سفری پر ماجرا در دل نخلستان‌ها

خیلی وقت بود فکر رفتن به بوشهر و عسلویه و برازجان تو سرمون بود که بالاخره تو تعطیلات ابان فرصت شد که بریم. علی و فرانک برنامه ریزی سفر و انجام دادن از گرفتن بلیت و هماهنگی با محمد که دوستمونه و هم بوشهریه و هم جهانگرد و کوله گرد. خلاصه انتظار به سر اومد و ساعت هفت شب دوشنبه تاریخ 14 آبان با اتوبوس از ترمینال جنوب یه سفر پر از ماجرا رو شروع کردیم. محمد قرار شد فردا صبح، برازجان بیاد سراغمون. ساعت 9 صبح رسیدیم برازجان، بارون شدید میمومد طوری که چند سالی اینطوری نباریده بود. قطره های درشت بارون میخورد روی شیشه های ماشین. گازشو گرفتیم رفتیم خونه ی خواهر محمد که هم وسایل و بزاریم وهم صبحانه بخوریم. رسیدیم و با یه سفره ی خوشگل و چایی داغ مواجه شدیم! اونقد داغ بود که دلامون گرمِ گرم شد! صبحانه مفصلی خوردیم و خیلی سریع لباسارو عوض کردیم و رفتیم سمت بازار ماهی برازجان.

بازار ماهی فروشا
بازار ماهی فروشا



یه سالن بزرگ و باریک که هر دو طرف پر بود از زنا و مردای ماهی فروش. بعضی زنها لباسای محلی پوشیده بودن که خوب چشامون رو زیبا کرد. انواع ماهی از ریزترین تا درشت ترینش اونجا بود. به جز ماهی شیر و قزل بقیه اسماشون خیلی عجیب و سخت بود برای همین حفظ نکردم :)))) میگوها خیلی ریز و جذاب گوشه هایی از بازار خودنمایی میکردن. خلاصه میگو و ماهی شیر خریدیم از بازار خارج شدیم.

رفتیم و توی جاده هنوز بارون میومد اما خیلی کمتر! داشتیم حرکت میکردیم که سمت چپ رو نگاه کردیم و با دریای نخلا مواجه شدیم. واقعا شبیه دریا بود. نخلای سربه فلک کشیده باعث شده بزنیم کنار و چند دقیقه ای فقط نگاه کنیم. برامون باورش سخت بود اینهمه نخل یه جا ببینیم. محمد واسمون توضیح داد که اینجا 7 میلیون نخل داره و خرماش صادر میشه. خانواده محمد اونجا نخلستان داشتن برای همین راه افتادیم به سمت نخلستان. بارون بند اومده بود و اطراف و بهتر میشد دید. تو راه رسیدن به نخلستان یه سری غرفه که پر از صنایع دستی و حصیری جنوب داشت بود که رفتیم به همشون سر زدیم. منم یه کلاه حصیری خوشگل خریدم که به خاطر همین قشنگیش من اونشب حسابی به دردسر افتادم:)))

کلاه حصیری خوشگلم
کلاه حصیری خوشگلم

تو غرفه ها پر بود از کیف و کلاه و سبد که از حصیر ساخته شده بود. شاید براتون جالب باشه بوشهریا و برازجانیا از همه قسمتهای نخلهاشون استفاده میکنن و هیچی و دور نمیریزن! نمونش همین کلاها و کیف و سبدهای رنگارنگ بود که حسابی دلبری میکردن.

کمی اونطرف قلیونهای رنگی و با بدنه ی سفالی بود وقتی دلیل سفالی بودن و پرسیدیم محمد گفت برای اینکه هوا خنک بمونه و هوای سالمتری رو ایجاد کنه! البته توتون هاشونم خیلی متفاوت بود اونجا خبری از تنباکوهای میوه ای اینا نبود.

این اولین قسمت از سفر پر ماجرای ما به جنوب بود. ادامه دارد....