از من نپرس فریلنسر بشم یا نه!

از رئیس داشتن خوشت نمیاد؟ دوست نداری برای دیگران کار کنی؟ خوشت نمیاد کسی مدام کاراتو زیر نظر داشته باشه و ماه به ماه بهش گزارش تحویل بدی؟ آرزوت اینه که برای خودت کار کنی و آقابالاسر نداشته باشی؟ دوست نداری هر روز هفت صبح پاشی بری سرکار و سه ظهر برگردی؟ از کار یکنواختت خسته شدی و دلت هیجان می‌خواد؟

خب شاید چند وقته داری فکر می‌کنی که از اون کار نکبتی استعفا بدی و برای خودت کار کنی.

این سوالیه که خیلیا تا حالا از من پرسیدن: «فریلنسری خوبه یا نه؟» راستش جواب دادن به این سوال یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست.

این سوالی نیست که یه آدم دیگه بتونه بهتون جوابشو بگه. هر کسی خودش با توجه به شناختی که از خودش و موقعیتش داره باید در موردش تصمیم بگیره.

قبل از اینکه تصمیم بگیرین که به عنوان فریلنسر فعالیت کنین باید خودتون و توانایی‌های خودتونو بشناسین، بی‌رودرواسی. با خودتون روراست باشین و ببینین که می‌تونین همه پیامدهای این تصمیم رو به جون بخرین یا نه. ببینین آدم این کار هستین؟ بهتون بگم که اصلاً ساده نیست. درسته، اولش جذاب و هیجان‌انگیز به نظر می‌رسه، اما باید بدونین که خیلی چیزا ممکنه سر راهتون قرار بگیره. شعله کم‌سوی دلتون ممکنه گاهی خیلی ضعیف بشه. گریه‌ها و ناامیدی‌های زیادی ممکنه گریبان‌تون رو بگیره.

بذارین داستان خودمو واسه‌تون تعریف کنم:

مدت هفت سال جایی کار می‌کردم. از این کارهایی که هفت صبح میری سه عصر برمی‌گردی. در واقع اولین جایی که سر کار رفتم این‌جوری بود پس تجربه کار دیگه‌ای رو نداشتم. اما نکته اینجا بود که من هم مثل خیلی از شماها هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست زیر دست کسی دیگه کار کنم و یه کار روتین و بدون هیجان داشته باشم. همیشه دلم می‌خواست برای خودم کار کنم اما خب جایی که کار می‌کردم خوبی‌هایی هم داشت که نمی‌شد ازش گذشت.

اما یه روز زدم به سیم آخر و دیگه از فرداش نرفتم سرِ کار.

خیلی هیجان‌انگیز بود. اینکه دیگه مجبور نبودم به کسی جواب پس بدم و حالا می‌تونستم برای خودم کار کنم. مجبور نبودم هر روز برم سر کار و می‌تونستم هر وقت دلم خواست کار کنم و هر وقت حوصله نداشتم کار نکنم و می‌تونستم وسایلمو بردارم و ببرم بشینم تو کافه یا هر جای دیگه‌ای کارامو بکنم. خلاصه عشق وحال.

اما چه کاری قرار بود بکنم؟ راستش به این قسمتش فکر نکرده بودم. البته یه فکرهایی همیشه داشتم اما در عمل هنوز کاری نکرده بودم.

خانواده و اطرافیان وقتی فهمیدن از سرِ کارم بیرون اومدم شروع کردن به نصیحت کردن و حرف‌های تکراری زدن که «چرا چنین موقعیتی رو از دست دادی؟»، «حالا می‌خوای چه کار کنی؟»، «دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی کار پیدا کنی» و این‌جور حرف‌ها. پدر و مادرم تا مدت‌ها باهام حرف نمی‌زدن انگار که آدم کشته باشم. توی هر جمعی می‌نشستم بحث به استعفا دادن من می‌کشید و روح و روانم رو می‌سایید.

این‌جوری بود که روزبه‌روز به استرس من اضافه شد. دیگه همه‌ش عشق و حال نبود. حالا فهمیدم که دیگه سر هر ماه قرار نیست حقوق بگیرم و در واقع باید ده برابر قبل تلاش کنم.

آدم قوی‌ای نبودم. یعنی بودم اما آدمی نبودم که حرف‌ها رو بشنوم و بگم ولش کن و با خیال راحت به کار خودم ادامه بدم (خیلی سعی می‌کردم این‌جوری باشم اما واقعا نمی‌تونستم و خیلی بهم فشار میومد) به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا این کارو کردم و طبیعتا وقتی اون حجم از استرس از طرف خانواده و نزدیکانت بهت وارد بشه و بدونی که هیچ حمایتی در کار نیست، مغزت هم دیگه کار نمی‌کنه که بتونی تمرکز کنی روی پروژه‌های خودت و بتونی کاری کنی. حالا به جای تمرکز کردن روی کاری که می‌خواستم انجام بدم مدام دنبال یه کار دیگه می‌گشتم که فقط یه کاری داشته باشم و از حرف‌های دیگران خلاص بشم. چند جا هم رفتم و کار کردم که داستانش طولانیه و در اینجا نمی‌گنجه.

