چگونه از روزمرگی‌ها شادی بسازیم؟

چند دقیقه دنیای بدون شادی را در ذهنت تصور کن. فکر کردن به آن هم سخت است نه؟ اگر نمی‌خواهی به تصوراتت فشار بیاوری پس بگذار من این کار را انجام دهم.

از تلویزیون شروع کنیم، شبکه خبر که فرق چندانی نکرده است پر ازترامپ و آن همتای کُره‌ای کچلش ( نمی دانم چی اون! ) است.

به جای پایتخت احتمالا روی ستایش سرمایه گذاری کرده اند و فصل دهمش جایزه گرفته. ماهم دستمال به دست منتظرفصل یازدهم هستیم.

البته مطمئن نیستم اجازه ورود به مراسم جایزه گلدن گلوب را داشته باشد اما بهتان قول می‌دهم که جایزه پیاز بلورین را تا الان گرفته است.

در شبکه ای دیگردارند با آقای وزیر مصاحبه می‌کنند.مجری برنامه آقای مهران مدیریِ خیلی معمولی است که اصلا نمی‌شناسیش، دارد می‌گوید: آقای وزیر لطفا احساس خوشبختی را با رسم نمودار توضیح دهید.

این یکی‌هم خیلی خسته کننده است. برویم سراغ شبکه ۳.

خوشبختانه ماه عسل پخش می‌کند. خوبیش این است که حالا احسان جان علیخانی مردی ست برای تمام فصول! از اولین نسیم بهار تا آخر سیاه زمستان بساط چشم‌های رنگی خیس و بغض به راه است.

آخرین قطرات اشک مصنوعی ام را برای برنامه بعدی نگه می‌دارم می‌خواهد برنامه کودک پخش کند.

البته این‌که همچنان برنامه کودک را به دیگر برنامه های تلویزیون ترجیح می‌دهم چیز جدیدی نیست.

عمو بی‌رنگ سیبیلو با کت و شلوار برنامه را اجرا می‌کند. شبیه همان کُتی ست که پدربزرگ ها در مراسمات مهم از ته کمد درمی آورند و می‌تکانند و می پوشد.

تصمیم گرفته برنامه امروز را با خواندن چند جمله قصار آغاز کند.

نور صحنه را کم می‌کنند و چهره متفکر عمو را می‌بینیم.

حالا تصویر چند شمع نیمه آب شده را داریم، در زمینه تار پشت شمع ها پسری بزرگسال و کوتاه قامت به صحنه وارد شود

برایتان آشناست نه؟!

جوانک سرش را کمی به سمت پایین می‌آورد و لبخندیک‌طرفه و کجی تحویلمان می‌دهد

فکرکنم همین جذبه اش بچه ها راپای برنامه نگه می‌دارد

با بی حوصلگی کاغذی از جیب کتش در می‌آورد(نمی‌دانم چرا اینجا همه کت پوشیده اند)

نفسهایمان در سینه حبس شده، عینک مستطیلی بدون فریمش را به چشمش می‌زند ، ابروهایش را گره می‌زند و زیر چشمی از روی کاغذ توصیه های ایمنی را برای بچه های داخل خانه می‌خواند.

سپس کاغذ را با حوصله تا می‌کند و درجیبش می‌گذارد.

رویش را از ما برمی‌گرداند و قدم زنان از صحنه خارج می‌شود

درست لحظه ای که فکر می‌کنیم از آنهمه جذابیت محروم شدیم برمی‌گردد و به دوربین چشمک می‌زند!

حالا قرار است یک سینمایی کودک پخش شود.

بله حدسم درست بود برای هزارمین بار متوالی «خداوند لک لک ها رادوست دارد»

دیگر به اسمش هم آلرژی پیدا کرده ام.

برویم بیرون هوایی بخوریم

نگران بیماری منحوس هستی؟

نه دوست من مشکلی نیست همان هفته اول کنترل شد

اینجا هیچکس نمی‌تواندشوخی بگیرد‌.همه جدی گرفتند و کرونا از بیخ و بن نابود شد.

وارد شهر می‌شویم ، به نظر می‌رسد نظریه داروین برعکس شده است و انسانها دارند به میمون تبدیل می‌شوند. هر طرف را که نگاه می‌کنی فقط ریش و پشم می‌بینی.

احتمالات را در ذهنم بررسی می‌کنم:

تئوری اول : یکی از کارداشیان‌ها در دنیای جدی تمرکزش را روی مدل آقای هاگریدگذاشته.


تئوری دوم: به علت افزایش آمار خشونت ، استفاده از لوازم تیز و برنده که شامل لوازم پیرایش و قیچی نیز می‌شود ممنوع شده است.

با اینکه نمی‌خواهم تاثیر کارداشیان‌ها را بر دنیای مد نادیده بگیرم ، اما تئوری دوم منطقی تر به نظر می‌ آید.

شاید برایتان سوال شده باشد که چرا از یک نفر دلیلش را نپرسیدم؟

اینجا آدم‌ها با هم صحبت نمی‌کنند مگر به ضرورت. چون هرچه که بگویند باید پای حرفشان بمانند و بعدش نمی‌توانند بگویند شوخی کردم.

تازه مهریه هم تا قرون آخرش هم می‌دهند هم می‌گیرند.

این‌ کم حرف زدن ها یکی ازآپشن‌های این دنیای جدی است.

البته بیشتر برای درون‌گراها جذاب است.

راستش درونگرا‌ها با از خانه بیرون نرفتن و فاصله گذاری اجتماعی هم مشکل چندانی ندارند!

اصولا این قرنطینه به کامشان بود.

۱)که لازم نیست هربار به هم می‌رسند بغل و ماچ و موچ راه بیاندازند.

۲)یک بهانه عالی برای پیچاندن مهمانی‌ها و دورهمی‌ها و حرف‌های خاله زنکی دارند.

۳) به لطف ماسک دیگر هیچ آشنایی را در کوچه و خیابان تشخیص نمی‌دهند و اگر هم احیانا تشخیص دادند خودشان را به آن‌راه می‌زنند که مثلا نشناخته اند.

۴) در اماکن و وسایل نقلیه عمومی صندلی کنارشان همیشه خالی می‌ماند و کسی سرش را وسط حریم شخصی‌شان نمی‌کند.

5) و از همه مهم‌تر بوی حمام های نرفته و مسواک های نزده ی دیگران وارد محدوده امنشان نمی‌شود.

چی بهتر از این؟آه ای فاصله گذاری اجتماعی و ای ماسک عزیز، با تمام وجود دوستتان دارم.

خوب برگردیم سراغ بحث خودمان.بعد از قضیه میمون ها مسیرمان را ادامه می‌دهیم چیزی که واضح است اینکه تمام راه های خودکشی را بسته اند از پُلها تا پشت‌بام ساختمان های بلند.

بالاخره باید یک جوری این دنیا را سرپا نگه داشت.

وارد یک پارک محله ای می‌شویم طبیعتا تعداد بچه ها زیاد نیست.وارد کردن یک آدم دیگر به این دنیای جدی اصلا ایده خوبی نیست.

و البته تعجبی ندارد که سرسره ها شبیه گردن زرافه و خرطوم فیل نیست آخر نمی‌شود با فیل ها و زرافه ها هم شوخی کرد. همچنین بقیه حیوانات محترم...

صبرکن ببینم اینجوری که نصف ضرب المثل ها حذف می‌شوند

یعنی دیگر نمی‌شود درباره بی حیایی گربه ها و خوابیدن شترها و کله پاچه مورچه ها حرف بزنیم؟

معلوم است که نمی‌‌‌‌‌‌‌شود!

جدی می‌گیرند و دمار از روزگارمان در می‌آورند.

دیگر دارم عصبی می‌شوم.زندگی بدون جک و شوخی و طنز از چیزی که فکر می‌کردم هم مزخرف‌تر است.

شما را نمی‌دانم،اما من که دوست ندارم تمام عمرم در حالتی باشم که انگارمدیر بداخلاق نامهء احضارِ ولی دستم داده.

خوب حالا شما یا به این سبک زندگی علاقه دارید که ماهم به نظرتان احترام می‌گذاریم ؛ شما را به خیر و ما را به سلامت . یا مثل من می‌خواهید پیش‌گیری کنید،درمان کنید یا صرفا کنجکاو (فضول)هستید .

پس با من همراه شوید تا یک راه حل پیدا کنیم.

اول باید ببینیم چرا گاهی زندگی‌مان انقدر خشک و عصا قورت داده می‌شود؟

دو دلیل عمده دارد

اول: زندگی را زیادی جدی گرفته ایم.

