داستان زایشِ ماه🌙


من ماهی هستم. نه آن ماهی که در دریای آبی می‌رقصد، من آن ماهی هستم که یک‌بار ماه آسمانش بودم و بعد از آن ماه تابانِ شب‌های پرستاره ی آسمانِ دلِ خودم شدم.

خودشیفتگی ام هم برای آن بود که ماه را در سیطره و سلطه خود داشته‌ام.

آیا کسی که فرمانروای حلال هاله ی ماه باشد حق فخرفروشی و غرور مضاعف را ندارد!؟

روزبه‌روز خودخواه و خودخواه تر شدم؛ یعنی خواستارِ ماه شدم. آن‌قدر هرشب به چهره‌اش خیره شدم که او را تسلیم قدرت خویش کردم.

" قمر قمار بدی بسته بود ...

من ماهرخ شدم و به رخ ماه خیره نگریستم. آن‌قدر ادامه دادم که ماه از چرچیل نجابت نگاهم ترسید و رنگش پرید؛ گویی که در رحم ماه فرزندی پدید آمد.

چهارده روز و شب، ماه از درد به خود می‌پیچید و مردم، آن را طولانی‌ترین ماه‌گرفتگی تاریخ جهان نامیدند.

ماه دیگر تحمل و طاقت این حجم از سیاهی و درد و گرفتگی را نداشت.

سرانجام در چهاردهمین شب، راس کامل شدن ماه، قرص قمر کامل شد و دختری از جنس ماه زاییده شد.

نامش را گذاشت مهسا.

مهسا= مانند ماه

آن شب پس‌از فارغ شدن از درد زایمان، ماه پرنورترین حالت ممکن در تمام طول عمرش را به خود دیده بود.

چراکه برای اولین و آخرین‌بار ماه زاده اش را برای جانشینی بدنیا آورده بود.


https://soundcloud.com/maeesafaee/ophizm1adc1s?ref=clipboard&p=a&c=0&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing