تنهایی آغازی است
و آنگاه که دلم از شدت تنهایی و درد،
شکست،
و بغضِ کهنه،
چونان رودی روان،
از چشمانِ خستهام جاری شد،
و آنگاه که سکوت،
چونان شبحی سیاه،
بر شهرِ وجودم سایه افکند،
و هیچ ستارهای،
در آسمانِ تاریکم ندرخشید،
و آنگاه که امید،
چونان پرندهای زخمی،
از شاخهیِ آرزوهایم پر کشید،
و در افقِ ناپیدا،
محو شد،
و آنگاه که تمامِ پنجرههایِ قلبم،
به رویِ نورِ زندگی بسته شد،
و من،
در تاریکیِ محض،
به دنبالِ کورسویی از روشنایی میگشتم،
و آنگاه که،
صدایِ شکستنِ قلبم،
در گوشِ زمان طنین انداخت،
و هیچ گوشی،
برایِ شنیدنِ این فریادِ خاموش نبود،
و آنگاه که،
من،
در انتهایِ بنبستِ تنهایی،
به انتظارِ معجزهای نشستم،
تا شاید،
دستی از غیب،
مرا از این ورطه نجات دهد.
ناگهان،
نوری از پسِ ابرهایِ تیره تابید،
و دستی گرم،
بر شانههایِ خستهام نشست،
و صدایی آشنا،
در گوشم زمزمه کرد:
"نترس،
من با تو هستم،
تا انتهایِ این سفرِ پر فراز و نشیب،
تا طلوعِ دوبارهیِ امید،
تا رهایی از بندِ تنهایی."
و من،
در آن لحظه،
فهمیدم،
که تنهایی،
پایانِ راه نیست،
بلکه،
آغازی است،
برایِ کشفِ خودِ واقعی.
❤️محمدعلی مقیسه(لیمان)❤️22 اسفند1403