فرشته تاریخ | روایت فکرهای ساعات گذشته

توی کودکی و نوجوانی تصویرم از آینده رو مکتوب کردم، بنابراین وقتی می‌گم: «هیچ وقت تصور نمی‌کردم در آستانه سی سالگی، دو روز از وقتم رو صرف چسبوندن برچسب کنم.» دقیقا منظورم «هیچ وقت»ه.
ولی این همون کاری بود که انجام دادم و «یه کبوتر رنگیِ کلاژ شده‌یِ الهام بخشِ بدون سرِ مرده ازش بیرون اومده، که از توی دلش یه پرنده کوچیک سیاه با اینکه ازش الهام گرفته در خلاف جهت اون پرواز می‌کنه.» این چیزی بود که دیدم و از این، یاد کلاس صالح نجفی که قبلن ازش توی آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ نقل کردم افتادم. اون قسمتی که راجع به فرشته تاریخ حرف می‌زد.

فرشته تاریخ ماجرای یه نقاشی‌ه از Paul Klee که در سال ۱۹۲۰ کشیده شده و آدم‌های مختلفی ازش الهام گرفتن مثل Munch با نقاشی جیغ یا والتر بنیامین با فلسفه تاریخ.

اگه به بدن این فرشته و جهت بال‌هاش نگاه کنین متوجه می‌شین که سرش رو ۱۸۰ درجه چرخونده و با اینکه جلو می‌ره به پشت سری (پشت سر شما، وقتی دارید بهش نگاه می‌کنین.) که از حالت صورتش احتمالا غم انگیز و سوختس، نگاه می‌کنه.

Angelus Novus - Paul Klee
Angelus Novus - Paul Klee

بعد از واژه «تاریخ» یاد تقدیم نامه پایان نامم می‌افتم که الان توی کتابخونه مرکزی دانشگاه، روی فضای ابری دانشگاه و کتابخونه پردیس هنرهای زیبا داره خاک می‌خوره. توی اون تقدیم نامه نوشتم:

تقدیم به شمایی که استفاده­‌ای از این پایان نامه نخواهید کرد.

با تشکر ویژه از استاد راهنما آقای دکتر امینی
و خانم دکتر محبی که در تمام دقایق درک من از روایت شناسی سهیم هستند
و استاد زاهدی که با محبت بی‌دریغ و فروتنی‌شان باب آشنایی با ایشان را فراهم کردند.
و
تینا سورانی
که اگر ‌کمک‌های بی‌دریغش نبود قطعا پایان نامه‌­ای وجود نداشت.
با تشکر معمولی از همه دوستان خوب و برادرم که در روزهای پایانی، حضور و یاری­‌شان دوست داشتنی بود.
عذرخواهی از تمام کسانی که در هنگام نگارش پایان نامه، خواسته یا ناخواسته باعث رنجش آنها شدم و عذرخواهی بابت مسئولیتی که در قبال آینده، ناقص انجام شد.
باشد که همراه وجدان من با آرامشی ابدی، در کنار دیگران، در آرشیو بماند.

تاریخ

تاریخ انتهایی، ارجاع داره به مقدمه مرگ یزدگرد [مجلس شاه‌کشی] نوشته بهرام بیضایی که با این متن شروع می‌شه:

«...پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیابی درآمد. آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت...»

تاریخ!

این جمله‌ای هست ابتدای نمایشنامه‌ای راجع به روایت‌های مختلف درباره مرگ یزدگرد در زمانی که اعراب دارن ایران رو تسخیر می‌کنند.

بعد یاد دوتا چیز دیگه می‌افتم. این جمله آخر مستند مصدق که تلویزیون آلمان ساخته:

و یاد نقل و قول شاهین فاطمی از عموش که قبل از اعدام می‌گه به خاطر پسرت استغفار کن و حسین فاطمی می‌گه:‌
« اگه من امروز استغفار کنم دیگه هیچ کس تو این مملکت حرف هیچ کس رو باور نمی‌کنه. جواب جوون‌های ممکلت رو در آینده تاریخ، چه‌کسی خواهد داد؟ می‌گن حتی حسین فاطمی هم وقتی پای جوونش اومد وسط، به گوه خوردن افتاد.»

همه اینا یادم میاد و در حین نگاه کردن به پرنده بی‌سرم که با دقت از بین آشغال‌ها پیداش کردم و چسبوندمش به لپ تاپم، به وضعیت خودم و وضعیت امروز فکر می‌کنم که با اینکه متفاوته،‌ متفاوت نیست. با اینکه جدیده،‌ مدام تکرار می‌شه. لابه لای همه اینا یادم ‌میاد که می‌خواستم دنبال پاسخ سوال‌های اساسی‌ بگردم و تجربه پیدا کردن پاسخشون رو انتقال بدم.

توی تاریخ بودن به قصد انتقال ایده‌ای که فکر می‌کنی درسته، شبیه وقتی‌ه که توی یه شب تاریک که تگرگ می‌باره با یه مشعل، منتظر ایستاده باشی. منتظر نجات پیدا کردن نیستی. منتظر کسی هستی که نمی‌شناسیش ولی دلت می‌خواد واقعی باشه و مشعل رو ازت بگیره و به یه سمتی بره.

الان که فک می‌کنم می‌بینم درسته جای نشستنم یا بعضی از چیزایی که دارم شبیه چیزایی که نوشتم نیست، ولی همیشه هم بد نیست اونجایی که می‌خواستی نباشی.


https://vrgl.ir/kcGYs