منطق و تعصب

وقتی کلمه "تعصب" را میشنویم اعمال شیطانی افراد نادان به ذهنمان متبادر می شود. بعضی معتقدند که تعصب فرزند حماقت است. اما بنظر من تعصب نه تنها طبیعی، بلکه گاها منطقی و اخلاقی هم هست.


ما عموما به افراد نگاه میکنیم و براساس ظاهر در مورد قومیت، جهت گیری سیاسی، و اعتقادات مذهبی شان حدس هایی میزنیم، و واقعیت اینست که عموما این حدس ها درست هستند، زیرا این توانایی دسته بندی کردن افراد بخشی از فرایندی بزرگتر است، اینکه تجربیات بسیاری از برخورد با انسان ها و چیزها بدست می آوریم که قابل دسته بندی هستند، و ما میتوانیم از آن تجربیات برای قضاوت در مورد وقایع بعدی استفاده کنیم. البته که استثناها وجود دارند، اما در کل ما عموما در زمینه های اجتماعی و غیراجتماعی موفق عمل می کنیم و اگر این توانایی (دسته بندی و پیش بینی) را نداشتیم گونه انسان بقا نمی یافت.


اما برخی اوقات ما مردم را به "ما" و "آنها" تقسیم میکنیم، گروه ما در مقابل بقیه، و گاها میدانیم که اینکار از نظر اخلاقی صحیح نیست و از آن خجالت می کشیم. ولی در سایر زمان ها با افتخار آن را بیان میکنیم، مثلا عموما به وطن و مردم خود افتخار میکنیم و کشور و مردم خود را مهمتر از سایرین می دانیم. البته شاید کسانی باشند که ادعا کنند ملیت به هیچ وجه نباید در عمل و فکر ما تاثیر گذاشته و به نوعی همه انسان ها باید در نظر ما برابر باشند، اما حتی آن افراد هم گرایش بیشتری به خانواده و دوستانشان دارند.


از طرف دیگر هرچند اینگونه تمایلات طبیعی و گاها اخلاقی بنظر میرسند، اما بعضا میتوانند نتایج وخیمی به همراه داشته باشند. در تحقیقی روی جوانان بریتانیایی افراد بطور تصادفی به دو دسته جداگانه تقسیم شدند تا محققان بتوانند تاثیر گروه بندی را روی رفتار آنها مطالعه کنند. بطرز عجیبی با وجود کاملا تصادفی بودن گروه بندی، افراد مثلا در زمان تقسیم پول تمایل به دادن آن به هم گروهی های خود داشتند، و حتی حاضر بودند از پول گروه خود کم کنند اگر بتوانند ضرر بزرگتری به گروه مقابل بزنند.


این تعصبات از سنین پایین خود را نمایش میدهند. در مطالعه ای کودکان را مقابل دو عروسک تقریبا مشابه قرار میدهند که هر کدام غذایی جلوی خود دارند. محققان مشاهده کردند کودکان با عروسکی که غذای مورد علاقه خودشان را دارد مهربانتر و با عروسک دیگر خشن تر برخورد میکنند. ما این روانشناسی تقابل گروه ها را در زمینه های مختلف همچون ایدئولوژی، سیاست، و جنگ هم می بینیم، جایی که حتی گروه دیگر بصورت پست تر از انسان توصیف می شود، مثلا همانطور که نازی ها یهودیان را به انگل و جانور موذی تشبیه میکردند.


دسته بندی افراد می توانند نتایج منفی متفاوتی ایجاد کند. در تحقیقی عکس های کالایی مشابه روی اینترنت برای حراج و فروش گذاشته شد. در سایت مربوطه تصویری از شیء فروشی وجود داشت درحالیکه بخشی از دست فروشنده هم در عکس دیده میشد، در یک حالت دست شخصی سفید پوست و در حالت دوم شخصی سیاه پوست. نتیجه اینکه کالای کاملا مشابه وقتی در دست سفید پوست در عکس دیده میشد پیشنهاد قیمت بمراتب بالاتری دریافت کرد.


