تقدیم به بچه‌های دانشگاه تهران

طهران زیبای من، طهران عزیز من، با تمام خاطرات قشنگی که در خیابان های ولیعصر و کافه گردی های انقلاب و بازار تجریش تو و.... دارم، اما دلم از تو هیچ نمیخواهد جز انتهای خیابان امیر ابادت را. همان خیابان قدیمی و طولانی که چه عشقهای بی انتهایی به خود دیده، درختان خیس بلند نارنجیِ پاییزی که چه بوسه های گرم و کوتاهی را لمس کرده.

همان پیاده رویی که به لطف عاشقان کوی دانشگاه حتی یک وجب هم باکره ندارد از بوسه های گرم دلدادگانش. چه شبها که تا انقلاب دست در دست هم قدم زدیم و نرسیده به میدان دلمان را با چای خیابان های تو گرم کردیم. عاقبت همه ما از ان کوچه گذشتیم و قول دادیم روی قانون چمن های پارک لاله پا نگذاریم.

راستی بد موقع دیدمت وسط پاییز لعنتی، زیر باران بدون چتر، چطور عاشقت نمیشدم؟ و الان چه دلیلی دارم برای قدم زدن در آن خیابان افسارگسیخته که تمام عشق و روح من در آنجا دفن است؟ دیگر چرا در ان خیابان دوست داشتنی قدم بزنم وقتی هیچ کسی نیست که با فنجان داغ چایش برایم قصه ماندن بخواند. اری اگر روزی زندگیم تمام شود در انتهای امیر ابادم است. انتهای سرد و جنون امیز تو، ای لعنتی ترین خیابان قلبم. شاید دوباره قدم زدمت وجب به وجب به تو فکر کردم و سرشار شدم از صدای گرمت. ای عمیق ترین دوست داشتنی من. ای پرخاطره ترین طنین هستی. تهران دلم فقط امیر ابادت را میخواهد با تمام عشق ها و حسرت ها با تمام خنده ها وشیطنت ها، دوستان و رویاهای بی انتها. امیر ابادم دلم عمیقا تو را میخواهد فقط تو را.