چهارپاره مینیمال+پادکست 2

پی نوشت ابتدایی!
عکس ها همه از آقای "محمد محسنی" هستند، با رضایت قبلی. اسمش رو نمیشه شعر گذاشت، تا شعر سرودن راه دور و دراز است. اما این جملات ب"لافاصله" بعد از دیدن تصاویر توسط من نوشته شدند.
پادکست: با عنوان "برای تو" از آقای "کریم شعری" هستش که من با صدای خودم قبلا بازخوانیش کردم.

بریم:



دیگر پس از تو این جان دگر جان نشد
سیم چراغ برق بعد از آن همدمم شد
کس چه میداند این هوا چه حال دارد
آنگاه که هیچکس مثلِ من تنش بی تو بی جان نشد!
اینک هردم مینوشم از سوزِ باد بر نوشم
خسته تر از آنم که بی علت بسوزم
آری مرا بین که باروتم تو گشتی
علت از این خوشتر نجستم
آتش کشم، هرجمله ای که آغازش تو باشی
گویند همان تنها کبوتر تلّ خموشم
آنان ندیدند پیش از فراق پر از رنگ بودم
اینک که خاکسترم و بر گلستان ها روانم

.....
آنجا که باغبان مترسک را فراری داد،
وقت وداع رسیده بود و من بی خبر بودم ...
ای کاش میدانستم که دیدارِ نهایی
کِی بود که هیچگاه نمی آمدم به سویت


لعن و لعن به بیگانه ای که دوست دارت ست
بنگر که سرباز در رگبار تیرست
سگندل مزن ناله سزاوارت همین است
فرمانده مدتهاست روی خوش ندیده است





لیسک این طعمه شکار است نخند
جانِ تو وصله ی بازیِ سیَه دلان است نخند
طرح شومی در سرِ یک یکشان است نخند
خنده ات نمک شیرین بر زخم آنهاست نخند
اشکِ تو ضامنِ پیروزی آنهاست نخند
دیده ات حکم کفر جوانی است نخند

....
لرزشی در لغزشت نیست پس آهسته بخند
پیچش ات درد کمی نیست بخند
دُر لب هایت انارست تو بخند
بخت برگشته غزل ویران است بخند
جای پایت نرمه نرمک قدم ساخت بخند
خاک افتاده شد از مهرعظیمت بخند
دشمنت حیران و شرمنده غلامت بخند
حلزون دست بجنبان هوا طوفان است
عاقبت گل شکفت از پی رویای شبانگاه بخند
میرسد ماه امروز و خورشید برایم در شب است
شهر من با خنده ات جریان بدارد تا همیشه تو بخند!



بادکنک قرمز یارش را گم کرده بود
اما یادش را هرگز
با مبدا بی مقصد از این شهر به آن شهر
گهی شاد و گهی غمگین
طی میکرد تمام راهی که روزی با دلبرش طی کرده بود
دستش به آن خورده بود
چشمش به آن دوخته بود
پایش از آن رد شده بود

آخر یارش کاکتوس گشته بود :):



گفتم نیا به سویم
گوشَت فرو نمیرفت
آمد و آمد اکنون،
دل آلوده به آن است
گفتم خطر، بالایا
گفتا با تو چه باک است
گفتم غم جدایی
گفتا که این محال است
گفتم شغال و کرکس
چشم غزال هیز است
گفتا که زیر سایت این بیم ها هلاک است
گفتم ز مهربانی شاید کمی علیلم
گفتا که من به جایت این مهر را بورزم
گفتم که گیتی وسیع شاید نباشم کافی
گفتا که گیتی تویی از خوبان خوبتر
گفتم رهم دراز است کین مشکلات به راه است
گفتا که شرط راهت همسفری شجاع است
گفتم که کارم بیش است میخواهد این مدارا
گفتا که حرف نباشد باز هستم همراه
گفتم دلم باختم، این جان و تن برایت
گفتا خدانگهدار این جمله ی پایان است
گفتم که رسمش این نیست
گفتا که عشق به سوز است

........
پر میکشید و میرفت هربار دور و دورتر
چنان بسوخت این دل که مشعل هم نسوزد
گفتم که قسمت این است دلبر وفا ندارد
پایان اگرچه تلخ است قصه ولی شیرین است




https://www.aparat.com/v/wfHd4/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8_%D9%BE%D8%B3%D8%AA_%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85


روان نویس 3 AM

1401/8/6