در تحقیق دیگر همچنین به افراد پرونده های فرضی قتل مشابه داده شد تا در مورد گناهکار بودن مظنون تصمیم گیری کنند. نتیجه اینکه فردی که صورت تیره تر (نزدیک تر به تصویر ذهنی ما از سیاه پوستان) داشت با احتمالا بسیار بالاتر توسط افراد گناهکار شناخته می شد.




حال راه مقابله با این تعصبات چیست؟


یک روش استفاده از حس همدردی مردم است. اما عموما این روش فقط وقتی روی افراد اثر میکند که موضوع مرتبط به یک شخص بخصوص باشد. در تحقیقی به افراد لیستی از اطلاعات مرتبط به یک فاجعه انسانی داده شد تا بررسی شود چقدر حاضر به کمک مالی هستند. ولی به گروه دوم هیچ اطلاعاتی داده نشد جز فقط عکس و اسم یک شخص آسیب دیده، و نتیجه اینکه در حالت دوم افراد بمراتب بیشتر کمک کردند.


البته ممکن است عملی که بتواند باعث شود افراد بتوانند خود را جای دیگری قرار دهند، همچنین به احساس همدردی با کل گروهی که شخص از آن میاید هم منتهی گردد. {مثلا اگر چیزی باعث شود نسبت به یک شخص از نژاد و کشور دیگر احساس همدردی کنید، همچنین موجب گسترش این حس نسبت به تمام افراد همگروه او شود}.


اما احساسات همه چیز نیست. اعتقاد اخلاقی من نسبت به دیگران (دوست و دشمن) و اینکه به آنها آسیب نمیزنم ناشی از این نیست که همه آنها را دوست دارم، بلکه عمل من مبتنی بر درک حقوق بشر است، اینکه زندگی آنها برایشان به اندازه زندگی من برای من ارزشمند است. درحالیکه احساسات ما عموما ناپاک و خودخواهانه هستند، منطق، اصول، و وجدان است که باعث می شود که اعمال ما شرافتمندانه و دست و دل بازانه باشند.


راه حل غلبه بر تعصبات بیطرفی است، اینکه باید اخلاقیات را از زاویه غیر جهتگیرانه قضاوت کنیم. در این راه منطق می تواند کمک کند بر احساسات خود غلبه کنیم، می تواند حس همدردی ما را تحریک کند، و می تواند به ما انگیزه دهد سنت ها، تابوها، و قوانینی را بوجود آوریم که ما را از اعمال مبتنی بر هیجانات منع کند. این همان چیزی است که به آن قانون اساسی می گوییم، متنی که در گذشته نوشته شده، ولی به زمان حال و آینده اعمال می شود. اینکه هرچقدر که دلمان بخواهد مثلا حقوق سایر گروه های انسانی را پایمال کنیم، نمی توانیم زیرا خود را محدود به قانون کرده ایم.


ما میدانیم که هرچه تلاش کنیم همچنان قومیت، جنسیت و ظاهر افراد در قضاوت ما موثر خواهد بود ما برای خلاصی از این تعصبات تنها اقدام به تلاش بیشتر نمی کنیم بلکه شرایطی را ایجاد میکنیم که تاثیر آنها کم یا ناپدید شود. مثلا ارکستر ها برای انتخاب موزیسین متقاضیان را در مکانی پشت صحنه قرار میدهند تا شخص تصمیم گیرنده (فراتر از هرگونه تعصبات خودآگاه و ناخودآگاه به چهره یا جنسیت) تنها با شنیدن صدای موزیک و مهارت نوازنده در مورد او تصمیم گیری کند.


تعصبات دوگانگی ذات انسان را نشان می دهند. یک طرف احساسات درونی و شهود را داریم که قضاوت ها و اعمال ما را متاثر می کنند، گاهی خوب و گاهی بد، ولی از طرف دیگر مجهز به منطق و برهان هستیم که می تواند در تقویت یا کنترل آن احساسات بما کمک کند تا جهان بهتری بسازیم.


پل بلوم - استاد روانشناسی دانشگاه ییل


منبع https://bit.ly/VjkmWZ