ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیتو عکس یه خورده نگرانم انگار
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

ذر‌ت‌ها و بمب هسته‌ای

حالا صبحه. صبح، حالاست. ساعت ده. کاش یه ساعت کاسیو دیجیتالی داشتم که همیشه حواسم به زمان می‌بود. اما این‌ها مهم نیست چرا که من در نهایت یه بلوطم که با گرم شدن هوا می‌فهمم وقت رسیدنم رسیده. من یه دونه ذرت‌ام که صبح و شب برام فرق نمی‌کنه فقط به گرمای شدید خورشید نیاز دارم تا پقی از خودم بزنم بیرون و... ممکنه بپرسید تویی که شب و روز برات مهم نیست چطور میگی خورشید برات مهمه؟! باید بگم من به خورشیدهایی که در شب طلوع می‌کنن اعتقاد دارم. این صبح‌های با شکوه شبانه معمولا در رخت‌خواب‌ها رخ می‌دن. این صبح‌های با شکوه شبانه بی حیله و تدبیرترین کاری بوده که آدما انجام می‌دادن و هنوزم می‌دن. به هم می‌پیچیدن و عشق می‌ورزیدن. خنده‌داره و منم با شما موافقم که بی‌معنی هم هست. آخه کی می‌تونه به این چرندیات باور داشته باشه وقتی می‌دونه یه دونه ذرت اصلا روی شاخه تبدیل به پف فیل نمیشه مگر اینکه گرمایش جهانی بندش در رفته باشه یا یه انفجار هسته‌ای در نزدیکی‌ش رخ داده باشه. ولی نه. من می‌دونم که مزرعه کاملا امنه و ممکن نیست چیزی مثل انفجار هسته‌ای من رو به کمال برسونه. خواستم بگم من رو ارضا کنه ولی نگفتم. نه اینکه به نظرم چیز زشتی باشه بلکه ارضا شدن بسیار فراتر از تکامله. تکامل یه جوک خنده‌دار واسه زالوهاییه که می‌خوان از شر خون‌هایی که خوردن راحت بشن ولی نمی‌تونن و تقدیرشون اینه که با همون خون‌ها سقط بشن. «کمال» به اون‌ها کمکی نمی‌کنه. حتی بمب‌های هسته‌ای هم به اون‌ها کمک نمی‌کنه. من می‌خوام تبدیل به چیزی بشم که به دست میاد. نه یک محصول که یک خاطره. پس عزیزان من همه این حرف‌ها رو به مثابه یک آگهی تبلیغاتی در نظر بگیرید و برید به نزدیک‌ترین فروشگاه و مقداری ذرت بخرید. ممنون.

گرمایش جهانی
۳
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
تو عکس یه خورده نگرانم انگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید