داستاننویسی یکی از کهنترین و قدرتمندترین هنرهای انسانی است. هنر خلق جهانی رنده از یک ایده ساده.
انسانها هزاران سال پیش از آنکه نوشتن را بیاموزند، داستان تعریف میکردند. از قصههای کنار آتش در غارهای ماقبل تاریخ گرفته تا رمانهای بزرگ امروز، داستانها وسیلهای برای انتقال تجربه، احساس، دانش و رؤیاهای بشر بودهاند.
اما چگونه میتوان داستان نوشت؟ آیا داستاننویسی فقط یک استعداد ذاتی است یا مهارتی آموختنی؟ خبر خوب این است که هرچند استعداد میتواند کمک کند، اما داستاننویسی بیش از هر چیز یک مهارت است که با یادگیری و تمرین رشد میکند.
در سادهترین تعریف، داستان روایت تغییر است.
اگر بنویسیم:
«مردی در خانه نشسته بود.»
این هنوز داستان نیست؛ فقط یک وضعیت است.
اما اگر بنویسیم:
«مردی در خانه نشسته بود که ناگهان صدای کوبیدن در، زندگی او را برای همیشه تغییر داد.»
داستان آغاز شده است.
هر داستان از سه عنصر اصلی تشکیل میشود:
شخصیت
تعارض
تغییر
بدون این سه عنصر، روایت شما معمولاً به گزارش تبدیل میشود، نه داستان.
شخصیت قلب تپنده داستان است.
خواننده ممکن است حوادث را فراموش کند، اما شخصیتهای ماندگار را به یاد میآورد.
به این شخصیتها فکر کنید:
هملت
دن کیشوت
رستم
آنها ماندگار شدهاند زیرا آرزوها، ترسها و ضعفهای انسانی دارند.
برای ساختن شخصیت از خود بپرسید:
او چه میخواهد؟
از چه چیزی میترسد؟
بزرگترین ضعفش چیست؟
چه رازی را پنهان میکند؟
مثلاً:
«پیرمردی میخواهد آخرین درخت روستایش را نجات دهد.»
همین یک جمله میتواند آغاز یک داستان باشد.
داستان بدون مشکل و کشمکش، جذاب نیست.
فرض کنید شخصیتی میخواهد به قله کوه برسد.
اگر بدون مانع به قله برسد، داستانی شکل نمیگیرد.
اما اگر:
طوفان در راه باشد،
پایش آسیب دیده باشد،
یا کسی بخواهد مانع او شود،
خواننده کنجکاو میشود.
به این اصل توجه کنید:
هرچه خواسته شخصیت مهمتر و مانع بزرگتر باشد، داستان جذابتر خواهد شد.
زاویه دید یعنی چه کسی داستان را روایت میکند.
سه زاویه دید اصلی وجود دارد:
«من از خانه بیرون رفتم.»
مزیت:
صمیمی و احساسی
عیب:
اطلاعات محدود
«علی از خانه بیرون رفت و نگران آینده بود.»
مزیت:
انعطاف بیشتر
«علی نمیدانست که همان لحظه در شهر دیگر، خواهرش تصمیم مهمی گرفته است.»
مزیت:
نویسنده همه چیز را میداند.
یکی از مهمترین اصول داستاننویسی این است:
به جای گفتن، نشان بده.
نگویید:
«مرد عصبانی بود.»
نشان دهید:
«لیوان را روی میز کوبید؛ چای روی فرش پاشید.»
خواننده خودش خشم را درک میکند.
نمونه دیگر:
به جای:
«زن غمگین بود.»
بنویسید:
«عکس قدیمی را در دست گرفت و برای چندمین بار اشک روی شیشه قاب چکید.»
خواننده در چند خط اول تصمیم میگیرد ادامه دهد یا نه.
شروع ضعیف:
«صبح بود. هوا خوب بود. علی از خواب بیدار شد.»
شروع قوی:
«وقتی علی چشم باز کرد، جنازهای روی فرش اتاقش افتاده بود.»
یا:
«در روزی که قرار بود اعدام شود، بهترین خبر زندگیاش را شنید.»
شروع باید سؤال ایجاد کند.
سؤال، موتور کنجکاوی خواننده است.
هر داستان به نقطهای میرسد که تنش به بیشترین حد خود میرسد.
به این نقطه میگویند اوج.
مثال:
قهرمان بالاخره با دشمن روبهرو میشود.
دختر حقیقت مرگ مادرش را کشف میکند.
پیرمرد میان نجات خود و نجات درخت انتخاب میکند.
در اوج، شخصیت باید تصمیم مهمی بگیرد.
پایان باید نتیجه طبیعی داستان باشد.
سه نوع پایان رایج:
همه چیز روشن میشود.
مثلاً قاتل پیدا میشود.
برخی پرسشها بیپاسخ میمانند.
خواننده خودش فکر میکند.
اطلاعاتی تازه همه چیز را تغییر میدهد.
اما غافلگیری باید منطقی باشد؛ نه اینکه ناگهان از آسمان بیفتد.
جزئیات به داستان جان میدهند.
به جای:
«خانه قدیمی بود.»
بنویسید:
«رنگ سبز در چوبی پوستهپوسته شده بود و بوی نم دیوارها در راهرو پیچیده بود.»
جزئیات باعث میشوند خواننده داستان را ببیند، بشنود و لمس کند.
هیچ نویسندهای بدون خواندن نویسنده نمیشود.
آثار بزرگان را بخوانید:
صادق هدایت
محمود دولتآبادی
آنتون چخوف
لئو تولستوی
گابریل گارسیا مارکز
هنگام مطالعه فقط از داستان لذت نبرید؛ بررسی کنید نویسنده چگونه شخصیت ساخته، چگونه تعلیق ایجاد کرده و چگونه پایان را شکل داده است.
برای پیشرفت، هر روز بنویسید.
چند تمرین ساده:
یک داستان 200 کلمهای درباره گم شدن یک کلید بنویسید.
شخصیتی خلق کنید که بزرگترین آرزویش هرگز برآورده نشده است.
داستانی بنویسید که فقط در یک اتاق اتفاق میافتد.
به یک عکس قدیمی نگاه کنید و برای آن گذشتهای خیالی بسازید.
هر روز یک صحنه کوتاه از زندگی افراد در خیابان را توصیف کنید.
داستاننویسی پیش از آنکه هنر نوشتن باشد، هنر دیدن است. نویسنده چیزهایی را میبیند که دیگران از کنارشان عبور میکنند: نگاه یک پیرزن در اتوبوس، سکوت یک خانه پس از مرگ صاحبش، یا لبخند کودکی که اولین بار برف را میبیند.
منبع: چت جی پی تی
اگر میخواهید نویسنده شوید، بیش از آنکه به دنبال واژههای پیچیده باشید، به انسانها نگاه کنید. داستانها در خیابانها، خانهها، خاطرات و رؤیاهای مردم پنهان شدهاند. وظیفه نویسنده فقط این است که آنها را کشف کند و با کلمات به زندگی بازگرداند.