حجله دامادی
محمد، بهترین دوست دوران جوانیام، بلکه تمام زندگیام بود. مثل دو برادر دوقلو بودیم. در آخرین خداحافظی، که خودم نیز عازم جبهه بودم، محمد با من بسیار متفاوتتر از همیشه خداحافظی کرد. مرا در آغوش گرفت و پیشانیام را بوسید و گفت: «جای ترکش را میبوسم.» گفتم: «محمد جان، من کجا و شهادت کجا؟ شهادت لیاقت میخواهد.» سپس روی ماهش را بوسیدم و گفتم: «محمد جان، خیلی مواظب خودت باش.» محمد هم عکس مرا در جیبش گذاشت و گفت: «وعده ملاقات بعدی، همین جا، هر وقت که برگشتیم!»
بله، من برگشتم. ساعت 5 صبح، جلوی منزل محمد از ماشین پیاده شدم. به دوست عزیزم قول داده بودم که به محض رسیدن به دیدنش بروم. من به وعدهام عمل کردم و رفتم تا او را ببینم. اما محمد زودتر از من رسیده بود. حجله دامادیاش سر کوچه برپا بود.