دوم:خودمان را زیادی جدی گرفته ایم.

واقعیت این است که هرچه بیشتر زندگی را سخت بگیریم.انگار که خوشش می‌آید و سخت تر می‌گذرد.می‌گویندجهان اطرافمان انعکاس خواسته ها و افکارمان است.

چرا نباید "زیادی" سخت بگیریم؟

۱) به بزرگ ترین مشکلت در کودکی فکر کن.

احتمالا نگران بودی که تفنگ یا عروسک هم مهدکودکی ات را چگونه به چنگ آوری. اما ده سال بعد اگر هم یادت می‌آمد که روزی چنین نگرانی داشتی ،کمترین اهمیتی برایت نداشت و باعث خنده ات هم می‌شد.

گذر زمان خیلی چیزهارا حل می‌کند شاید ۹۰درصد دلهره های امروزمان ۱۰ سال دیگر برایمان خنده دار باشند.پس به اندازه اهمیتشان به آنها بها دهیم.وگرنه انقدر امروز از ما انرژی می‌گیرند که بعد از حل شدنشان هم دیگر حالی برای آرامش و شادی نداریم

۲)نوع نگاهت را عوض کن.

وقتی اتفاق بدی رخ می‌دهد دیدگاهت چیست؟

《آه ! من مفلوک ترین موجود هستی ام》

اگر دیدگاهت این باشد که هر فرد ، حادثه و اتفاقی که به زندگی ما فراخوانده می‌شود یک درس به ما می‌دهد برای رسیدن به نسخه بهتری از خودمان، باید نکته ای از آن یادبگیریم و دیگر وقت برای غصه خوردن و توی سر خود زدن و شعار من بدبختم من بیچاره ام و چرا همه این بلا ها سرمن می‌آید نداریم.

بلکه می‌گردیم که آن نکته کلیدی را پیدا کنیم و یک توشه جدید برای ادامه مسیرمان بدست آوریم.

چرا این اتفاق افتاد؟چرا شکست خوردم؟

هرکسی خودش بهتر می‌تواند درس ها و نکته ها را پیدا کند.

شاید قسمتی از مسیر را اشتباه رفته ایم که باید پیدایش کنیم و تا جایی که می‌شود جبرانش کنیم. یا این اتفاق قرار است یک صفت که نیاز داشتیم را در ما تقویت کند.مثل صبر ، همدلی یا مهربانی

گاهی آدم هایی سر راهمان قرار می‌گیرند که به نظر اشتباه می‌آیند و دلمان می‌خواهد از زندگی مان پرتشان کنیم بیرون(شاید هم نه انقدر خشن) اما اگر کمی دقت کنیم متوجه می‌شویم که همان ها آینه ما شدند تا خودمان را با همهء تیره روشن های روحمان بهتر بشناسیم.

۳)ایده آلی وجود ندارد.

گاهی دلیل این سخت گیری چیزی به جزء ایده آل گرایی نیست.

بهترین خانه ، بهترین شغل، بهترین همسر و ...

باید این خبر ناگوار را بهتان بدهم که ورژن بی عیب و نقص هیچکدامشان وجود ندارد(مخصوصا از نوع بشری!) و اگر روزی احساس کردید که به یک نوع ایده آلش را پیدا کرده اید باید نگران شوید. چون همین روزهاست که کاخ آرزوهایتان ویران شود.

قناعت چیز خوبی است که ما آدم ها معمولا خودمان را از آن محروم می‌کنیم فقط هم در مورد دخل و خرج نیست بلکه در همه ابعاد زندگی مان موثر است.

مثلا اگر توهم مثل خیلی‌ها از اندامت راضی نیستی باید بدانی اگر فتوشاپ و روتوش نبود هیچ سوپر مدل بی نقصی هم در دنیا وجود نداشت .

نمی‌گویم برای بهتر شدن تلاش نکن اما به دنبال یک نسخه بی ایراد هم نباش چون مثل دویدن به دنبال سراب در بیابان است.

۴)زندگی مسیر است ، نه هدف

بعضی وقت‌ها انقدر درگیر بازی‌های روزمره زندگی می‌شویم که یادمان می رود برای چه زنده ایم.

کار کردن خوب است اما نه به قیمت گرفتن سلامتی ات.

پیشرفت کردن هم خوب است اما اگر به قیمت قربانی کردن عزیزانت باشد دیگر هیچ ارزشی ندارد.