اما تصمیم گرفتم قوی باشم و به خودم بگم تو می‌تونی. شروع کردم به عملی کردن پروژه‌هام و از یه سری طرح‌هام استفاده کردم و محصولات خودمو چاپ کردم. پروژه‌های ترجمه هم می‌گرفتم و انجام می‌دادم و از پس مخارج خودم برمیومدم. قبلاً تنها زندگی می‌کردم اما تصمیم گرفتم برم پیش مامانم اینا که اجاره خونه ندم. البته تصمیم سختی بود و خجالت‌آور. راستش آدم وقتی از یه سنی می‌گذره روش نمیشه سربار خانواده‌ش بشه اونم وقتی می‌دونه که مامان و باباش مدام دارن تو دلشون میگن چرا کارتو ول کردی؟ سعی می‌کردم کمترین خرج رو برای پدر و مادرم داشته باشم و هرگز پول نگیرم از کسی تا دیگران فکر نکنن که من اشتباه کردم و به دیگران ثابت کنم که راه‌های دیگه‌ای هم به جز سر کارهای روتین رفتن برای پول دراوردن هست.

اما هر چقدر هم که کار می‌کردم و از کسی پول نمی‌گرفتم و برای خودم داشتم زندگی می‌کردم، بازم مادرم هر روز داشت اینور و اونور واسم دنبال کار می‌گشت و فامیل دست از نصیحت کردن برنمی‌داشتن و مدام این توی ذهنم می‌چرخید که عجب غلطی کردم و دلم می‌خواست داد بزنم «دست از سرم بردارین!»

راستشو بخوام بگم من آدمی‌ام که حوصله ندارم و خیلی زود اعصابم به هم می‌ریزه و از اون‌جایی که تمام این فشارها باعث شده بود استرس وحشتناکی بگیرم و کارم به دکتر بکشه، واسه اینکه دیگران دست از سرم بردارن تصمیم گرفتم به دوستم که سر کار قبلیم بود بسپارم که اگه کسی رو خواستن بهم خبر بده.

دیگه نمی‌تونستم. من خیلی سعی کردم اما نتونستم. کم اوردم. یه عالمه فشار بهم وارد شد و تَرَک خوردم و بی‌حس شدم. دیگه هیچی واسم مهم نبود فقط می‌خواستم دیگران دست از سرم بردارن و به آرامش برسم.

الان هم چند ماهه دوباره برگشتم سر همون کاری که ازش فرار کرده بودم. درسته که حس خوبی نیست اما لااقل یه کمی آرامش پیدا کردم و دیگران دست از سرم برداشتن. من بی‌حس شدم.

دوست داشتم قوی بودم، دوست داشتم می‌تونستم به دیگران ثابت کنم که می‌تونم برای خودم کار کنم اما کم اوردم. واقعیت اینه که یه سری چیزا توی حرف قشنگه، رویاییه اما در عمل تو رو از پا درمیاره.

الان دیگه نصیحت‌ها تموم شده، الان دیگه همه خوشحالن، من فرزند صالح خانواده‌ام و دیگه کسی کاری به کارم نداره و در آرامش می‌تونم به پروژه‌هام برسم.

من عوض نشدم، من هنوزم دوست دارم برای خودم کار کنم. مطمئنم که مدت زیادی اینجا نمی‌مونم و دوباره از این کار میرم اما این‌دفعه واسه‌ش برنامه‌ریزی می‌کنم. می‌دونم که این‌دفعه باید خودمو قوی‌تر کنم. در حال حاضر به آرامش نیاز دارم، فقط آرامش. توی آرامش بهتر میشه فکر کرد.

همه اینا رو تعریف کردم که بگم این داستان من بود. من چنین آدمی هستم. شما ممکنه قوی‌تر باشین یا از حمایت خانواده برخوردار باشین یا موقعیت زندگی‌تون با من فرق کنه. شاید شما بتونین خیلی صبورتر از من باشین یا برنامه‌ریزی بهتری برای کارهاتون داشته باشین و هزاران شاید و امای دیگه که فقط خودتون می‌دونین.

تنها چیزی که می‌تونم بهتون بگم اینه که هیچ‌وقت این سوال رو از کسی نپرسین. این چیزیه که فقط و فقط خودتون می‌تونین در موردش تصمیم بگیرین و البته باید پای همه چیش وایسین.