اینجایی با داستان پیرمردی رو به روی پنجره ای در روستای احمد آباد که سوغات پاسخگو بودن حکومت در برابر مردم را از اروپا برای ایران آورد. در حالیکه هنوز ایران بانو، سوغاتش را از او نپذیرفته بود، از دنیا رفت.
تهران اواخر دوره قاجار؛ کالسکهها از کوچههای خاکی عبور میکنند. خانههای بزرگ با حیاطهای اندرونی و بیرونی، صدای خدمتکاران و رفتوآمد رجال سیاسی.
در چنین فضایی کودکی متولد شد که همه انتظار داشتند مانند دیگر فرزندان اشراف، صاحب منصب شود و آرام در سایه قدرت زندگی کند.
اما او متفاوت بود.
از همان نوجوانی به جای شکار و مهمانی، شیفته حساب و کتاب اداره کشور شد. مادرش از خاندان سلطنتی بود و آیندهای امن برای او متصور میشد، اما روحیه حساس و عدالتطلبش مسیر دیگری ساخت.
او بعدها نوشت: «بدبختی کشورها از قانونگریزی آغاز میشود.»
قطاری در سوئیس توقف میکند. جوانی ایرانی با کت بلند و چمدانی چرمی پیاده میشود.
او برای تحصیل حقوق آمده بود.
اروپا برایش فقط دانشگاه نبود؛ تجربهای تکاندهنده بود.
پارلمانها کار میکردند.
دولتها پاسخگو بودند.
وزرا استعفا میدادند.
برای نخستین بار دید که قدرت میتواند محدود باشد.
او دکترای حقوق گرفت، اما مهمتر از مدرک، باوری بود که با خود به ایران آورد:
«دولت باید خدمتکار ملت باشد.»
بازگشت او همزمان شد با ایرانی که از انقلاب مشروطه زخمی و خسته بیرون آمده بود.
کشور میان دخالت خارجی، ضعف دولت و رقابت نیروهای داخلی گرفتار بود.
او استاندار شد، وزیر شد، نماینده مجلس شد.
اما در هر موقعیت یک چیز را تکرار میکرد:
قانون.
نه ارتش.
نه زور.
نه دربار.
همین نگاه بعدها برایش دشمنان زیادی ساخت.
جنوب ایران.
گرمای آبادان.
دود پالایشگاه آسمان را پوشانده است.
کارگران ایرانی با دستمزد اندک کار میکنند، در حالی که سود اصلی به شرکت انگلیسی Anglo-Iranian Oil Company میرسد.
برای بسیاری از مردم، نفت نماد تحقیر بود.
کشوری که روی ثروت خوابیده اما فقیر مانده است.
مصدق این مسئله را نه فقط اقتصادی، بلکه حیثیتی میدید.
او میگفت:
«ملتی که مالک منابع خود نباشد، استقلال ندارد.»
در سالهای پایانی دهه ۱۳۲۰، گروهی از سیاستمداران و روشنفکران گرد هم آمدند.
مردم از فساد خسته بودند.
از دخالت خارجی خسته بودند.
نام این اتحاد «جبهه ملی» شد.
و رهبر طبیعی آن مردی بود که نه ثروت میخواست و نه مقام.
محبوبیت او عجیب بود.
وقتی سخنرانی میکرد مردم گریه میکردند.
وقتی بیمار میشد، بازار تعطیل میشد.
او سیاستمدار نبود؛ تبدیل به احساس عمومی شده بود.
تهران.
میدانها پر از جمعیت.
مصدق نخستوزیر شد.
برای نخستین بار مردم حس کردند دولت شاید متعلق به آنان باشد.
ملی شدن نفت تصویب شد.
انگلیس خشمگین شد.
کارکنان خارجی رفتند.
کشتیهای نفتی نایستادند.
تحریم آغاز شد.
دولت ناگهان با خزانهای خالی روبهرو شد.
دفتر نخستوزیری شلوغ است.
نمایندگان میآیند.
روحانیون میروند.
سفرا هشدار میدهند.
اقتصاد در حال فشار است.
اما او عقب ننشست.
پرونده را به دادگاه بینالمللی برد.
در آنجا، پیرمردی ایرانی با صدایی لرزان از حق کشورش دفاع کرد.
جهان حیرت کرد.
