
* اسطوره چیست یا شاید هم اسطوره کیست؟
شخصیت ها و نمادهای اساطیری در تمامی گونه های ادبی و در ادبیات تمامی مناطق و در تمامی فرهنگ ها وجود دارند و وجود و شکلگیری آن ها ارتباط تنگاتنگی با ارزش ها و عقاید هر ملت دارد. از طرفی اسطوره هایی مانند ققنوس مشترک بسیاری از فرهنگ ها و ملت ها است که این را میتوان به یکسانی ارزش های انسانی درمیان اقشار، فرهنگ ها و جوامع مختلف نسبت داد.
در ادبیات فارسی، اساطیر بیشتر در ادبیات حماسی و تعلیمی به ایفای نقش می پردازند، از این رو در بیشتر موارد کلمۀ اساطیر ذهن خواننده را برای مواجهه با موجودی با ویژگی ها و اعمالی خارق العاده آماده می کند.
اسطوره ها می توانند به گونۀ انسانی یا به گونۀ عالیتر و به شکل سمبلیک پدیدار شوند که نمونۀ بسیار نامآشنای آن اسطورۀ «سیمرغ» است که در شاخه های مختلف ادبی مورد توجه قرار گرفته است. درواقع به برداشت و تعریف شخصی خودم از اسطوره؛ اسطوره شخصیتی پرداخته شده با تمام فضایل است؛ که هم آن را میتوان در رخدادهای خارق عادت خلق شده توسط فردوسی (بُعد حماسی ادبیات) یافت و هم آن را برفراز هفت وادی منطق الطیر عطار (بُعد تعلیمی ادبیات) دید.
در میان مرغان اساطیری ادبیات فارسی نام های طرقه، سیمرغ، ققنوس، هما، مرغ طوفان و... به چشم میخورد. که در این مقاله مقصود، بررسی تلفیقی اسطورۀ ققنوس است؛ تلفیقی از آنچه ادبیات فارسی به ما نشان میدهد و آنچه خودم از شخصیت پرداخته شدۀ آن برداشت میکنم.
* جایگاه ققنوس:
ققنوس، اسطوره ای مشترک میان بسیاری از فرهنگ هاست، که با وجود تفاوت های ارزشی در پرداخت کردن شخصیت آن، توسط هر فرهنگ؛ ویژگی مشترکی مشاهده می شود و آن تولد مجدد ققنوس پس از مرگ است. پس از مرگی که بعد از عمری پانصد یا هزار ساله به سراغش می آید.
اما میان تمام نام هایی که از ققنوس آمده است، نگرش عطار، متفاوت و خاص است که در ادامه به تفصیل به بررسی آن خواهیم پرداخت.
* ققنوس در اساطیر فارسی:
افسانۀ ققنوس، افسانۀ جاودانگی یا حیات مجدد از مرگ است. مرغی است خنثی، به این معنا که برای آن جنسیت تعریف نمیشود و جفت ندارد؛ این افسانه به دو صورت به قلم نظم و نثر درآمده است. که از میان این دو روایت، مورد اول مشهورتر است.
یکم: ققنوس مرغی است که هر هزار سال یک بار برفراز قلۀ قاف، انبوهی از هیزم فراهم می کند، آواز سر می دهد، از آواز خود سرمست و مدهوش می شود و بال می گشاید. برفراز آن هیمه ها بسیار بال میزند تا به دَمِ بال ها و یاری منقارش آتشی برافروزد و خود را در آتش افکند و بسوزاند. از خاکستر آن تخمی پدید آید و از حرارت شعله از تخم ققنوسی متولد شود.
دُیُم: ققنوس مرغی است که هر هزار سال یک بار، برفراز کوهی بسیار بلند، لانه ای از صمغ و چوب معطر سازد، در آن بخسبد و بمیرد و از سینۀ آن ققنوس، ققنوسی زاییده شود.
در ادبیات فارسی اسطورۀ ققنوس، هم ارز با مفاهیمی مانند: بلندی، جاودانگی، تولد دوباره و جذابیت است. جذابیت ققنوس را در آوازش میدانند. آوازِ به قدری زیبا، که حتی خودش از شنیدن آن سرمست میشود. همچنین آمده است که دیگر مرغان نیز مجذوب آواز ققنوس شده و به گِردش جمع میشوند.
* ققنوس به همین جا ختم میشود؟
نه تنها ققنوس، بلکه دیگر اساطیر سمبلیک به همین جا ختم میشوند. شاید اگر منطق الطیر عطار و شاهنامۀ فردوسی نبود؛ سیمرغ هم به همین سرنوشت دچار بود؛ و باید پذیرفت که غیر از سیمرغ، دیگر اساطیر سمبلیک، بخصوص مرغان اساطیری، تنها یک نماد اند و مفهومشان تنها در یک کلمه خلاصه میشود. درواقع اساطیر، باورها و داستان هایی است که از گذشته های بسیار دور، سینه به سینه نقل شده اند؛ بسیاری در گذر زمان به فراموشی سپرده شده اند و گروهی هم که باقی مانده اند، تنها افسانه هایی هستند که بازهم سینه به سینه نقل میشوند تا آن ها هم، روزی به فراموشی سپرده شوند؛ مگر آنهایی که ساخته و پرداخته شده اند و با همت ادیبان و شعرا درشناسنامۀ ادبی هر تمدن باقی مانده اند. " که در ادبیات فارسی موفق ترین اسطوره در گذران زمان، سیمرغ بوده است."
اما عطار نیز تاحدودی به ققنوس پرداخته است.
عطار در منطق الطیر خود سیمرغ را در مقامی میداند که مرغان در طلب آن اند و یکی از مرغان طالب مقام سیمرغ، ققنوس است. ققنوس از دیدگاه عطار همچون دیگر مرغان فانی است و آن را نمادی از جاودانگی و حیات مجدد نمیداند. از طرفی هم سطحی ققنوس با دیگر مرغان به حدی است که حتی اسطوره و افسانه ای بودن آن تحت الشعاع قرار گرفته است.
عطار ققنوس را دارای آوازی مدهوش کننده نمیداند اما صدایی مدهوش کننده را به آن نسبت میدهد. توصیف عطار از ققنوس اینگونه است: مرغی است با منقاری دارای سوراخ های متعدد که با وزیدن باد، از هر سوراخ آن نوایی دلنشین طنین میدهد و مرغکان را به گِردش جمع کرده و سرمست میسازد.
* و اما...!
از دیدگاه من، ققنوس بیشتر از آنچه ادبیات اساطیر، آن را نماد و اسطورۀ جاودانگی میداند، نماد تجدید و نو شدن است.
ادبیات به خصوص در شاخۀ غنایی، همیشه برای خاکیان تقابلی میان عقل و عشق را برقرار میداند. تقابلی که هیچ گاه از بین نمیرود. سعدی، عاقل را فارغ از درک غرقۀ عشق میداند( که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل) و مولوی عاقلان را خام هایی میپندارد که سخن گفتن برای آنها بیهوده است.( درنیابد حال پخته هیچ خام).
و اما طبق آنچه در مقدمه از تعریف اسطوره بیان شد( درواقع به برداشت و تعریف شخصی خودم از اسطوره؛ اسطوره شخصیتی پرداخته شده با تمام فضایل است)، اسطوره دارای تمام فضایل است. همانگونه که عطار، سیمرغ را در مقامی به تصویر میکشد که برفراز عقل و عشقِ مطلق است؛ ققنوس نیز به واسطۀ اسطوره بودن، برخلاف خاکیان، هم زمان کمال عقل و عشق است.
ققنوس با وجود کمال، خود را به آتش میکشد تا بار دیگر از نو شکوفا شود، تا بار دیگر کمالی را فراگیرد که برتر از گذشته است. ارزش ققنوس به جاودانگی اش نیست، ارزش ققنوس در حیاتِ از مرگ آن است.
ققنوس همواره در کهنگی- که زمان باروری او نیز هست- بر عقل و عشق خود تردید میکند و راه رسیدن به آن ها را در تازگی مییابد؛ پس وجود و باور خود را، هرچند زیبا و سرمست کننده، رها میکند، بال می گشاید، تا آن ها را خاکستری کند برای پدید آوردن تخمی بارور. بارور از تازگیِ آماده برای رشد و بلوغ.
ققنوس در دیدگاه من، دوباره از خود متولد شدن است.
اسطورهای است برای سوزاندن جهل؛ و باروری عقل. نمادی است برای سوزاندن تعصبات خود، هرچند، سال ها آمیخته با باورهایمان. و بسیار زیبا و سرمست کننده.
درواقع معتقدم، ققنوس بخاطر کمال در عقل و عشق، اسطوره نیست؛ بلکه تمایل او به سوزاندن جهل کهنه و سرمست کنندۀ خود، عامل رسیدن به کمال و مبدل شدن او به یک اسطوره است.
تمایلی که حضورش در آدمی، موجب شکوفایی و حادث شدن اندیشه در او میشود. و عاملی برای ظهور عالی ترین درجات کمال و معرفت انسانی، در وی است.
محمدرضا قیصریه ها
هفتم شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی