ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیتو عکس یه خورده نگرانم انگار
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

خدا و گوشت‌ها

یک جای خالی در یخچالم می‌شناسم که فقط مخصوص بره‌هایی‌ست که هر بار ابراهیم به جای اسماعیل ذبح کرد و نخورد. می‌گویم:« بیا به مناسبت گیاه‌خوار شدن‌ت یه چیزی بزنیم.» قیافه‌اش را مثل روده گاو، چین‌های مسخره می‌دهد و آخرش هم از سر میز بلند می‌شود، می‌رود سر یخچال و به جای خالی نگاه می‌کند. شب و روز سر این جای خالی گریه کرده و می‌کند. بهش می‌گویم:« بیا بریم سینما اونجا گریه کن.» می‌گوید:« نه. لطفا راحت‌م بذار. این همه سال جنگیدم تا بتونم راحت با تو بشینم و گریه کنم ولی تو اصلا انگار نه انگار.» گفتم:« خب طبیعیه. چون من گوشت می‌خورم و تا جایی که از چرخه تولیدش اطلاع دارم، یه جای خالی هیچ‌وقت واقعا خالی نیست، حتی اگر...» نمی‌گذارد حرفم تمام شود یک کلت آمریکایی کالیبر پایین می‌کشد تو صورتم و می‌گوید:« خفه‌شو حرومزاده پدرسگ. تو اصلا می‌دونی برای این گوشت چه آدمایی جون دادن؟ چیزی از شرف حالی‌ت میشه مرتیکه دیوث؟» می‌خواهم چیزی بگویم اما صدای زنگ در می‌آید. از جا بلند می‌شوم. می‌گویم:« می‌رم درو باز کنم.» تفنگ‌ش را پایین می‌آورد:« باشه» پیک است. یک بسته گوشت تازه آورده. نمی‌دانم چطور پیش‌اش برگردم. باید یک‌جوری خودم را نجات بدم. می‌دانم تفنگ‌ش به سمت‌م نشانه رفته و آماده است. بر می‌گردم به آشپزخانه. می‌گویم:« راستش خیلی وقته می‌خوام بهت بگم. منم می‌خوام گیاه‌خوار بشم.» نوری می‌آید. می‌خندد. سال‌هاست دیگر دندان تختی در دهان‌ش نیست. سی و دو دندان تیز زپرتی که خدا خدا کردم بتوانم با یک مشت همه‌شان را بریزم ته حلق‌ش. می‌گوید:« تو مناسب‌ترین آدم زندگی‌م هستی بهروز» می‌گویم:« شک داشتی؟» سلانه سلانه به طرف بسته که در دو دستم است می‌آید. یک بسته گوشت تازه درون یک مشمای سفید. فقط نمی‌دانم چرا بسته‌بندی‌اش مستطیل و صاف و صوف است. مگر گوشت ناهمواری ندارد؟ دندان روی همین ناهمواری‌ها بالا و پایین می‌شود و حال می‌کند. خدا به ابراهیم حال داد. به او گوشت عطا کرد. نه کاملا شبیه گوشتی که الان بین دو دست من قرار گرفته. می‌گوید:« این چیه تو دست‌ت؟» می‌گویم:« آخرین گوشت.» بسته را از دستم می‌گیرد و باز می‌کند. گوشت قرمز گوسفند جلوی چشم‌های‌‌م تاب می‌خورد و من نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم. می‌بینم که او هم گوشت را سفت و محکم به آغوش می‌فشارد و دم می‌گیرد:« عزیز دلم... عزیز دلم... عزیز دلم» می‌گویم:« بس کن حنانه.» مدتی در سکوت به هم خیره می‌شویم. کارد مخصوص را آماده می‌کنم و دعاهایی که لازم است را می‌خوانم. گوشت را برش می‌دهم. بوی خون حنانه را از جای‌ش بلند می‌کند. به دستی که کارد را با آن گرفتم چنگ می‌زند و زوزه می‌کشد:«آخریشه؟» سر تکان می‌دهم.

دست آخر پشت میز آماده خوردن گوشت سرخ شده می‌شویم. قبل از اینکه شروع کنم حنانه سرفه کرد. نگاه‌ش کردم. به تلویزیون اشاره کرد. با کنترل روشن‌ش کردم. تصویر خودمان آنجا بود. حنانه گفت:« نگاه‌مون می‌کنن. گریه می‌کنن.» لبخند زدم و اولین تکه را در دهان‌م گذاشتم:« میلیون‌ها نفر»

این، آخرین روز عاشقانه زندگی ما نبود.

گوشت
۰
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
تو عکس یه خورده نگرانم انگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید