یک اندیشمند اروپایی جملهی معروفی دارد با این مضمون که یک ملت شکست را میپذیرد اما تحقیر را نمیپذیرد.
در کتاب «رضاشاه کبیر در آیینهی خاطرات» از شخصی به نام ابوالقاسم هرندی که یک تاجر اهل کرمان بوده و در اواخر شهریور ۱۳۲۰ چند روزی میزبانی رضاشاه را در منزل خود در کرمان به عهده داشته نکات قابل تأملی نقل شده است.
رضاشاه در آن زمان در مسیر حرکت به سمت بندر و خروج از کشور، توقف کوتاهی در کرمان داشته است.
هرندی گفته است:
«اعلیحضرت گفتند دیدی این خارجیها چه کردند با ما ؟
عرض کردم با کمال تأسف
فرمودند ما در شهرهایمان وسایل دفاع نداشتیم این بود که امر متارکه دادم و ما دست از سلطنت برداشتیم و هر چه هم داشتیم دادیم ولی حالا مگر دست از سر ما برمیدارند. هر ساعت میگویند اگر فلان کار را نکنی فلان طور میشود.»(ص ۴۵۱)
در بخش دیگری از خاطرات هرندی چنین آمده:
«از طرف قنسول انگلیس آمدند که کشتی آمده و اصرار داشتند که زودتر حرکت بفرمایید.
اعلیحضرت فرمودند من پول خواستهام از تهران.
رفت و برگشت و گفت که قنسول گفته است کرایه کشتی لازم نیست. کشتی کرایه نمیخواهد.
فرمودند موضوع کرایه کشتی نیست، من پول خواستهام برای مخارج و نمیتوانم با این عجله حرکت کنم.
باز رفت و گفت کشتی بیستوچهار ساعت توقف میکند.»(ص ۴۵۳)
چقدر این صحنهها تلخ است و تحقیرآمیز و اندوهبار برای ملت و کشوری با هزاران سال تاریخ و بزرگی و سربلندی
پادشاه ایران، صرفنظر از اینکه کیست و از کدام حکومت است، میگوید سلاح را زمین گذاشتیم و سلطنت و داروندارمان را دادیم اما باز هم خارجیها کوتاه نیامدند.
خفّت و ذلت به جایی رسیده که پیک کنسول انگلیس برای شاه ایران تعیین تکلیف میکند.
« این همه رفتند و مای شوخچشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار »
(سعدی)