آغوشتو بغیر من بروی هیشکی وا نکن❤

تلفیقی از تابلوم با عنوان: آغوش گرم و سرد
تلفیقی از تابلوم با عنوان: آغوش گرم و سرد

نیازمندم به آغوشی فشرده تا در وادی آن غرق شوم.

تک تک سلول هایم که در لفافه ی جامه به تملک درآمده اند، پیوسته به جنبش و چرخش و لغزش لایتناهی مهمان شوند.

و چنان حلالی حل شونده در ذرات معلق هوا، در ابرهای توخالی یا تششع پرتو های نور آفتاب حل شوم.

در تشنج غضبناک آسمان، با تندر رعدآسا جان به جان آفرین تسلیم کنم و با نوای دلنواز برخورد سیارات با یکدیگر ،بالرین برقصم.

در واپسینِ شکفتن و زدودن پیله و پروانگی، تماما به افتادگی ها، بی رمقی ها و سرگیجه های متوالی خاتمه دهم.

دیگر مجبور نباشم برای فراموش کردن صحنه های سیاه و تار و تاریک، چشمانم را با فشار روی هم بگذارم! یا انگشتانم را در تونل گوش هایم فرو کنم برای نشنیدن، ناشنوایی، برای بی خبری...

شدیدا نیاز دارم روی چمن های خیس بنشینم و حواسم نباشد و از پشت سر ناگهان بدون اطلاع قبلی، دستانت را روی چشمانم بگذاری.

از شهد شیرین، شور، ترش، تند؛ نمیدانم چه مزه ای دارد! از همان طعم خاص لعل نوش لبانت به من بنوشانی.

زلفم را از اسارت کش رها کنی. آنقدر قد کمندش را میان انگشتانت بپیچانی و دوباره باز کنی؛ تکرار و تکرار...

به ریتم ضربان قلبم گوش کن که با ضربان قلب تو هماهنگ شده است.

زندانی ام کن و مگذار فرار کنم..که اگر خواستم، زلفم را بکش و گرفتارم کن!

در چشمانم زل بزن و نگاهت را از من برندار.

مرا از زمین جدا کن و در هوا بچرخان ...

آخر سر که خوابم گرفت ،مرا از عصاره ی لالایی صدایت، سیراب کن .

پس بگذار چنان حلّال حل شونده، در تو حل شوم.

گویی که انگار دیگر دو تن نیستیم، بلکه با آمیختگی روح و جسم، یک نفریم.

این وصال ژرف، نامتناهی، بی پایان.

که هر گرمی را سرد، و هر سردی را گرم میکند ...

اینک در هم تنیده شدیم، گویا مثل دو پارگی با یک پینه دوز، بهم دوخته شدیم.

محال است شکافته شویم ...

جریان این حس، ابدی است.

با من خیال کن ...

حتی خیالش هم شیرین و ترسناک است.

بی پروا از حرف های پشت سر،

آغوشت را گران به من بفروش که مایه دار ترین فقیر و محتاج دستانت هستم.

ببین من سراپا زخمم، تو سراسر دست نوازش باش.

مرا با خود ببر به جایی دور، آنقدر دور که حتی خودت هم گم شوی ....

آنگاه من تو را پیدا میکنم.

اینبار نوبت من است؛

تو چشم بگذار من قایم میشوم.

نمیشود که مدام تو گم شوی؟!

نگاه کن، آخرین بار که گم شدی، دیگر پیدایت نشد‌.

سرگشته تر از قبل به دنبال رد پای تو میگردم.

میگویند غیب شدی، اما من باور نمیکنم.

چراکه هر غیبی روزی هویدا میشود‌.

میبینی؛ این منم، با تمام سلول هایی که وصال و نوشیدن و بوییدن تو را خواستارند ...

چه بی رحمانه دلی را خنجر میزنی و چه عاجزانه به انتظارت میسوزم.

شاید خاکسترم را بیشتر از بودنم میپرستی.

باشد که برگردی.

تا گرگ و میش...تا طلوع دوباره ی گوی ذرین...تا وداع با شفق قطبی و ستاره دنباله دار شب...

در چله ی تمنای وصالت ...تا بیداریِ دوباره در سپیده دم، تا پرواز سیمرغ ها در سپهر آسمان پاک و صاف!

مرا همانجا نگه دار که منزلگه من است، مقصد اول و آخرم؛ آغوشت


این چه سِرّیست در آغوش که عالم همه دیوانه ی اوست ...

https://soundcloud.com/maede-keshavarz/ahmad-solo-baghal?ref=clipboard&p=a&c=0&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing