بیشتر نویسندگان مبتدی وقتی میخواهند شخصیتی را معرفی کنند، چیزی شبیه این مینویسند:
«مردی چهل ساله با قدی بلند، موهایی مشکی، چشمانی قهوهای و صورتی کشیده وارد اتاق شد.»
مشکل چیست؟
تقریباً هیچچیز.
خواننده بعد از چند خط این توصیف را فراموش میکند.
چرا؟
زیرا انسانها را با رنگ چشمشان به یاد نمیآوریم.
ما آدمها را با رفتار، عادتها، ترسها، آرزوها و تناقضهایشان به یاد میآوریم.
نویسنده مبتدی مینویسد:
«او مردی خسیس بود.»
اما نویسنده حرفهای مینویسد:
«سه بار چراغ اتاق را خاموش و روشن کرد تا مطمئن شود بیهوده روشن نمانده است.»
خواننده خودش نتیجه میگیرد.
یکی از رازهای شخصیتهای ماندگار همین است.
انسان واقعی همیشه منطقی و یکدست نیست.
مثلاً:
سربازی شجاع که از تاریکی میترسد.
پزشکی که سیگار میکشد.
کشیشی که ایمانش را از دست داده.
معلمی که از کودکان خوشش نمیآید.
این تناقضها شخصیت را زنده میکنند.
هر انسانی تاریخی دارد.
اگر میخواهی شخصیتی واقعی خلق کنی، باید بدانی:
در کودکی چه بر سرش آمده؟
بزرگترین شکستش چه بوده؟
اولین عشقش چه کسی بوده؟
چه چیزی او را شرمنده میکند؟
چه چیزی او را شبها بیدار نگه میدارد؟
دو مرد را تصور کن.
هر دو از سگ میترسند.
اما دلیل ترسشان متفاوت است.
اولی در کودکی توسط سگ گاز گرفته شده.
دومی شاهد مرگ برادرش در حمله سگها بوده.
ترس یکسان است.
اما شخصیت یکسان نیست.
تقریباً همه شخصیتهای بزرگ ادبیات زخمی در گذشته دارند.
این زخم لزوماً جسمی نیست.
اغلب روحی است.
مثالها:
خیانت
تحقیر
طرد شدن
شکست
مرگ عزیزان
این زخمها رفتار امروز شخصیت را شکل میدهند.
این دو را اشتباه نگیر.
چیزی که شخصیت فکر میکند میخواهد.
چیزی که واقعاً به آن نیاز دارد.
مثال:
مردی میخواهد ثروتمند شود.
این خواسته است.
اما در واقع نیاز دارد احساس ارزشمندی کند.
بسیاری از داستانهای بزرگ درباره فاصله میان خواسته و نیاز هستند.
هر شخصیت خوب رازی دارد.
لزومی ندارد راز عظیم باشد.
اما باید چیزی باشد که دوست ندارد دیگران بدانند.
مثال:
مدرکش جعلی است.
زمانی زندان بوده.
عاشق دشمنش شده.
در کودکی مرتکب اشتباه بزرگی شده.
رازها داستان تولید میکنند.
عادتها از توصیف چهره مهمترند.
مثلاً:
ناخن جویدن
ضرب گرفتن با انگشت
جمع کردن رسیدهای قدیمی
نگاه نکردن در چشم دیگران
این جزئیات شخصیت را واقعی میکنند.
فرض کن ساختمانی در آتش میسوزد.
سه نفر داخلاند:
کودک
پول
سگ
شخصیت تو اول کدام را نجات میدهد؟
همین انتخاب، او را تعریف میکند.
در طول داستان تغییر چندانی نمیکند.
در پایان داستان با ابتدای آن متفاوت است.
بیشتر قهرمانان بزرگ از نوع دوم هستند.
یکی از مهمترین مفاهیم داستاننویسی.
مثال:
ابتدا:
مردی خودخواه است.
در طول داستان:
همه چیز را از دست میدهد.
پایان:
برای نجات دیگران از جانش میگذرد.
این قوس شخصیت است.
برای هر شخصیت اصلی پاسخ بده:
اگر جواب این سه سؤال را بدانی، نیمی از شخصیت ساخته شده است.
شخصیتی خلق کن با این ویژگیها:
زن
۶۵ ساله
در یک روستای دورافتاده زندگی میکند
هر روز به ایستگاه متروکه قطار میرود
چهل سال است منتظر کسی است
اکنون پاسخ بده:
منتظر چه کسی است؟
چرا هنوز امیدش را از دست نداده؟
چه رازی را پنهان میکند؟
بزرگترین ترسش چیست؟
در یک صفحه شخصیتی خلق کن.
اما:
قد او را نگو.
رنگ چشم او را نگو.
رنگ مو را نگو.
فقط از طریق رفتار، عادتها، انتخابها و گفتار او را معرفی کن.
اگر خواننده او را بشناسد، موفق شدهای.
شخصیتها با ظاهرشان به یاد نمیمانند.
با زخمهایشان به یاد میمانند.
به همین دلیل ما هنوز شخصیتهای بزرگی مانند هملت، ژان والژان، رستم و آنا کارنینا را به خاطر داریم.
نه به خاطر چهرهشان.
بلکه به خاطر رنجها، انتخابها و کشمکشهایشان.
منبع: چت جی پی تی
در جلسه بعد به یکی از اسرار نویسندگان بزرگ میرسیم:
یاد خواهیم گرفت چرا بعضی داستانها باعث میشوند تا نیمهشب بیدار بمانیم و فقط «یک فصل دیگر» بخوانیم؛ و چگونه با چند تکنیک ساده اما قدرتمند، خواننده را وادار کنیم صفحه بعد را ورق بزند.