خاطرات هرمز محاله یادم بره

با صدای مرغان دریایی بیدارم شدم، آفتاب چهارشنبه صبح اگرچه خیره به چشمانم بود اما هیچ آزارم نمیداد، نسیم نوازشگر که پر بود از قاصدک های خوش خبر تنم را جلا میداد، قرار بود آن روز چند جای دیدنی هرمز را با همراهان اهل دلم ببینم، چه ذوقی داشتم و چه شعفی وجودم را فراگرفته بود، دیدن آن همه زیبای در جزیره ای دور افتاده و بکر چنان عطشی را به دلم انداخته بود که صبحانه را با عجله تمام کردم، فرانک صبحانه ای مفصل تدارک دیده بود، علی صبح زود برایمان نان تنور پز تازه که با خاک رنگین هرمز و روغن ماهی تزیین شده خرید بود، چای داغ لب سوز و تخم مرغی برشته، لذت صبحانه ای که تا بحال تجربه نکرده بودیم و کوله هایمان را بستیم و به راه افتادیم.

به سمت ساحل هرمز
به سمت ساحل هرمز


قدم زنان کنار ساحل، خیره به موج های بی رحم دریا، دریا ان روز طوفانی بود، ابرهای بی کران بر فراز آسمان آبی، همه مجذوب صدای آب که چه با شوق به تن ساحل میکوبید بودیم، دنیا همه موسیقی بود اما موسیقی که تکانم میداد همین صدای اغواگرانه ی موج های دریا بود. باران نم نم میبارید روحم را که گشودم تکه ای از آسمان افتاد در لیوان پر عطش قلبم. کم کم ابرها رفتند، من ماندم و هوای دل انگیز پاییز و مرغ دریایی که چشم انتظار دوست همیشگیش آفتاب بود! بعد از گذر از بازار ساحلی هرمز که پر از رنگ بود به قلعه پرتقالی ها میرسیدیم.

قلعه پرتغالی ها در جزیره هرمز
قلعه پرتغالی ها در جزیره هرمز

اما نمیتوان از کنار آن بازار که پر بود از بطری خاک های رنگی هرمز و تابلوهایی که دخترکان گندم گون و هنرمند جنوب با خاک های هزار رنگِ سرزمینِ رنگها درست کرده بودند گذشت. دخترانی با کرشمه که با حنا طرحهایی چون اثر هنری اما جاودانه بروی دستانمان خلق میکردند. به جرات میتوانم بگویم تنها شهری که از دیدن صنایع دستیشان ملول نشدم هرمز بود، هر قدم که میرفتیم چیزی بود که شیفتمان کند و تصویری در ذهنمان بیافریند که هرگز نتوانیم فراموش کنیم. در همین حین دخترکی تیره پوست با لباسی طلایی و بلند صدایم کرد کلاهی که با دست خود دوخته بود نشانم داد، کلایی کرم رنگ با گل هایی طلایی که دورش پیچیده بود، بی درنگ تصمیم گرفتم بخرمش، صدای ارش از دور به گوشم رسید که میگفت وقت نیست باید بعد از بازدید از قلعه به سمت ساحل آرام هرمز برویم و چندی در آغوش ابدی طبیعت آرام بگیریم.

ساحل هرمز
ساحل هرمز


به دوستانِ جانم ملحق شدم. قلعه زیبای پرتغالی‌ها که به دست امام قلی خان، سردار سپاه شاه عباس فتح شده بود. در ورودی قلعه، توپی نظامی، با عظمت اما فرسوده خودنمایی میکرد محلی شده بود برای عکاسی پیر و جوان. قلعه بین دو دریای بی کران چنان بلند بود که وقتی به بالاترین نقطه اش رسیدیم جزیره هرمز زیر پایمان چون نقطه ای می نمود. وارد اتاقک های قلعه شدیم در اتاق طنینی بود از برخورد انگشتان من با دیوارهای گلی و سنگی، فضایی بسته، رد پای تاریخ کهن، جای پای دوست! تاریک اما نورانی! بیرون چه انتظارمان را میکشید؟ نور یا تاریکی محض؟ بهتر بود میرفتم و رنگ برمیداشتم و روی تنهاییمان میپاشیدم.

بلندای قلعه پرتغالی ها
بلندای قلعه پرتغالی ها