چرا جامعهی ایران در سال ۱۳۵۷ به نقطهی انقلاب رسید.اینجایی با تحلیلی تاریخی از انباشت نارضایتی تا فروپاشی نظم پهلوی .
انقلابها معمولاً در یک روز یا یک سال «اتفاق» نمیافتند؛ آنها حاصل انباشت تدریجی بحرانها، نارضایتیها، گسستهای اجتماعی و خطاهای حکمرانی هستند. انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. برخلاف روایتهای سادهانگارانهای که انقلاب را صرفاً به «توطئهی خارجی»، «خشم مذهبی» یا «بحران اقتصادی» فرو میکاهند، واقعیت آن است که این انقلاب نتیجهی همزمان شدن چندین بحران ساختاری بود که در دههی ۱۳۵۰ به نقطهی انفجار رسید.
برای فهم علل انقلاب، باید از سطح رویدادها عبور کرد و به ساختار قدرت، شیوهی حکمرانی، تحولات اجتماعی، وضعیت فرهنگ سیاسی و موقعیت تاریخی ایران نگاه کرد. این مقاله تلاش میکند این عوامل را در پیوند با یکدیگر بررسی کند.
یکی از بنیادیترین علل انقلاب ۱۳۵۷، بحران مشروعیت سیاسی رژیم پهلوی بود. از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به بعد، نظام سیاسی ایران بهتدریج به سوی تمرکز کامل قدرت در شخص شاه حرکت کرد. احزاب سیاسی واقعی از میان رفتند، انتخابات به نمایش تبدیل شد و پارلمان عملاً نقشی تزئینی یافت.
مردم نه امکان انتخاب داشتند، نه امکان نقد، و نه راهی قانونی برای اصلاح. در چنین شرایطی، جامعه وارد وضعیتی میشود که علوم سیاسی آن را «انسداد سیاسی» مینامد؛ یعنی تمام کانالهای اصلاح مسالمتآمیز بسته میشوند و نارضایتی ناگزیر به اشکال رادیکال بروز میکند.
تشکیل حزب واحد رستاخیز در سال ۱۳۵۳ نقطهی اوج این انسداد بود. شاه رسماً اعلام کرد هر کس عضو حزب نشود «جایش در زندان یا خارج از کشور است». این تصمیم، حتی لایههای وفادار به حکومت را نیز دچار تردید کرد و پیام روشنی داشت:
حکومت نه فقط منتقد، بلکه بیتفاوت را هم تحمل نمیکند.
این سیاست، شکاف دولت–ملت را عمیقتر کرد و حکومت را از هرگونه پایگاه اجتماعی واقعی تهی ساخت.
دههی ۱۳۴۰ و اوایل ۱۳۵۰ شاهد رشد اقتصادی قابل توجهی در ایران بود، بهویژه پس از افزایش درآمدهای نفتی. اما این رشد، نامتوازن، ناعادلانه و فاقد پیوند ارگانیک با جامعه بود. توسعهای که از بالا تحمیل میشود، بدون مشارکت اجتماعی، اغلب به نارضایتی منجر میشود نه رضایت.
درآمد نفت به جای آنکه به تقویت نهادهای مدنی، آموزش عمومی پایدار و توزیع متوازن فرصتها بینجامد، صرف پروژههای عظیم، نظامیگری، مصرفگرایی و گسترش بوروکراسی فاسد شد.
اصلاحات ارضی گرچه ساختار سنتی مالکیت را در هم شکست، اما جایگزین مناسبی برای آن ایجاد نکرد. میلیونها روستایی به شهرها مهاجرت کردند و در حاشیهی کلانشهرها ساکن شدند؛ بدون شغل پایدار، بدون امنیت اجتماعی و بدون هویت شهری.
این گروههای تازهوارد، نه به سنتهای روستایی تعلق داشتند و نه در نظم مدرن شهری ادغام شده بودند. آنان به تودهای ناراضی، مستعد بسیج انقلابی تبدیل شدند.
