با قایق خیال تو راهی به بندرم
در تارو پود خاطره هایت شناورم
میدانم عاشقان تو بیش از ستاره اند
هستم ستاره ای که به ماهم دهم سرم
وقتی که در هوای قفس غوطه میخورم
رنجیده از خیال تبر با صنوبرم
طوفان در انتظار و خطر هاست در کمین
تو ساحلی خیالی و من مسخ باورم
افتاده ای چو شعله بجان آتشم زدی
من مرغ زیرکم که از آتش کشم پرم
با من بمان که در گذر از پیچ و تاب عمر
وقتی تو با منی غم دل را نپرورم
دلبسته ی تورا نبُوَد عشق دیگری
تو آخر محبّت و من با تو محشرم
کشتی شکسته هستم و تو ناخدای من
باشد اگر محبّت تو ، جان به در بَرَم .
احمدیزدانی