مسخ شخصیت / مسخ واقعیت یا «این غریبه کیه از من چی می‌‎خواد؟»

ماجرا این‌طوری شروع شد: من به مدت ده روز بیمار بودم. بدون هیچ نشانه و دلیل خاصی. فقط حالت تهوع داشتم و هیچ اشتهایی نداشتم. حتا آب هم نمی‌تونستم بخورم. من وسواس مسمومیت دارم (بهتره بگم داشتم چون الان خیلی بهتر شدم)؛ وسواس مسمومیت غذایی و دارویی. می‌پرسین یعنی چی؟

یک) وقتی غذایی رو می‌خورم بلافاصله بعدش حس می‌کنم مسموم شدم و نکته جالب این بود که گاهی واقعا مریض می‌شم و دل درد و حالت تهوع و سرگیجه می‌گیرم. نسبت به بعضی غذاها حساس‌ترم: کنسرو ماهی (کلاً هر غذای کنسروی)، گوشت و مرغ، تخم مرغ، شیر و غذاهایی که احتمال فاسد شدنشون بیشتره.

دو) هزاران بار تاریخ انقضای هر چیزی رو چک می‌کنم.

سه) اگه خدای نکرده یادم بره تاریخ انقضا رو چک کنم و اون ماده رو توی غذا بریزم (مثلاً کنسرو ذرت)، دونه‌دونه اونا رو از توی غذا درمیارم.

چهار) اطمینان ندارم غذایی رو جز غذایی که خودم درست کردم یا بر روند درست کردنش نظارت داشته باشم بخورم. مثلاً باید مطمئن بشم که مامانم حتما کنسرو ماهی رو نیم ساعت جوشونده. (که اینم باز منو راضی نمی‌کنه چون فکر می‌کنم اگه بیشتر از نیم ساعت بجوشه ممکنه باکتری‌های توش دوباره فعال بشن!)

پنج) بعد از خوردن هر غذایی به محض اینکه حس می‌کنم مشکوکه دل‌درد می‌گیرم و سریع می‌رم و توی گوگل سرچ می‌کنم علائم مسمومیت با فلان چیز یا مرگ در اثر خوردن فلان چیز.

(که البته الان زمان فعل‌ها رو باید به گذشته برگردونم چون خیلی خوب شدم.)

و ... و ... و ...

خب، راستش اگه دلیل اینکه اون ده روز بیمار بودم رو بهتون بگم ممکنه بهم بخندین. چون من یک قُلُپ آبمیوه خورده بودم که تاریخ انقضاش مال دو ماه پیش بود و خب من مطمئن بودم که هر لحظه ممکنه بمیرم.

من از مدت‌ها قبل از این قضیه اضطراب داشتم. فوبیاهای عجیب و غریب که اون موقع به اوج خودش رسیده بود. چند نمونه‌ش رو بهتون می‌گم. شاید خنده‌دار به نظر برسه اما برای من کاملا جدی و ترسناک بود:

- من فکر می‌کردم هر لحظه ممکنه یه هواپیما روی خونه‌مون سقوط کنه.

- من فکر می‌کردم هر لحظه ممکنه جاذبه زمین از بین بره و ما به فضا پرتاب بشیم.

- من فکر می‌کردم هر لحظه ممکنه زمین از مدارش خارج بشه یا یه سیاره دیگه به ما برخورد کنه.

- من فکر می‌کردم هر شب ممکنه سکته کنم و بمیرم.

- من وقتی توی خیابون راه می‌رفتم هر لحظه منتظر بودم یه چیزی از بالا بیفته تو سَرَم و ضربه مغزی شم.

- من می‌ترسیدم که شب‌ها که می‌خوابم روحم از بدنم جدا بشه و دیگه نتونه برگرده.

این نمونه‌هایی از ترس‌های من بود. این ترس‌ها ریشه در کودکی و تجربیات آدم داره که اینجا اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه.

خب، همه اینا رو گفتم که به بحث اصلی برسم. تجربه عجیبی که در حین این بیماری دچارش شدم و بسیار آزاردهنده بود.

یکی از شب‌های بیماری که حس می‌کردم حالم کمی بهتره، از اونجایی که خوابم نمی‌برد گفتم حواس خودم رو با فیلم دیدن پرت کنم. نشستم تا انیمه پورکو روسو (هایائو میازاکی) رو نگاه کنم. وسط‌های فیلم بدون هیچ دلیلی یهو همه چیز در نظرم بی‌معنی و ترسناک اومد. درست بدون هیچ دلیلی. می‌خوام اینجا حسم رو واسه‌تون توضیح بدم:

"حس می‌کردم که این من نیستم که نشستم و دارم فیلم نگاه می‌کنم، حس می‌کردم من یه رباتم، حس می‌کردم خودمو از بیرون تماشا می‌کنم و حرکاتم از پیش تعیین شده‌ست و اعضای بدنم واسم غریبه شد. همه چیز اطرافم معنی خودشو از دست داد و تمام اشیا به نظرم عجیب و ناآشنا اومد. میزم، تختم، پنجره‌ها و ... اگه بخوام واضح‌تر بگم انگار مغزم ری‌استارت شده بود و از اول همه چی رو داشت پردازش می‌کرد اونم به صورت ناقص. وقتی به میز نگاه می‌کردم انگار اولین بار بود که چنین چیزی می‌دیدم. درست مثل یه آدم فضایی که برای اولین بار پا به زمین گذاشته."

