
اولین باری که فهمیدم دنیا آن چیزی نیست که فکر میکردم،
وقتی بود که مارهایی از دهان برخی آدمها بیرون میآمد؛
مارهایی که جای کلمات را گرفته بودند و آرام اطرافم را میبلعیدند.
وحشت، خشم و نفرت روی قلبم نشست؛
قلبم مثل کاغذی مچاله شد.
اما فهمیدم که این مارها نمیدانستند چه بر من میگذرد،
و تنها با نادانی و ترس خودشان عمل میکردند.
دستانم که برای کمک دراز کرده بودم، شکستند،
و زندگیام به نظر میرسید سیاه شده است.
با این حال، هنوز زندهام، هنوز نفس میکشم،
و میدانم که میتوانم سکوت و فکر را جایگزین خشم کنم.
اگر تو هم این درد را میشناسی، بدان که تنها نیستی؛
دنیا میتواند زخم بزند، اما هنوز راهی برای بازگشت و درک وجود دارد.و من یاد گرفتهام که حتی وقتی همه چیز زیر پایم لگدمال میشود،
میتوانم خودم را پیدا کنم و سبک شوم.