بسیار خوب. اکنون وارد مهمترین بخش تمام این کارگاه میشویم. اگر کسی فقط یک جلسه از کل این دوره را به خاطر بسپارد، من دوست دارم این جلسه باشد.
چرا؟
چون تفاوت اصلی نویسندهٔ آماتور و نویسندهٔ حرفهای در استعداد نیست؛ در بازنویسی است.
نویسندگان تازهکار معمولاً چنین فکر میکنند:
«داستان را نوشتم، تمام شد.»
اما نویسندگان حرفهای چنین فکر میکنند:
«حالا تازه کار اصلی شروع شده است.»
نسخهٔ اول، معمولاً فقط مواد خام است.
بازنویسی، همان فرآیندی است که این مواد خام را به یک اثر هنری تبدیل میکند.
بسیاری از مردم تصور میکنند نویسندهای بزرگ پشت میز مینشیند و شاهکار را در یکبار نوشتن خلق میکند.
تقریباً هرگز چنین نیست.
نسخهٔ اول اغلب آشفته، ناقص و پر از خطاست.
حتی نویسندگان بزرگ بارها آثارشان را بازنویسی کردهاند.
وقتی نوشتن را تمام کردی، هنوز متن را از بر هستی.
ذهن تو جاهای خالی را خودش پر میکند.
به همین دلیل، معمولاً بهتر است چند روز یا حتی چند هفته از متن فاصله بگیری.
وقتی دوباره برگردی، آن را بیشتر مانند یک خواننده میبینی تا یک نویسنده.
در این مرحله، اصلاً به جملهها فکر نکن.
فقط به داستان نگاه کن.
از خودت بپرس:
آیا داستان از جای درستی شروع شده؟
آیا پایان قانعکننده است؟
آیا شخصیت اصلی تغییر میکند؟
آیا بخشهای اضافی وجود دارد؟
اگر ساختار مشکل داشته باشد، اصلاح واژهها فایدهای ندارد.
حالا هر صحنه را جداگانه بررسی کن.
برای هر صحنه این سؤال را بنویس:
چرا این صحنه وجود دارد؟
اگر پاسخ روشنی نداری، احتمالاً آن صحنه باید حذف یا بازنویسی شود.
هر صحنه باید دستکم یکی از این کارها را انجام دهد:
پیش بردن داستان
آشکار کردن شخصیت
افزایش تنش
ایجاد تغییر
فقط حالا نوبت نثر است.
در این مرحله:
واژههای اضافی را حذف کن.
جملههای طولانی را کوتاه کن.
تکرارها را از بین ببر.
دیالوگها را طبیعیتر کن.
افعال ضعیف را با افعال دقیقتر جایگزین کن.
یکی از مهمترین قوانین نویسندگی این است:
اگر حذف جملهای هیچ آسیبی به داستان نمیزند، آن جمله احتمالاً لازم نیست.
این قانون بیرحمانه است، اما بسیار مؤثر.
گاهی زیباترین جملهای که نوشتهای، بدترین جای داستان قرار گرفته است.
نویسندهٔ حرفهای حاضر است آن را حذف کند.
زیبایی جمله، زمانی ارزشمند است که در خدمت داستان باشد.
یکی از بهترین روشهای کشف ایرادها این است که متن را بلند بخوانی.
جملهای که روی کاغذ خوب به نظر میرسد، ممکن است هنگام خواندن، سنگین یا مصنوعی باشد.
گوش، خطاهایی را پیدا میکند که چشم نمیبیند.
برای هر شخصیت اصلی از خودت بپرس:
آیا صدای مخصوص خودش را دارد؟
آیا خواستهاش روشن است؟
آیا در طول داستان تغییر میکند؟
آیا میتوانم او را با شخصیت دیگری ادغام کنم؟
گاهی دو شخصیت، در واقع یک نقش را بازی میکنند.
در این صورت، ادغام آنها داستان را قویتر میکند.
هر دیالوگ را بدون نام شخصیتها بخوان.
آیا هنوز میتوانی تشخیص بدهی چه کسی حرف میزند؟
اگر نه، احتمالاً همه با صدای نویسنده صحبت میکنند.
هدف این است که هر شخصیت لحن و واژگان مخصوص خود را داشته باشد.
در بازنویسی، به ضرباهنگ توجه کن.
اگر چند فصل پشت سر هم فقط گفتوگو هستند، شاید به یک صحنهٔ کنشی نیاز داری.
اگر چند فصل فقط حادثهاند، شاید به لحظهای آرام برای تنفس خواننده نیاز باشد.
رمان خوب، مانند موسیقی، اوج و فرود دارد.
یکی از دشوارترین بخشهای نویسندگی، شنیدن نقد است.
اما یادت باشد:
منتقد به شخصیت تو حمله نمیکند؛ دربارهٔ متن تو حرف میزند.
البته هر نقدی هم درست نیست.
به دنبال الگوها باش.
اگر پنج نفر مستقل از هم به یک بخش ایراد میگیرند، احتمالاً آن بخش واقعاً مشکل دارد.
پیش از آنکه داستانت را تمامشده بدانی، این پرسشها را مرور کن:
آیا جملهٔ اول خواننده را جذب میکند؟
آیا هر فصل تغییری ایجاد میکند؟
آیا شخصیت اصلی انتخابهای دشوار دارد؟
آیا پایان، نتیجهٔ طبیعی داستان است؟
آیا جملهای هست که فقط برای نمایش زیبایی نثر نوشته شده باشد؟
آیا چیزی را بیش از حد توضیح دادهام؟
آیا میتوانم این متن را ۱۰ درصد کوتاهتر و قویتر کنم؟
یک داستان هزارکلمهای قدیمی از خودت بردار.
نسخهٔ جدیدی بنویس که ۲۰ درصد کوتاهتر باشد.
اما هیچ بخش مهمی از داستان حذف نشود.
این تمرین، یکی از بهترین راههای یادگیری ایجاز است.
نوشتن، خلق کردن است.
بازنویسی، انتخاب کردن است.
نویسندهٔ بزرگ، کسی نیست که بیشتر مینویسد؛ کسی است که بهتر انتخاب میکند چه چیزی بماند و چه چیزی حذف شود.
منبع: چت جی پی تی
در جلسهٔ بعد وارد مبحثی میشویم که بسیاری از نویسندگان از آن غافلاند:
یاد خواهیم گرفت که سبک چیست، چگونه شکل میگیرد، چرا تقلید از نویسندگان بزرگ در آغاز مفید است اما ماندن در تقلید خطرناک است، و چگونه به صدای منحصربهفرد خودمان برسیم؛ صدایی که خواننده پس از چند پاراگراف، بدون دیدن نام نویسنده، آن را تشخیص دهد.
این جلسه، آغاز مسیر یافتن هویت ادبی تو خواهد بود.