و نه، این اصلا تجربه جالب و هیجان‌انگیزی نبود، بلکه کاملاً ترسناک بود. انقدر ترسیدم که فقط چراغ اتاقو خاموش کردم و خزیدم زیر پتو. اما توی وضعیت قطعا خوابم نمی‌برد. یه کتاب صوتی گذاشتم توی گوشم تا حواسم پرت بشه اما حتا صدای گوینده هم به نظرم عجیب و ترسناک اومد و کلماتش رو نمی‌فهمیدم. به هر بدبختی بود خوابم برد. صبح بیدار شدم و خب فکر می‌کردم قطعا این حالت از بین رفته اما قسمت ترسناک ماجرا درست همین‌جا بود: من هنوز همون حس رو داشتم.

وقتی مامانم اومد توی اتاق یه غریبه بود. یه غریبه که انگار تمام اجزاش رو جدا از هم می‌دیدم. به خودم یادآوری می‌کردم «این مامانته. تو می‌شناسیش. این یه غریبه نیست.»

خب، قطعا بعد از این حس وحشتناک سریعا زنگ زدم به دکتر روان‌پزشکی که آشنامون بود و برای فردای اون روز وقت گرفتم. شاید بپرسین چرا روان‌پزشک و نه روانشناس؟ چون حس می‌کردم قضیه از حالت روانی خارج شده و من احتیاج دارم که با دارو سریعا جلوش رو بگیرم. چون من چند روز بود هیچی و مطلقا هیچی نخورده بودم و نمی‌تونستم به زندگی عادیم برسم.

خب، دکتر هم وقتی اون قیافه منو دید سریعا چند تا قرص واسم تجویز کرد که اینم خودش ماجرایی داره. اول متن گفتم که من وسواس مسمومیت دارویی دارم. اینجوریه که حس می‌کنم نکنه دارو اشتباهی باشه یا تارخ انقضاش گذشته باشه یا اگه با داروی دیگه بخورم تداخل دارویی ایجاد بشه و مسموم شم. خوردن قرص‌ها مکافاتی بود. اما می‌دونستم که مجبورم بخورم. و خب خوردم و واقعا نجاتم داد.

من فهمیدم به این حالتی که من تجربه کردم می‌گن مسخ شخصیت / مسخ واقعیت. این حالت بر اثر اضطراب خیلی شدید ایجاد میشه و ممکنه چند ساعت تا چند روز ادامه پیدا کنه.

علائم مسخ شخصیت / مسخ واقعیت چیه؟

- احساس می‌کنین که خارج از بدنتون هستین و از بیرون خودتون رو تماشا می‌کنین.

- احساس می‌کنین که یه ربات هستین و آدم‌های دیگه رو هم شبیه روبات می‌بینین و حرکات خودتون و دیگران به نظرتون عجیب میاد.

- اعضای بدنتون به نظرتون عجیب میاد و اونا رو یا بزرگتر یا کوچیک‌تر از حد معمول می‌بینین.

- احساس می‌کنین که از بدن خودتون یا از محیط اطراف جدا هستین.

- اطرافیان و حتا خودتون به نظرتون غریبه میان.

و البته علائم توی هر فردی ممکنه متفاوت باشه اما اینا علائم کلیه که تقریبا تمام کسانی که این حالت رو تجربه می‌کنن دارن.

این حالت ممکنه ساعت‌ها یا روزها طول‌ بکشه و ممکنه گاهی بعد از مدتی دوباره برگرده و دوباره تجربه‌ش کنین.

من اولین باری که دچارش شدم خیلی ترسیدم و فکر کردم دیگه هرگز به حالت عادی برنمی‌گردم و عقلمو از دست دادم. مدام از دکترم می‌پرسیدم که خوب میشم؟ این حالت از بین می‌ره؟ فکر می‌کردم فقط منم که دچار این حالت شدم.

وقتی فهمیدم فقط من نیستم که به این اختلال دچار شدم یه جورایی خیالم راحت شد. فهمیدم پس اتفاقیه که ممکنه دیگران هم تجربه‌ش کنن و عجیب نیست و اسم داره و درمان داره. این خیلی مهم بود.

فهمیدم وقتی که اضطراب درمان بشه، این حالت هم خودبه‌خود از بین میره. من در اوایل درمانم همچنان درگیرش بودم. حتا روزی که پیش دکتر رفته بودم، دکتر رو هم به شکل روبات می‌دیدم. کم‌کم با خوردن قرص‌ها و تکنیک‌هایی مثل آرام‌سازی ذهن و مدیتیشن و مشغول کردن خودم به کارهای مختلف تونستم درمان شم و الان هم درسته گاهی اوقات خیلی موقتی دچارش میشم اما دیگه می‌دونم که چطوری باید از پسش بربیام و بهش بی‌توجهی کنم.

کتاب‌هایی که برای درمان اضطراب کمکم کرد:

"از حال بد به حال خوب" و "وقتی اضطراب حمله می‌کند" از دیوید برنز

و دو تا کتاب بامزه به اسم "زندگی با هیولای درون" و "من و لذت زندگی با هیولا" از بو ایسبت

چرا از تجربه خودم نوشتم؟ راستش من وقتی دچار این حالت شدم خیلی سرچ کردم و هیچ مطلب به‌دردبخوری (به فارسی) در این مورد پیدا نکردم و با کمک سایت‌های خارجی و چند تا کتاب انگلیسی تونستم تا حدودی در موردش تحقیق کنم و بفهمم چی هست و چه کار باید بکنم. حس کردم شاید کسی دچار این حالت بشه و ندونه چیه یا اینکه کلاً دونستن در موردش جالب باشه برای دیگران.