کشوری ضعیف مقابل امپراتوری قدیمی ایستاده بود.
در کاخ سلطنتی سکوت سنگینی حاکم است.
شاه جوان، محمدرضا پهلوی، نگران است.
ارتش ستون قدرت سلطنت بود.
مصدق میخواست کنترل آن در اختیار دولت منتخب باشد.
این اختلاف فقط اداری نبود.
نبردی بود میان دو برداشت از حکومت:
سلطنت قدرتمند یا دولت پارلمانی.
رابطهشان سرد شد.
اعتماد از میان رفت.
تهران در تابستان داغ است.
روزنامهها علیه هم مینویسند.
احزاب تظاهرات میکنند.
اقتصاد تحت فشار است.
بازار دودل است.
دوستان قدیمی فاصله میگیرند.
در خیابانها شایعه میچرخد.
جنگ سرد جهان را دو قطبی کرده بود و ایران ناگهان به میدان رقابت تبدیل شد.
در سوی دیگر جهان، تحلیلگران امنیتی نقشهها را بررسی میکنند.
نگرانی اصلی آنان فقط نفت نبود.
ترس از بیثباتی و نفوذ بلوک شرق افزایش یافته بود.
سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا یعنی سیا و سرویس اطلاعاتی بریتانیا یعنی امآی۶ وارد ماجرا شدند.
طرحی شکل گرفت.
تبلیغات.
فشار سیاسی.
و استفاده از شکافهای داخلی.
تابستان ۱۳۳۲.
خیابانهای تهران پر از جمعیت است.
عدهای حمایت میکنند.
عدهای مخالفت.
در چند روز، اوضاع تغییر میکند.
کودتا شکست میخورد.
دوباره آغاز میشود.
سربازان حرکت میکنند.
جمعیتها جابهجا میشوند.
خانه نخستوزیر هدف قرار میگیرد.
وقتی غبار فرو مینشیند، دولت سقوط کرده است.
او در دادگاه نظامی ایستاده است.
لباس ساده پوشیده.
صدایش آرام اما محکم است.
میگوید:
«اگر گناه است که نفت کشورم را ملی کردم، این گناه را پذیرا هستم.»
برخی میخندند.
برخی سکوت میکنند.
حکم صادر میشود:
سه سال زندان.
پس از زندان، او به روستای احمدآباد منتقل شد.
خانهای ساده.
چند درخت.
و نگهبانانی که رفتوآمد را کنترل میکنند.
دوستان کمکم کمتر میآیند.
سیاست ادامه دارد، اما بدون او.
او نامه مینویسد.
کتاب میخواند.
گاه بیمار میشود.
و به گذشته فکر میکند.
شاید عجیبترین بخش داستان مصدق همین باشد.
در ظاهر شکست خورد:
قدرت را از دست داد.
سالها در حصر ماند.
و اجازه بازگشت به سیاست نیافت.
اما در حافظه مردم چه شد؟
نامش پاک نشد.
دانشجویان دربارهاش حرف زدند.
روشنفکران از او نوشتند.
حتی مخالفانش ناچار شدند دربارهاش توضیح دهند.
او تبدیل به پرسش شد.
سال ۱۳۴۵.
پزشکان رفتوآمد دارند.
بدنش ضعیف شده است.
اما هنوز اخبار کشور را میپرسد.
وقتی درگذشت، اجازه تشییع عمومی داده نشد.
در همان خانه دفن شد.
بیجمعیت.
بیمراسم بزرگ.
اما تاریخ گاهی در سکوت نوشته میشود.
سالها گذشت.
انقلاب آمد.
نسلها عوض شدند.
اما نام مصدق هرگز کاملاً خاموش نشد.
چرا؟
زیرا او تنها درباره نفت حرف نزد.
درباره کرامت ملی حرف زد.
درباره قانون.
درباره اینکه آیا یک ملت میتواند سرنوشت خود را تعیین کند.
اگر این زندگی فیلمی بود، شاید آخرین قاب چنین میبود:
پیرمردی کنار پنجره احمدآباد نشسته است.
زمینهای خشک را نگاه میکند.
نه ارتشی دارد.
نه قدرتی.
نه تریبونی.
اما شاید با خود فکر میکند:
«آیا ارزشش را داشت؟»
پاسخ را تاریخ هنوز مینویسد.
منبع: چت جی پی تی