در تاریخ باستان، فرمانروایان بسیاری آمدهاند که شهرها را سوزاندند، ملتها را شکست دادند و نام خود را با خون و جنگ ثبت کردند؛ اما بسیار اندکاند کسانی که همزمان جنگاور، سیاستمدار، اندیشمند و حافظ دانش بوده باشند. آشوربانیپال یکی از همین استثناهاست؛ پادشاهی که آخرین فرمانروای بزرگ امپراتوری آشور به شمار میآید و میراث او نه فقط در میدانهای نبرد، بلکه در هزاران لوح گِلی باقی مانده است.
او نهتنها شهرها را فتح کرد، بلکه ذهن بشر را نیز حفظ کرد. اگر امروز انسان مدرن داستانهایی مانند حماسه گیلگمش را میخواند، بخش بزرگی از آن را مدیون کتابخانهای است که این شاه جنگجو بنیان گذاشت.
این مقاله سفری است به زندگی، سیاست، جنگها، شخصیت پیچیده و میراث ماندگار آشوربانیپال؛ مردی که شاید بتوان او را نخستین «پادشاه روشنفکر» تاریخ نامید.
برای فهم آشوربانیپال باید ابتدا جهانی را بشناسیم که او در آن ظهور کرد.
در هزاره نخست پیش از میلاد، سرزمینهای میان دجله و فرات ـ یعنی بینالنهرین ـ مرکز رقابت تمدنها بود. شهرها بر سر تجارت، آب و قدرت با یکدیگر میجنگیدند. در میان این رقابتها، تمدنی نظامی و سختگیر رشد کرد: آشور.
آشوریان استاد جنگ بودند. ارتش حرفهای داشتند، از آهن استفاده میکردند و نخستین امپراتوری واقعی تاریخ را ساختند؛ امپراتوریای که از مصر تا ایران گسترده شد.
پایتخت آنان شهر افسانهای نینوا بود؛ شهری با کاخهای عظیم، دیوارهای چندلایه و باغهایی که مسافران را شگفتزده میکرد.
پیش از آشوربانیپال، پادشاهان بزرگی مانند سناخریب و سپس پسرش اسرحدون امپراتوری را به اوج قدرت رسانده بودند. اما این قدرت به همان اندازه که عظیم بود، شکننده نیز بود؛ زیرا شورشها در همه جا شعله میکشید.
در چنین جهانی کودکی به دنیا آمد که قرار نبود ابتدا شاه شود.
آشوربانیپال حدود سال ۶۸۵ پیش از میلاد متولد شد.
او در آغاز ولیعهد نبود. برادر بزرگترش قرار بود تاج را به ارث ببرد. اما سیاست پیچیده دربار آشوری و تصمیمات پدرش اسرحدون مسیر تاریخ را تغییر داد.
اتفاقی بیسابقه رخ داد:
دو برادر تقسیم قدرت کردند.
یکی شاه آشور شد.
دیگری شاه بابل.
آشوربانیپال بر تخت آشور نشست و برادرش حاکم بابل شد.
اما آنچه او را متفاوت میکرد آموزش او بود.
بر خلاف بسیاری از شاهان باستان، او:
خواندن میدانست،
نوشتن میدانست،
زبانهای مختلف را میخواند،
و متون مذهبی و علمی را مطالعه میکرد.
در کتیبهای مینویسد:
«من هنر نویسندگی را آموختم؛ نشانههای آسمان و زمین را خواندم.»
این جمله ساده شاید بزرگترین تفاوت او با دیگر فرمانروایان باشد.
وقتی آشوربانیپال به قدرت رسید، امپراتوری عظیم بود اما آرام نبود.
شورشها از همه سو تهدید میکردند:
مصر خواهان استقلال بود.
ایلامیان در شرق دشمنی دیرینه داشتند.
بابل همیشه آماده قیام بود.
او باید ثابت میکرد شایسته تاج است.
نخستین اقدام او تثبیت اقتدار نظامی بود.
ارتش آشور در آن زمان پیشرفتهترین نیروی نظامی جهان محسوب میشد:
ارابههای جنگی،
مهندسان محاصره،
تیراندازان حرفهای،
و شبکه جاسوسی.
