مرور تاریخ نشان میدهد که دنیای غرب در برابر ایران و شرق، دستکم دو رویکرد را در پیش گرفته است.
نخست) مغربزمین گاهی به رویارویی با شرق و ایران روی آورده است.
از نمونههای این رویکرد میتوان به حملهی اسکندر، جنگهای چندصد سالهی ایران و روم، جنگهای صلیبی، حضور استعماری قدرتهای غربی در مشرق و دهها سال تحریم و تهدید و تحمیل جنگ و تجاوز اشاره کرد.
دوم) غرب گاهی نیز برای شناخت و گفتگو با شرق و ایران تلاش کرده است.
در چارچوب این رویکرد، شاعر بزرگی چون گوته را میبینیم که خود را شیدای شعر و ادب ایران و از جمله حافظ میخواند و محقق برجستهای چون لئونارد لِویسون که شعر و حکمت مولوی را برتر از میلتون و دانته میداند و تئودور نولدکه، مستشرق پرآوازه که از شاهنامهی فردوسی همچون اثری بیمانند در عرصهی شعر و ادب و حماسه در جهان بشری یاد میکند و ریچارد فرای، ایرانشناس شهیر امریکایی که رد و نشان شکوه نبوغ ایرانی را در شعر فارسی جستجو میکند.
گذشته از اینها، بزرگانی چون ویل دورانت و جرج سارتُن را میتوان نام برد که در شرح تاریخ علم و فرهنگ و تمدن بشری، به زیبایی درخششهای کمنظیر ایرانیان را برشمردهاند.
این روزها که ترامپ با قلدری از لزوم تسلیم بی قیدوشرط ایران سخن میگوید و سیاستمداران برجستهی اروپایی، مسیر زورگویی را پیش گرفتهاند و صدراعظم آلمان، به صراحت از حملهی اسرائیل به ایران، با تعبیر «کار کثیفی که همهی ما آرزوی انجام آن را داشتیم» یاد میکند، یادآوری نکتهی عمیق آن اندیشمند معاصر آموزنده است:
«یک روی سکهی غرب، حقوق بشر و دمکراسی و آزادیست و روی دیگرش، منفعتطلبی و خشونت و خودخواهی.هر وقت بین این دو تعارض ایجاد میشود، غرب منفعت را انتخاب میکند.»