بهتر است آدمها ما را برای وجود و حضور خودمان بخواهند . نه پول و مقام و اعتبارمان، وگرنه ارزشمان در همان‌ها خلاصه می‌شود و روزی که دیگر نیازشان را تامین نکنیم به کارشان نمی‌آییم.به قول معروف قربان بند کیفتم...

۵)لحظه را دریاب

چقدر درگیر گذشته و آینده هستیم؟ گذشته که گذشته روی آینده هم چندان نمی‌شود حساب کرد.آن هم برای ما که قرار است افسانه سازان آینده باشیم.

مگر دنبال ساختن یک حال خوب و آرامش در آینده نیستیم؟پس باید از همینجا شروع کنیم و لذت بردن از زندگی را یادبگیریم.اگر با امکانات این لحظه نتوانی بهانه ای برای خوب بودن پیدا کنی فردا هم معجزه ای رخ نمی‌دهد.چون خوشحال بودن را بلد نیستی. خوشحالی از درون می‌آیدنه بیرون.مگر کم دیده ایم آدم هایی که همه به حالشان غبطه می‌خوردند اما از درون افسرده و داغون بودند؟

حالا چند تمرین که یادبگیریم چگونه از روزمرگی ها شادی بسازیم؟

۱)تو تغییر دهنده باش.

اگر محل کارتان یک اداره با همکاران منجمد و دیوار های خاکستری است باید دستی به سر و رویش بکشید.

کمی تغییرات در حدی که باعث اخراجتان نشود، بدهید مثلا یک صورتک خنده روی میزتان بگذارید یا یک لبخند روی دستتان بکشید. هر بار چشمتان به آن بیافتد ناخوآگاه لبخند خواهید زد. :)

موقع ورودتان با یک لبخند بزرگ و انرژی مثبت به دیگران سلام کنید. شاید اوایل چپ چپ نگاهتان کنند یا حتی جوابتان را هم درست و حسابی ندهند اما به زودی همه چیز تغییر خواهد کرد. نگران عکس العمل بقیه نباشید به حال خوبتان غبطه می‌خورند آنها شدیدا به انرژی شما احتیاج دارند.(خل و چل هم خودشان هستند)

۲)نیمه پر لیوان را ببین.

شاید یک توصیه کلیشه ای به نظر بیاید اما کسانی که این توانایی را دارند و اصطلاحا افراد خوشبینی هستند. میزان شادکامی و موفقیت های زندگی شان هم به مراتب از افراد بد بین بیشتر است.

از قدیم گفته اند مار از پونه بدش می‌آید در خانه اش سبز می‌شود.

پس آدم بدبین بدی را سبز می‌کند و آدم خوش‌بین خوشی را.

۳)برای خودت ارزش قائل باش.

چقدر برای علایق و خلوت کردن با خودت وقت می‌گذاری؟چقدر خودت را دوست داری؟چقدر به خواسته های قلبی ات احترام می‌گذاری؟

آدم‌هایی که خودشان را دوست دارند،گوش خود را در اختیار حرف های بیهوده نمی‌گذارند. وقتشان را هم برای حرف زدن در مورد دیگران هدر نمی‌دهند و انرژی خود را صرف بحث با آدم های نادان نمی‌کنند اصولا یک آدم ارزشمند سطل زباله دیگران نمی‌شود .

به جای این کارها به رشد شخصی ، مدیتیشن و معنویات بیشتر می‌پردازند چون برای روان خود ارزش واحترام قائلند و به آن رسیدگی می‌کنند. روح سالم مقدمه یک زندگی شاد است.

۴) عادت های خوب یاد بگیر.

عادت ها تا حد زیادی اکتسابی هستند و با تمرین و تلاش می‌توانیم آنها را ابزارهای مفید زندگی کنیم.

مثلا خلاقیت و شوخ طبعی مثل عینک های جادویی باعث می‌شوند مسائل را از دیدگاه های جذاب تر و رنگی تر ببینیم.

حالا که تا اینجا آمدی مشخص است انسان هدفمندی هستی و برای رسیدن به خواسته هایتان تلاش می‌کنی. توقدم اول شاد بودن را برداشته ای.

ممنون که تا اینجا با من همراه شدی و امیدوارم تمام شادی ها و خوبی های دنیا به سمتت سرازیر شود.