تو که می روی، آفتابها می روند
زمینهای روشن از آفتاب، کوچک و کوچک می شوند و سایه ها و تاریکی ها بلند
و سایه ترس و ابهام، روی زمینهای پیش از این آفتابی ذوق و امید، می افتد
هر ذوقی که از کودکی داشتم
حالا که فکر می کنم از این بود که در چرخه شکوفه دادنها و بوی بهار باقی بمانم
در مدار عشق باقی بمانم
تا کودک بودم ثمره عشقی بودم و با
ضربان عاشقانه جهان همنوا بودم
و پس از آن نیز می خواستم در این مدار بمانم با آفریدن عشقی
آنچه نامش را بوی بهار و حس دلدادکی و عشق می گذاریم، شاید میل طبیعت به تکثیر برای باقی ماندن است
و من پیش از آنکه آفتاب وجود اولین عزیز خانواده ام، به سمت در خروجی خانه قدم بردارد، از بذرهای زندگی و رنگ آفتاب پر بودم
خودم را به انوار آفتاب وجودت آویزان کردم
گرمای وجودت مثل رسیدن به خانه ای گرم، از بوران و سرمای بی سامانی بی عشقی بود
مثل برگشتن از تبعید بی خانگی، به وطن
تو وطن من و خانه گرم من و سامان من بودی
تو مرا از انوار آفتاب وجودت تکاندی
و وقتی می رفتی، نگاهت کردم
تاریک می شدی
تو آفتاب نبودی
هر مردی فقط می تواند ماه آفتاب وجود خودت باشد
تا نور من خاموشی گرفته بود تو هم خاموش شدی
باید دوباره مثل کودکی ام، آبستن آفتاب باشم تا روحم گرم و حاصلخیز شود و عشقی بماند
ماه ها، تنها از آفتاب، روشن می شوند