داستان ترک تحصیل من!

خیلی از دوستان جوان وقتی کار درس خواندن خیلی سخت می‌شود از خودشان سوالات مختلفی می‌پرسند و دنبال بهانه‌ای هستند که دیگر به درس خواندن ادامه ندهند. با خود می‌گویند فلانی را ببین بجای اینکه وقتش را تلف کند و برود دنبال درس خواندن رفت سراغ کار و الان کلی پول دارد و زندگی مرفهی به هم زده. گاهی دلایل برون مرزی هم به کمک می‌آید و افرادی مثل استیو جایز می‌شود دلیل بر درستی ترک تحصیل و نرفتن به دانشگاه. اما واقعا چه باید کرد؟ آیا باید تحصیل را ول کرد و رفت سراغ کار یا باید به تحصیل ادامه داد و مدارج علمی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت؟

راستش را بخواهید من از آن دسته هستم که تحصیل را کنار گذاشتم و رفتم پی کار کردن. یک بار در آخرین سال دبیرستان در زمان آخرین امتحانها ول کردم و رفتم پیش یکی از اقوام در بازار تهران مشغول کار شدم. روزهای اول میرزا بنویس بودم در یک هجره تجارت چای. البته بیش از چند روز در این منصب نبودم و با یک تغییر مکان رفتم پیش یکی دیگر از اقوام و منصوب شدم به عنوان منشی. من که خیلی خجالتی بودم حالا باید جواب غریبه، کارمند، کارگر و مدیر و همه را می‌دادم. روزها گذشت و کمی سر و زبان پیدا کردم. در خواست کردم در واحد فروش سازمانی مشغول به کار شوم. با این درخواست پای من به دنیای هیجان انگیز فروش و مذاکره باز شد. حالا هر روز در سطح شهر از این سازمان به سازمانی دیگر مراجعه می‌کردم و سعی می‌کردم راه خودم را پیدا کنم. این یعنی هر روز کلی کلنجار رفتن با افراد مختلف از واحدهای مختلف و سازمانهای مختلف، نه برای اینکه از من خرید کنند بلکه فقط برای اینکه دقایقی به حرفهایم گوش دهند.

بله این شروعی بود برای یک زندگیی که فکر می‌کردم درست است. آدم چرا باید وقتش را تلف کند. باید زد به دل کار و مهارتهای لازم را یاد گرفت. آن روزها کتابهای آنتونی رابیز و کتاب موسس دوو «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» خیلی مورد توجه من بودند. فکر می‌کردم با کار کردن، زودتر به اهداف خودم خواهم رسید و در کل راه سریعتری را در پیش گرفته‌ام. چند سالی گذشت و البته در این سالها مهارتهای مختلفی را آموختم و در کلاسهای مربوط به کارم هم شرکت می‌کردم مثل کلاسهای آموزش مذاکره و فروش و از دست مهارتها.

اما بعد از چند سال تصمیم گرفتم تحصیل را ادامه دهم. برگشتم و امتحانهای آخر را دادم و شروع کردم خواندن برای کنکور. در رشته مهندسی صنایع قبول شدم. دانشگاه چیزی نبود که فکر می‌کردم. من انتظار داشتم محیطی باشد که برایش آموزش مهم باشد ولی ظاهرا اینجا مهارتهای کپی کردن و نمره گرفتن و حواشیی از دست مهم تر بود. چند ترمی خوانده بودم که در یکی از تابستانهای گرم آن سالها تصمیم گرفتم در دوره ‌های مایکروسافت شرکت کنم و ببینم آیا می‌توانم مدارک مایکروسافت را بگیرم. حالا باید هزاران صفحه کتاب به زبان انگلیسی را می‌خواندم و بعد هم در یک امتحان به زبان انگلیسی شرکت می‌کردم. مطالب چنان جذاب بود که من در هر حالتی مشغول به مطالعه بودم و اولین امتحان را با موفقیت پاس کردم. خب راه من مشخص شده بود. خداحافظ دانشگاه و سلام مایکروسافت. در حین مطالعه برای امتحانات مایکروسافت در کسوت یک مدیر بازرگانی هم کار می‌کردم. البته از مدیر بازرگانی بیشتر بخش مذاکرات با من بود چون می‌توانستم به زبان فارسی و انگلیسی هم صحبت کنم.

خب داستان من با همین ساختار تا به حال ادامه پیدا کرده است. اما با یک تفاوت یعنی اینترنت. در آن زمان اینترنت به این شکل در اختیار نبود و اگر هم بود این حجم مطالب آموزشی با کیفیت وجود نداشت. از وقتی اینترنت غنی شده با مطالب آموزشی به راحتی در دسترس است من همیشه در حال آموختن مطالب جدید و به روز هستم. می‌توانم اسم خودم را دانشجو بگذارم. کسی که همیشه به دنبال دانش است.

گاهی از من می‌پرسند که آیا باید ترک تحصیل کنیم؟ به نظر من این سوال اشتباه است. عموما کسی این سوال را می‌کند که حوصله زحمت کشیدن ندارد و یا کم آورده و حالا دنبال این است که آب سردی بر روی آتش خستگیش بریزد. این را بدانید که زمانی که دست از تحصیل علم بردارید کارتان تمام است درست همان لحظه فاتحه شما را باید خواند. اما اینکه تحصیل علم را به چه شکلی انجام می‌دهید اهمیتی ندارد. ممکن است وارد دانشگاه شوید و روش معمول را ادامه دهید. خب اگر این ر اه را انتخاب کردید یادتان باشد که فقط چون دانشگاه می‌روید و درس‌ها را پاس می‌کنید دلیل نمی‌شود که عالم هم شده باشید. دانشگاه فقط زمینه را برای تلاش شما آماده می‌کند. باید خودتان فراتر از آنچه توسط اساتید عرضه شده مطالعه کنید. باید به مطالب روز منتشر شده در دنیا دسترسی پیدا کرده و آنها را مطالعه کنید. با مولفان و دانشجویان سراسر جهان ارتباط بگیرید و به معنای واقعی دانش را بیاموزید، بسیار فراتر از آن نمره‌های لعنتی آخر ترم.

اما اگر تصمیم گرفتید که در خارج از دانشگاه فعالیت کنید هم راه همان است که گفتم. باید مثل فردی که روزها است گرسنه‌ است و با ولع تمام به دنبال غذا است به دنبال دانش باشید و با اهل دانش در ارتباط باشید.

اما نکته‌ بسیار مهمی که برای هر دو گروه می‌توانم توصیه کنم این است که از کار عملی غافل نشوید. مثلی داریم که می‌گوید عالم بی عمل چون زبور بی‌عسل است. گاهی با عالمانی بر می‌خوریم که در بی‌عرضه‌گی شهره شهرند. دکتری دارد ولی کار پیدا نمی‌کند. از اینها نباشید. اینها تمام عمرشان سرشان را کرده‌اند داخل کتاب چون می‌ترسیده‌اند که مشغول به کار بشوند و یا از همان اول دنبال کار مرتبط بوده‌اند. داستان من را از روز اول بخوانید. از میزا بنویسی شروع کردم. از منشی گری شروع کردم. اما همیشه در حال مطالعه و کسب دانش بودم و همین طور هم باید ادامه دهم. حالا هم بجای سوال پرسیدن مشغول یادگرفتن شوید.



این پست در قالب چالش ۳۰ روزه وبلاگ نویسی نوشته شده است. شما هم می‌توانید در این چالش شرکت کنید. برای اطلاعات بیشتر به پست چالش ۳۰ روزه وبلاگ نویسی مراجعه کنید.