حکومت پهلوی پروژهای از مدرنیزاسیون را پیش برد که بیش از آنکه بر گفتوگوی فرهنگی تکیه داشته باشد، بر تحمیل نمادها و سبک زندگی غربی استوار بود. از تغییر پوشش تا اصلاحات فرهنگی، اغلب بدون حساسیت نسبت به بافت اجتماعی و مذهبی جامعه انجام شد.
این امر موجب شد بخشهایی از جامعه، مدرنیته را نه بهمثابه فرصتی برای پیشرفت، بلکه بهعنوان تهدیدی علیه هویت خود تجربه کنند.
روشنفکری ایرانی نیز در این میان دچار بحران بود. بخشی از روشنفکران به ایدئولوژیهای چپ گرایش یافتند که با واقعیتهای جامعهی ایران فاصله داشت. بخشی دیگر به نقد انتزاعی بسنده کردند. در نتیجه، خلأ گفتمانی ایجاد شد که اسلام سیاسی توانست آن را پر کند؛ اسلامی که هم زبان اعتراض داشت، هم شبکهی اجتماعی، و هم وعدهی عدالت.
برخلاف بسیاری از گروههای سیاسی، روحانیت شیعه دارای شبکهای گسترده، ریشهدار و مستقل از دولت بود: مساجد، هیئتها، حوزهها و مناسک مذهبی. این شبکهها امکان بسیج سریع و گستردهی مردم را فراهم کردند.
مذهب، بهویژه در قالب گفتمان ظلمستیزی شیعی، توانست زبان مشترکی میان اقشار مختلف جامعه ایجاد کند.
آیتالله خمینی توانست نارضایتیهای پراکنده را در قالب یک روایت منسجم جمع کند. او همزمان شاه را نماد ظلم، وابستگی و فساد معرفی کرد و وعدهی بازگشت به «عدالت اسلامی» داد؛ مفهومی که هر گروه آن را مطابق خواست خود تفسیر میکرد.
این ابهام، در کوتاهمدت به نفع انقلاب عمل کرد و ائتلافی ناهمگون را ممکن ساخت.
دستگاه امنیتی رژیم پهلوی، بهویژه ساواک، با سرکوب گستردهی مخالفان، فضای ترس ایجاد کرده بود. اما این ترس، بهجای خاموش کردن اعتراض، آن را زیرزمینی و انفجاری کرد.
در جوامعی که امکان تخلیهی مسالمتآمیز نارضایتی وجود ندارد، خشونت سیاسی بهصورت ناگهانی و گسترده بروز میکند.
در سالهای پایانی، شاه نه توان سرکوب کامل داشت و نه جرئت اصلاح واقعی. این وضعیت «نیمهاقتدارگرا» بدترین حالت ممکن برای یک رژیم است؛ زیرا هم مخالفان را جسور میکند و هم حامیان را دلسرد.
قدرتهای خارجی نقش تعیینکنندهای در شکلگیری نارضایتی نداشتند، اما در تضعیف نهایی رژیم بیتأثیر نبودند. فشارهای حقوق بشری دولت کارتر، تغییر موازنههای منطقهای و وابستگی بیش از حد حکومت به حمایت خارجی، همگی دست شاه را در مدیریت بحران بستند.
اما انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان محصول توطئه دانست؛ انقلابها زمانی موفق میشوند که از درون جامعه تغذیه شوند.
انقلاب ۱۳۵۷ نتیجهی همزمان شدن چند بحران بود:
انسداد سیاسی
توسعهی اقتصادی ناعادلانه
بحران هویت فرهنگی
سرکوب و فقدان اصلاح
وجود نیروی بسیجکنندهی سازمانیافته (مذهب)
رژیم پهلوی دولتی قدرتمند اما بیریشه در جامعه بود. هنگامی که مشروعیت فرو ریخت، هیچ نیرویی برای دفاع از آن باقی نماند.
در نهایت، شاید بتوان گفت مهمترین درس انقلاب ۱۳۵۷ این است:
هیچ توسعهای بدون مشارکت، هیچ مدرنیزاسیونی بدون گفتوگو، و هیچ نظمی بدون مشروعیت پایدار نمیماند... .
منبع: چت جی پی تی