
نمایشنامه «سالار زنان» نوشته کاریل چرچیل با ترجمه بهزاد قادری توسط نشر سپیده سحر به سال ۱۳۸۰ در نوبت اول، به چاپ رسیده است.
این نمایشنامه روایت زنی به نام مارلن، صاحب یک بنگاه کاریابی به نام «سالار زنان» در دهه هشتاد انگلستان است که مهمانی شامی با حضور زنان برتر افسانهای تاریخ ترتیب میدهد. در پرده دوم و سوم این نمایشنامه بیشتر با زندگی خصوصی مارلن آشنا میشویم.
نمایشنامه به طور خاص و واضح به بررسی و مقایسه تطور «زن» در دهه هشتاد قرن بیستم با زن اعصار پیشین میپردازد. زنی که بودن، ماندن و تاثیرش در جامعه مردانه (البته از وجه تاریخی) نه فقط سهل و ممکن که گویا میرود تا اجباری باشد. در پرده اول با مصائب زن بودن در تاریخ مواجهایم. در شرق و غرب تاریخ زن بودن نه یک اصل پذیرفته که یک مسئله دراماتیک است. زن بودن تراژدی است و زن قهرمان تراژیکی که هر بار مرتکب هامارتیا میشود و البته این «دیگری» و دیگراناند که او به را سمت سیر بیپایان هامارتیاها هل میدهند. در پرده دوم تابلویی از آن زن به راستی موفق را میبینیم که از همان عنصر تاریخی و معروف شخصیت زن، یعنی ایثار، به گونهای دیگر استفاده کرده و این دگرگونگی برای او امنیت، آسایش، آرامشذو مهمتر از همه رشد را فراهم آورده. مارلن صاحب یک بنگاه کاریابی بزرگ است که از آن طریق افراد را اداره میکند. در سومین پرده نمایشنامه( سیر زمانی پردهها رو به عقب است) از چگونگی این دگرگونگی مطلع میشویم. مارلن با قساوتی بُرنده نسبت به خودش، به دیگران(مخصوصا مردان) و حتی فرزندش، شرایط را برای خود تشدید میکند و این شدت شرایط موجب شکوفایی او شده و الخ…
دوران سیاه تاچریسم دورانی تکراری تقریبا برای تمام ملل توسعه یافته و یا در حال توسعه است: فردی جبار کمر جامعه را با سیاستهایی محدود، تنگ میبندد. جامعه ذیل این سیاستها ورم میکند و این ورم در قاموس توسعه، رشد نامیده میشود. این عارضه در بطن جوامع اقتدارگرا باعث بروز ناهنجاریهای اجتماعی میشود( و البته این ناهنجاریها نیز قطعهای مهم در پازل امنیت اجتماعی جوامع در حال توسعه و یا توسعه یافته است) دهه هشتاد انگلستان نمایشنامهنویسانی بر جا گذاشت که این ناهنجاریها را به خوبی نشان میدهند: پینتر، کین و چرچیل را میتوان از این دسته دانست. در نمایشنامه چرچیل تغییرات زن در جریان توسعه با زن پیش از این مقایسه شده و از این مقایسه نتیجهای نه چندان معقول گرفته شده است: زنی که تحت یک نظام اجتماعی استبدادی موفق میشود واقعیتر از زنی است که در طول تاریخ تحت نظامهای اجتماعی غیر استبدادی شکست خورده. هماورد اولی، توسعه است که تفاوت جنسیتی را نفی میکند و حریف دومی سنتهای زن ستیزانهای است که در بسیاری موارد فرض شده و در تمام موارد از جزٔها به یک کار تعمیم داده شده است. در این نظام جهانی جدید نیز زن مکرر در مکرر مرتکب هامارتیا میشود با این تفاوت که اینبار کسی او را به سمت سقوط هل نمیدهد که خودش در فشار شرایط بغرنج دست به هامارتیا میزند.
چرچیل در نمایشنامههای دیگرش نیز به نسبت زن و نظامهای اجتماعی پیش از این میپردازد (برای مثال در باتلاق فن فئودالیته و انهزام زن را به تصویر میکشد.) اما چیزی که سالار زنان را در نوع خود جذاب میکند، فرم ویژه و منحصر به فردش است. ساختار زبانی یک لایه اما چند وجهی. ساختاری که بیانگر پشت صحنه و زیر متن توامان است: ما را به تاریخ متصل و از برداشت تاریخی منفک میکند: همهمه و سبک بیانی شخصیتها. لوگوس شخصی هر یک و کنش های بیانی ایشان فاصله ای که در ابتدای نمایشنامه متوجه اش نشده بودیم را به ما مینمایاند و سپس به تدریج به این فاصله عمق میدهد. تنهایی مارلن و تمایز او نه فقط در هر پرده که در هر کنش مشهود است. او به راهی غیر از دیگران میرود و کاری غیر از دیگران انجام میدهد. دیگران برای او اهمیتی ندارند. زنانی که برای شام دور هم جمعشان کرده، دختر خودش و زن و شوهری که زندگی شان در معرض فروپاشی است. هیچ کدام مطالقا برای او اهمیتی ندارند. او مرتبا حماقت دیگران را به ایشان متذکر شده و خود چنان مصون از خطا مینمایاند که در انتها او را پیامبر معصوم عصر خویش مییابیم. کنشها واقعی و طبیعی است و چیزی که شخصیت مارلن را میسازد نه «حماقت» زنانه اش که مشترک او با زنان است که پذیرش این حماقت است. او بی معنایی خودش را پذیرفته، احساسات اش را پذیرفته و سپس همه آن ها را پشت سر گذاشته و به همین دلیل است که میتواند حماقت،احساسات و شرایط دیگران را کنترل کند. این سرنوشت ناگزیر تمام زنان تاریخ جدید است. این تاریخ احمقهای ناگزیر است.
اگزیر است.