ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۷ دقیقه·۲ روز پیش

خنده‌های بیهقی نگرانم می‌کند

رو به روی تمام آرزوهای یک مرد هشتاد و پنج ساله مبتلا به سرطان ریه که می‌داند یک ماه بیشتر زنده نیست، جوانک نوزده ساله‌ای می‌نشیند که به تازگی در یک کمپ، هروئین را ترک کرده و دیوانه‌وار عاشق اینست که بیاید اینجا در این قهوه‌خانه بنشیند و از روی یک نسخه چرک و کثیف متعلق به دهه هشتاد، تاریخ بیهقی بخواند. ریز ریز و ممتد. فارغ از معنی، کلمه‌هایی را که او ازشان سر در نمی‌آورد را پشت هم بچیند و فکر کند کار مهمی کرده است مثلا. البته سر و وضع جوانک نمی‌خورد اهل کار جدی باشد. صورتی رنگ پریده و استخوانی داشت که به تدریج آب و رنگ می‌گرفت و دست و پای لق‌لقویش آدم را به خنده وا می‌داشت. در کل آن کسی نبود که بشود بهش اهمیت داد مگر اینکه مردی باشی بی‌کس، بی‌چیز، در آستانه هشتاد و پنج سالگی و پای سرطان هم سفت رو بیخ گلویت. با خودش فکر کرد آیا لازم است همچنان این موضوع را مخفی نگه دارم؟ (خودش تنها یک روز بود که می‌دانست) اما بعد به این نتیجه رسید کسی اینجا چندان او را نمی‌شناسد و اگر بشناسد هم اهمیتی ندارد برایش. برای‌شان او یک مشتری قدیمی بود. کسی که حوالی نوزده سال است بلا استثنا هر روز به آنجا می‌آمد و همیشه هم خوانسار یا براز می‌کشید. با هیچکس حرف نمی‌زد. می‌گفتند صاحب یک مکانیکی بی‌رونق است. عده‌ای هم می‌گفتند کاری ندارد و این ور و آن ور گدایی می‌کند. ظاهر کثیف و ژولیده مرد هر دو اینها را تأیید می‌کرد اما در واقع او هیچکدام از اینها نبود. شغلش برش و حکاکی روی سنگ قبر بود. ارزان کار می‌کرد تا زنده بماند و ارزان‌تر زنده می‌ماند تا بتواند کار کند. برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد علت سرطان ریه‌اش اعتیاد به قلیان نیست بلکه کار مداوم روی سنگ‌ها و گَرد آن،‌ ترتیبش را داده بودند. به جوانک بیهقی‌خوان فکر کرد و او ظاهر شد. دستش آمده بود که او هر روز نیم ساعت قبل از خودش می‌رسد پس تصمیم گرفت امروز نیم‌ساعت زودتر به قهوه‌خانه بیاید. علت این کار را نمی‌دانست. با خودش فکر می‌کرد:« اینکه آدم‌ها در فیلم‌ها می‌فهمند دیگر چیزی به آخر عمرشان نمانده و دست به کارهای شاد و عجیب غریب می‌زنند کاملا دروغ و غیر واقعیه.» نه همه که فقط این بخش عجیب غریب بودنش درست است. آدم‌ها زیر سایه مرگ دست و پای‌شان را گم می‌کنند و مستاصل می‌شوند. وانمود کردن به اینکه همه چیز تحت کنترل است علت تمام این رفتارهای احمقانه می‌شود و مردم کلی بلیت می‌خرند و وقت می‌گذارند تا این رفتارها را ببیند. که چه؟ که احتمالا اگر خودشان هم در این شرایط قرار گرفتند بدانند چکار کنند. تا امروز و این لحظه مرد هشتاد و پنج ساله هیچ کار عجیب و غریب و دور از منطقی نکرده بود الا همین نیم ساعت زودتر آمدن و منتظر جوانک نوزده ساله شدن. سن و گذشته طرف را از حرف‌هایی که پشت سرش نجوا می‌کردند می‌دانست. نه خیلی دقیق اما به قدر کافی. قهوه‌خانه همان جایی‌ست که باید خیلی زود تکلیفت را باهاش روشن کنی چرا که در روزگار گذشته تکلیف خیلی چیزها را همین قهوه‌خانه‌ها روشن می‌کردند. جوانک نوزده ساله خیلی زود مانند مرد هشتاد و پنج ساله، غیر مهم تلقی و گفت و گو درباره‌اش خیلی زود متوقف شد. آزاری نداشت و مشکوک هم نبود پس لزومی نداشت در موردش وقت تلف کنی. مرد هشتاد و پنج ساله اما، دلش می‌خواست به او نگاه کند و اگر می‌شد باهاش حرف بزند و اگر می‌شد برایش یک لطیفه تعریف کند و اگر می‌شد یک فلافل مهمانش کند و اگر می‌شد با او به یک سفر کوتاه برود. پس بلند شد و قلیانش را برداشت رفت کنار جوانک که چند دقیقه‌ای می‌شد رسیده بود، نشست. جوانک مشغول ورق زدن تاریخ بیهقی چرک‌شده بود. مرد چند دقیقه‌ای به ورق زدنش نگاه کرد و به یکباره با صدایی نجوا‌گونه گفت:« ببخشید...» جوانک متوقف شد و به مرد نگاه کرد و گوشش را نزدیک صورت او برد( همهمه قهوه‌خانه طبق معمول مثل یک رودخانه متلاطم جریان داشت) « جانم بفرمایید» مرد به کتاب اشاره کرد:« شعره؟» جوانک با لبخند سردی گفت:« نه تاریخ بیهقیه» مرد انگار که این موضوع را قبلا نمی‌دانسته و تازه الان فهمیده«آهان»ای گفت و ابرو بالا انداخت و آرام به پشتی نیمکتی که رویش نشسته بود تکیه داد. مشغول پک زدن به قلیان شد و دید که جوانک بالاخره صفحه‌ای که دنبالش می‌گشت را پیدا کرد. چند خطی از صفحه را خواند و نثر بیهقی به دلش نشست با اینکه تقریبا هیچ چیز نفهمید. اصطلاحاتی مثل« تاریخ راندن» و« سخن، سخن می‌شکافد» و« من در درون سخن محبوس نمی‌شوم» برایش جالب بودند. دوباره سر به سمت جوانک نزدیک کرد و گفت:« شما می‌خوره اهل شعر و این حرفا هم باشین.» جوانک که جا خورده بود سر بالا کرد و پاسخ داد:« بدم نمیاد اما خب زیاد شعر نخوندم.» مرد به تأیید سر تکان داد و گفت:« من یه منظومه شعری دارم که می‌خوام چاپش کنم. پیش یکی دوتا ناشر هم بردم ولی خب گفتن هزینه‌اش زیاد میشه و برات نمی‌صرفه.» و در حالی که جوانک منتظر ادامه حرف‌های مرد بود او سکوت کرد و مشغول قلیان شد و طوری تکیه داد که انگار اصلا جوانک را ندیده و متوجه او نیست. جوانک چند ثانیه‌ای با تعجب به مرد خیره شد سپس زیر لب گفت:« امیدوارم موفق باشید» و به سراغ کتابش برگشت. مرد دوباره مثل قبل بی‌مقدمه سر به سوی جوانک خم کرد:« شعرای من ساده و پر مغزه. من معتقدم شعر باید بین مردم باشه تا کار کنه. اگر کسی بخواد سخت و پیچیده بنویسه که به درد نمی‌خوره. ببین مثلا این شعر من خیلی معروف شده. همین که میگه گلچین روزگار عجب با سلیقه است، می‌چیند آن گلی که به عالم نمونه‌است. مادر به خدا ماه در این خانه تو بودی، روشنگر این کلبه ویرانه تو بودی. از خاطر دل‌ها نرود یاد تو هرگز، ای آنکه به نیکی همه جا نام تو بودی. ببین این شعر سال‌ها کار کرده و کار می‌کنه تازه میشه به جای مادر، پدر بذاری، خواهر بذاری، برادر بذاری...» جوانک که از ابتدای حرف‌های مرد صرفا نیم‌رخ‌اش را به سمت او چرخانده بود و چندان به آن مهملات گوش نمی‌داد« بله بله» ای کرد و پکی به قلیان خودش که تازه حاضر شده بود زد. مرد عقب کشید و مدتی خاموش بود. سپس در تکه کاغذی چیزی نوشت و آن را به سمت جوانک گرفت:« من سرطان ریه دارم و دکترا گفتن نهایتا تا یک ماه دیگه وقت دارم. من کسی رو ندارم. ارت می‌خوام وقتی مردم بیای و کارای کفن و دفنمو انجام بدی. پول کافی و بیشتر برای زحمتی که می‌کشی اونجا هست. البته اگر قبول کنی.» جوانک که متاثر شده بود کارت را گرفت و مستقیم در چشم‌های مرد خیره شد:« اوه واقعا ناراحت شدم. جدا خیلی متاسفم. حتما این کارو انجام میدم. حتما» سپس با شرمندگی سر پایین انداخت و غمگینانه به قلیان پک زد. مرد با نگاهی راضی تاثیری را که گذاشته بود می‌جست و می‌یافت. سپس به کتاب در دست جوانک اشاره کرد:« من خیلی دنبال یه چیز قشنگ واسه سنگ قبرم می‌گردم. نمی‌خوام از شعرای خودم باشه. اینطوری ممکنه مردم فکر کنن من آدم خودشیفته‌ای بودم. نه...نه...دنبال یه چیز دیگه‌ام» با انگشت روی صفحات کتاب کوبید:« چیزی این تو داری؟» جوانک با خیرخواهی تمام سی ثانیه فکر کرد و چند صفحه‌ای ورق زد:« این چطوره؟ این جهان گذرنده دار خلود نیست و همه بر کاروان‌ گاهیم و پس یکدیگر می‌رویم» مرد با حالتی عاقلانه و پخته، چون الهه دانایی از فراز هفت آسمان سر تکان می‌دهد:« من می‌میرم، تو می‌میری، ما می‌میریم. آره... این خوبه. ببینم تو خودت اگر یه روز مردی دوست داری چی روی قبرت بنویسم؟» جوانک که به وضوح ناراحت شده بود با اکراه رو گرداند:« فکر نمی‌کنم به این زودیا بمیرم.» مرد عذرخواهی کرد و جوانک چند دقیقه بعد از جا برخاست و از قهوه‌خانه خارج شد. خیلی کمتر از روزهای دیگر مانده بود. مرد نوعی احساس شادی ناشناخته داشت. فردای آن روز دو سه ساعت دیرتر آمد. وقتی نشست به دنبال جوانک سر چرخاند اما او را ندید. قلیانش حاضر شد و حین پک زدن گوشش را به حرف و همهمه‌ها سپرد:« راستی فهمیدی اون پسر عملیه که میومد اینجا چی شد؟ انگار دیشب ماشین زده بهش و در رفته.» « اون جوونکه بود میومد اینجا کتاب می‌خوند... دیروز دوباره رفته سراغ مواد و اوردوز کرده» « پسر بدی نبود حیف شد گیر خفت‌گیر افتاد با چاقو زدنش» « تازه ترک کرده بود...» اما هیچ‌کدام از این حرف‌ها در مورد پسرک واقعیت نداشت با اینکه او واقعا مرده بود. مرد هشتاد و پنج ساله بلند بلند خندید و توجه همه را به خودش جلب کرد. هیچکس تا به حال خندیدن او را ندیده بود آن هم چنین شاد و زیبا. مرد آدرس جوانک را با یک پرس و جوی کوتاه فهمید. با لذت قلیانش را تا خاکستر شدن آخرین ذره ذغال کشید و از جا برخاست و زیر لب زمزمه کنان از قهوه‌خانه خارج شد.

عجیب غریبسرطان ریهقهوهتاریخ
۵
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید