
هوا سرد بود. باران ریز و بیوقفه به پنجره اتاق میخورد. سارا لیوان چای را در دستانش گرفته بود و به بیرون خیره شده بود. علی روی مبل افتاده بود، گوشی به دست، بیاعتنا به حضور سارا.
چهارمین ماه از زندگی مشترکشان بود. نه مراسمی بود، نه شناسنامهای مُهر خورده، نه خانوادههایی در جریان. فقط یک تصمیم ساده و یک قرارداد شفاهی: «با هم زندگی کنیم، بدون قید و بند.»
اوایل همه چیز مثل فیلمها بود. آزادی، شادی، بینیازی از توضیح دادن. اما کمکم چیزهایی در دل سارا سنگینی میکرد. وقتی مادرش میپرسید «کی میخوای ازدواج کنی؟»، او فقط لبخند میزد. وقتی پدر علی تماس میگرفت و علی با تردید میگفت «تنهایی خونهام»، چیزی در دل سارا میلرزید.
شبی از شبها، سارا گفت: — علی... هیچوقت به آیندهمون فکر کردی؟
علی سر بلند کرد: — آینده؟ خب... بذار ببینیم چی پیش میاد.
— یعنی اگه من یه روز باردار بشم چی؟ اگه تصادف کنم؟ ما برای هم هیچکارهایم... حتی یه امضای ساده هم نداریم.
علی مکث کرد. سکوت سنگین شد. صدای ساعت روی دیوار مثل تپش قلب بالا گرفت.
— من که نمیخواستم قید و بند داشته باشیم، خودت هم همینو گفتی اولش.
سارا آرام گفت: — من فکر میکردم آزادی یعنی انتخابِ آگاهانه، نه زندگی بدون مسئولیت...
علی چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.
سارا بلند شد، چای سردش را روی میز گذاشت و به اتاق رفت. آن شب، برای اولین بار، در اتاق جدا خوابیدند.
---
💬 پیام داستان:
ازدواج سفید شاید راهی برای فرار از سنتها باشد، اما وقتی احساس، تعهد و آینده در میان است، نبود چارچوب قانونی و اجتماعی، میتواند رابطه را از درون تهی کند.
آزادی بدون مسئولیت، نوعی بیپناهی است.
منبع متن و عکس: چت جی پی تی
---