سایه آفتاب کوتاه شد
فکر می کردم دلم بگیرد اما تمام کهکشانها پیدا بود
حالا، تصویر زمین در پرده ادراکم حقیرتر می نمود
وقتی زیور چادر عشایری ای را که تمام تابستان رو به روی چادر ما بود، کند، کوه های پشت چادر پیدا شد و چشم انداز دشتی بزرگ و سرسبز
اما نوه های زیور انگار سرگردان شده بودند
آنجا که ایستاده بودم، مورچه های پرتحرکی در تکاپو بودند، مدام در رفت و آمدی سریع بودند
یعنی چه خبر بود؟ شاید عروسی داشتند!
سنگ را که برداشتم، تمام لانه اشان پیدا شد
شکوه و رمز آلودگی تخیل تمام شد
و آنچه ماند، واقعیت دویدن برای زنده ماندن
زیور صدایم زد
داشت سوار آخرین اسب زین شده می شد که با کوچش، ییلاق را ترک کنند
او یک بيسکوئيت موزی به من داد
7 ساله بودم
هنوز هم بيسکوئيت موزی برایم بوی گلی به نام مهر انسانی می دهد.
لیلی،اردیبهشت1405