ویرگول
ورودثبت نام
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)راویِ سقوطِ اسطوره‌ها در چاهِ روزمرگی. نویسنده‌ی تراوستی‌های مدرن. اینجا کلمات، جراحی پلاستیک می‌شوند تا واقعیتِ عریان (و گاهی سانسور شده) را نشان دهند. سبک: جریانِ سیالِ ذهن با چاشنیِ طنزِ سیاه.
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

مسیر تحقق بخشی توهم

وقتی منجی بگندد

مشتری نیستی مسیر تحقق‌بخشیِ توهم رو یاد بگیری؟ باشه. یاد نگیر.

برو پای میز اساتیدِ تحقق‌بخشیِ رویا تلمذ کن. فقط اینو از من بشنو:

«مسیر»، خبر نمی‌کنه. سرِ راهت سبز می‌شه، اما تهش رو بهت نمی‌گه.

به من هم کسی نگفت.

سی‌وسه سال طول کشید بفهمم تو مسیری بودم که پایان نداشت؛

و هرچه با توکل، تو اون راهِ بی‌سر و ته قدم زدم،

قرار نبود نتیجه عوض بشه.

این رو می‌نویسم که لوح باشه؛

بخوره به پیشونیِ خودم.

نه برای عبرتِ تو،

برای یادآوریِ من.

تو آینه چیزی که می‌بینم همونی نیست که هست.

آینه فقط می‌گه کج و معوجی؛

نهایتش راست می‌شی، صاف می‌شی.

اما وقتی از صافیِ ناخودآگاهت رد می‌شی،

چون اصالتِ صافی به سوراخ‌های تنگه،

وجودت از رنده هم شرحه‌شرحه‌تر می‌شه.

این یه مارمالادِ رنجه؛

نرم، لطیف، پوره‌ای.

اما غلظتش هم‌پایه‌ی کش اومدنِ محتویات داخل معده‌ست

اون لحظه که بالا میاری.

چون غذایی که خوردی—یا بهت خوروندن—

قرار نبود قوتِ جونت باشه.

اوغ‌زدن راه نجاته.

وگرنه هضم می‌شه،

می‌شه یه عنصر بدبو

که باید به زور از خروجیت بندازیش بیرون.

وقتی چیزی رفت توت،

دفعش یه راه بیش‌تر نداره.

اراده‌ات اون‌جایی که انگشت می‌کنی ته حلقت

حس مطبوعی نیست؛

اما رهاییِ بعدش

چرا.


یه دختربچه بود

که محکوم بود

گنده‌تر از سنش بفهمه؛

چون قدش بلندتر بود

از بقیه‌ی قبیله‌ی دخترکا.

نه‌ساله بود

که مقنعه‌ی سفیدِ کله‌قندی سرش کرد،

وضو گرفت و رفت تو سجده:

«خدایا،

به من همسر و فرزندانی عطا کن

تا مایه‌ی سرور و خوشبختی‌ام باشند

و ما را الگوی تقواپیشگان قرار بده.»

آمین گفت و سر برداشت.

تو خونه جنگ بود.

حقوق‌ها بعد از انتقالیِ پدر و مادر

از یه شهرِ گرم و شرجی

به یه ولایت خوش‌آب‌وهوا

کم شده بود.

دل‌ها هم.

بابا یادش می‌رفت

بچه‌اش کلاس چندمه.

مادر مضطرب بود

و اضطراب از در و دیوار می‌چکید.

تو همسایگیشون

مردی بود با هفت تا بچه.

از سرِ کار که می‌اومد

کفِ هال پهن می‌شد.

اَتَم و اوتوم‌هاش مو‌به‌مو رعایت می‌شد.

درس و مشق بچه ها یک به یک چک میشد.

استبدادش بی‌نقص بود

و نظم، از ترس می‌اومد.

شاید یکی به دخترک گفت:

«بابا یعنی این.»

دخترک از لای در نگاه کرد.

مرد قدبلند بود،

چشم‌آبی،

روشن‌چهره.

می‌گفتن خوش‌قیافه‌ست،

گرچه سخت‌گیر و بداخلاق.

شاید

نظمِ حاصل از ترس

به جنگِ بی‌پایان ترجیح داشت.


یازده‌ساله بود

که خواب دید

با چادر تو کوچه راه می‌ره.

درِ خونه‌ی همسایه بازه،

اما پشتش هیچ نیست.

پشت خونه

یه زمینِ وِلِ ساخته‌نشده‌ست

و تهِ اون مسیر،

جزیره‌ای هست

که یه ملوانِ چشم‌آبیِ انگلیسی

اون‌جا منتظرشه.

قلبش تو خواب آب شد.

وقتی بیدار شد گفت:

«من هنوز کوچیکم.

وقتی سنم خورد به قدم،

اونی که باید بیاد

خودش میاد.»

رفت که بزرگ بشه.


بیست‌وچند ساله شد.

دانشگاه.

یه همکلاسیِ قدبلندِ چشم‌آبی

اومد جلو و گفت:

«سلام.

زنم می‌شی؟»

پا به پا شد.

تصویر رو دوست داشت،

اما پس‌زمینه چفت نبود.

چیزهایی بود که میخکوبش می‌کرد

و چیزهایی که می‌ترسوندش.

فاصله گرفت.

نخ‌کش شد.

زجر کشید.

نه گفت.

تموم شد.


زمین چرخ خورد

و دختر سرگیجه نگرفت.

سربه‌راه رفت و رفت

تا شد چهل‌و‌دو سالش.

تز دکترا می‌نوشت.

با یه دانشگاه تو انگلستان مکاتبه کرد.

استاد راهنمای انگلیسی،

چشم‌آبی.

خواب یازده‌سالگی برگشت.

نفس راحت کشید:

«آخیش.

پای خودم ایستادم.

اینم نتیجه‌اش.»

یک سال و نیم

شبانه‌روزی کار کرد.

می‌فرستاد، اصلاح می‌کرد.

وعده‌ی سرتیفیکیت می‌اومد

و زندگی،

عجیب زیبا بود.

تا رسید به پول.


پنج هزار دلار داشت.

بیست‌وپنج هزار پوند لازم داشت.

استاد گفت:

«تو این کمپانی سرمایه‌گذاری کن.

پنج تا از تو،

شش تا من.

سودش راهگشاته.»

خانوم‌خانوما گفت:

«چرا شما به زحمت بیفتید؟»

استاد از ایمانش گفت.

از مقدسات مسیحیت.

کلمات طوری کنار هم نشستند

که شک خفه شد.

چهار هزار دلار دیگه رسید.

استاد گفت:

«دیدی؟

به مسیر اعتماد کردی،

کائنات جواب داد.»

پونزده هزار دلار جمع شد.

طرح ویژه‌ی تولد مسیح.

ورودی: دقیقاً پونزده هزار.

نشونه،

دقیق بود.

سود از بیست‌وپنج هزار رد شد.

چمدون بسته شد.

نشونه پشت نشونه.

بعد ایمیل اومد:

مالیات.

نُه هزار دلار قرض گرفت.

پرداخت.

منتظر برداشت شد.


بوووووووم.

هک.

ایمیل‌ها قلابی.

دو سال

سرِ کار.

زن،

خسته و خورد ،

جلوی آینه ایستاد.


مسیر تحقق‌بخشیِ توهم رو دیدی؟

طرحواره درمانیکهن الگوپانزیدانشگاه
۶
۱
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)
راویِ سقوطِ اسطوره‌ها در چاهِ روزمرگی. نویسنده‌ی تراوستی‌های مدرن. اینجا کلمات، جراحی پلاستیک می‌شوند تا واقعیتِ عریان (و گاهی سانسور شده) را نشان دهند. سبک: جریانِ سیالِ ذهن با چاشنیِ طنزِ سیاه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید