ارزشمندتر از طلا

پدر و مادر روباه ها خسته برگشتند به خانه.

فقط به دنبال یک مکان آرام می گشتند برای استراحت.

اما ناگهان اخم ها را در هم کردند و چشمانشان برقی زد.

فریاد کشیدند که چه کسی این اتاق را به این روز در آروده است؟

نمی شود برای زمان کوتاهی شما را تنها گذاشت

هر گوشه ای را که نگاه می کنی، وسیله ای بر روی زمین است.

هر جایی را که می بینی، به هم ریختگی.

با هزاران زحمت جایی را برای خواب پیدا کردند

چشمانشان گرم شده بود که سر و صدای بازی بچه روباه ها، آن ها را از خواب بیدار کرد.

با صدایی بلند و داد گونه فریاد زدند: مگر نگفتیم که سر و صدا نکنید.

اگر از خواب بیدار شویم، روزگارتان را سیاه می کنیم.

روباه همسایه که صدای این خانواده را می شنید، آرام آرام گریه می کرد.

آرام اشک از گونه هایش سرازیر می شد.

با حسرت به صداهای بچه روباه ها گوش می کرد و اشک می ریخت.

همسره روباه همسایه وارد اتاق شد.

نگاهی به صورت همسرش کرد و گفت: دوباره شروع کردی؟

من چند بار به تو گفتم که حق نداری، به این صدا گوش کنی؟

از بس که پشت این دیوار نشسته ای و به این صداها گوش کردی و گریه کردی، مریض شدی؟

همسرش گفت: چه کنم؟

بنشینم و این خانه ی سوت و کور خودمان را نگاه کنم؟

همسرش گفت: قرار نیست که همه بچه داشته باشند

خیلی ها هستند که مثل ما نمی توانند فرزند داشته باشند.

همسرش گفت: می دانی ناراحتی اصلی من از چیست؟

من ناراحت این هستم که چرا همسایه ی ما، قدر این نعمت بزرگ را نمی داند؟

هر موقعی که من صدای این خانواده را می شنوم، این پدر و مادر دارند بر سر فرزندانشان غر می زنند.

بهانه های الکی می گیرند.

به فرزندانشان توهین می کنند.

یک بار خودم شنیدم که مادر خانه چنان بر سر فرزندش دادی زد که من به جای بچه روباه، وحشت کردم

آخر مگر نعمتی بالاتر از بچه داریم؟

همین روباه های همسایه، چند وقت پیش چیز ارزشمندی را پیدا کردند.

به هم می گفتند: باید بسیار مراقبش باشیم.

نکند خراب شود، نکند از دستش بدهیم، باید همه جوره به آن رسیدگی کنیم.

مگر بچه ارزشمند نیست؟

پس چرا این قدر او را دعوا می کنند.

چرا ا ین قدر به او توهین می کنند

چرا سر هر موضوعی بر سر او فریاد می کشند.

ای کاش یک روزی همه ی روباه ها یاد بگیرند که فرزند از هر چیز ارزشمندی، ارزشمندتر است و باید مراقب او بود.

پیش به سوی جامعه ی آرمانی