آشوربانیپال از این ابزارها بیرحمانه استفاده کرد.
مصر بارها از سلطه آشور سر باز زده بود.
شاه جوان تصمیم گرفت پیام روشنی بدهد.
لشکر آشوریان تا اعماق مصر پیش رفتند و شهر تبس را فتح کردند.
کتیبهها با افتخار از این فتح یاد میکنند:
«شهر را چون طوفان گرفتم.»
اما هدف فقط غارت نبود.
او حاکمان دستنشانده منصوب کرد و نشان داد که سیاست را به اندازه شمشیر میشناسد.
بزرگترین بحران زندگی او از بیرون نیامد؛ از خانواده آمد.
برادرش، شاه بابل، علیه او شورش کرد.
چرا؟
دلایل مختلفی مطرح شده:
حسادت،
اختلاف مذهبی،
فشار نخبگان بابلی.
شورش گسترده شد.
بابل، ایلام و بسیاری از دشمنان آشور متحد شدند.
برای چند سال آینده، سرنوشت امپراتوری در خطر بود.
آشوربانیپال شهرها را محاصره کرد.
قحطی در بابل افتاد.
منابع میگویند مردم به خوردن چرم و گیاهان وحشی روی آوردند.
در نهایت شهر سقوط کرد.
برادرش در آتش کاخ خود جان داد.
این پیروزی، هرچند سیاسی، زخمی عاطفی و انسانی بر تاریخ گذاشت.
یکی از مشهورترین لشکرکشیهای آشوربانیپال علیه سرزمین ایلام بود؛ تمدنی که در جنوب غربی ایران امروز قرار داشت.
ایلامیان سالها دشمن آشور بودند.
وقتی آنان در شورش بابل دخالت کردند، شاه آشور تصمیم گرفت کار را یکبار برای همیشه تمام کند.
آنچه رخ داد، یکی از خشنترین عملیاتهای تاریخ باستان بود.
کتیبههای او با افتخار میگویند:
شهرها ویران شد،
معابد نابود شدند،
و زمینها شخم زده شد تا کسی بازنگردد.
پایتخت ایلام سوزانده شد.
حتی آرامگاه شاهان نیز تخریب شد.
این اقدام چنان شدید بود که برخی تاریخنگاران آن را نخستین نمونه «جنگ نابودسازی تمدنی» میدانند.
آشوریان شهرتی هولناک داشتند.
نقشبرجستههای کاخهای نینوا صحنههایی از:
اسیران،
مجازاتها،
و نمایش قدرت
را نشان میدهد.
چرا چنین تصاویر خشنی ساخته میشد؟
بسیاری از پژوهشگران معتقدند این یک سیاست روانی بود.
هدف این بود:
«اگر مقاومت کنید، چنین خواهد شد.»
در جهانی که ارتباطات کند بود، ترس بهترین ابزار کنترل بود.
اما اگر آشوربانیپال فقط جنگجو بود، امروز شاید نامش فراموش شده بود.
بزرگترین کار او ساخت کتابخانه سلطنتی بود.
در کاخ سلطنتی او مجموعهای عظیم گردآوری شد که امروز به نام کتابخانه آشوربانیپال شناخته میشود.
او دستور داد:
متون سراسر امپراتوری جمعآوری شود،
نسخهبرداری شود،
و در نینوا نگهداری گردد.
بیش از سی هزار لوح گِلی کشف شده است.
موضوعات آنها حیرتآور است:
پزشکی،
ریاضیات،
نجوم،
جادو،
دعا،
تاریخ،
اسطوره.
او حتی به فرمانداران نوشت:
«اگر لوحی کمیاب یافتید، برای من بفرستید.»
این جمله نشان میدهد او نه فقط پادشاه، بلکه مجموعهدار دانش بود.
وقتی نینوا سقوط کرد، کاخها آتش گرفتند.
اما همین آتش باعث پختن لوحهای گلی شد.
آنها سخت شدند.
و هزاران سال زیر خاک سالم ماندند.
در قرن نوزدهم، باستانشناسان آنها را کشف کردند.
ناگهان جهان با ادبیات گمشده آشنا شد:
افسانههای آفرینش،
داستان طوفان بزرگ،
و حماسه گیلگمش.
اگر آشوربانیپال این مجموعه را جمع نمیکرد، شاید بخش بزرگی از حافظه تمدن انسانی برای همیشه نابود میشد.
او تضادی عجیب بود.
در یک نقشبرجسته:
شاه را میبینیم که شیر شکار میکند.
در دیگری:
او در باغ نشسته و موسیقی میشنود.
او خود را چنین معرفی میکرد:
شکارچی،
کاهن،
نویسنده،
و فرمانده.
شاید بتوان گفت او نخستین شاهی بود که «قدرت نرم» را در کنار قدرت نظامی فهمید.
دوره آشوربانیپال از نظر هنری یکی از درخشانترین دورههای آشور است.
نقشبرجستههای کاخ او شاهکارند.
جزئیات حیرتآور است:
عضلات شیر زخمی،
چهره سربازان،
حرکت اسبها.
این آثار فقط هنر نیستند؛ تبلیغات سیاسیاند.
شاه همیشه آرام، قدرتمند و پیروز نشان داده میشود.
امپراتوری آشور شبکهای پیچیده داشت:
جادهها،
سیستم پست،
مالیات،
فرمانداران.
اقوام مختلف اجازه داشتند فرهنگ خود را حفظ کنند، اما باید مالیات میدادند.
تبعید اجباری نیز ابزار کنترل بود.
گروههایی از مردم جابهجا میشدند تا شورشها کاهش یابد.
این سیاست بعدها توسط امپراتوریهای دیگر تقلید شد.
عجیب است که پس از مرگ آشوربانیپال، امپراتوری خیلی سریع فروپاشید.
چرا؟
دلایل زیادی مطرح شده:
جنگهای بیش از حد،
اقتصاد فرسوده،
دشمنان متحد.
چند دهه بعد، دشمنان به نینوا حمله کردند.
شهر سقوط کرد.
امپراتوری آشور پایان یافت.
اما کتابخانه زیر خاک ماند.
و همین باعث شد او شکستخورده مطلق نباشد.
یونانیان بعداً داستانهایی افسانهای درباره شاهی به نام «سارداناپالوس» ساختند که احتمالاً الهام گرفته از آشوربانیپال بود.
او را شاهی تجملدوست و افراطی تصویر کردند.
اما یافتههای باستانشناسی تصویر دیگری نشان میدهد:
مدیر،
استراتژیست،
و عاشق دانش.
او نماینده عصر امپراتوریها بود.
در نگاه او:
دانش = کنترل جهان.
با دانستن پیشگوییها و ستارهها، شاه میتوانست آینده را بفهمد.
به همین دلیل متون نجومی اهمیت داشتند.
در واقع کتابخانه او نوعی «مرکز اطلاعات دولتی» بود.
میراث او چند وجه دارد:
او مرزهای آشور را تثبیت کرد.
دانش بینالنهرین حفظ شد.
قدیمیترین آثار بشری به دست ما رسید.
نشان داد فرهنگ نیز ابزار قدرت است.
بسیاری از مورخان چنین فکر میکنند.
پس از او آشور دیگر هرگز به عظمت گذشته بازنگشت.
او مانند خورشید غروب بود:
درخشانترین لحظه درست پیش از تاریکی.
آشوربانیپال شخصیتی متناقض است.
او:
شهرها را نابود کرد،
اما داستانها را نجات داد.
او:
دشمنان را قتلعام کرد،
اما کاتبان را تشویق کرد بنویسند.
در جهانی که قدرت اغلب با فراموشی همراه است، او انتخاب کرد حافظه بسازد.
شاید بزرگترین طنز تاریخ همین باشد:
شمشیری که تمدنها را شکست، در نهایت باعث شد صدای همان تمدنها تا امروز شنیده شود.
و به همین دلیل است که نام آشوربانیپال هنوز در میان آجرهای خاکگرفته نینوا زمزمه میشود؛ نه فقط به عنوان فاتح، بلکه به عنوان نگهبان حافظه بشر.
منبع: چت جی پی تی