خاطرات دهه شصتیا

توی یه بیمارستان دولتی به دنیا اومد، همه چی از وقتی شروع شد که توی گوشش اذان رو گفتن، انگار از همون اول همه چی مشخص بود. بعد اون صدای بمباران توی گوشش بود، آره بچه جنگ بود امامشون مرد و مردم عزادار شدن، بعد از اون صدای شیون و گریه دائما تو گوشش بود آخه مردم این سرزمین عزا و ماتم رو دوست دارن، رفت مدرسه انقد تعداد بچه ها زیاد بود که چهل نفر سر یه کلاس بودن، معلم ها که اعصاب درست و حسابی نداشتن، یادشه اول دبستان معلم با خط کش چوبی میزدشون که چرا درس نمیخونی، با همین معلم های بی اعصاب درس خوند و با کلی اضطراب به مدرسه رفتنش ادامه داد. باباش که در آمد چندانی نداشت و تو خانوادشون کلی هم باید و نباید واسه دخترا داشتن: دختر که با پسر حرف نمیزنه، دختر باید حجاب داشته باشه، دختر باید مودب باشه و درس بخونه، دختر تو سرش هم زدن نباید صداش در بیاد، اگه عموت تو سن 7 سالگی بهت دست درازی میکنه تقصیر دخترس نه کسی دیگه، مادر از ترس آبروش سیاه و کبودش کرد، وقتی درس نمیخوند مامانه مداد میزاشت لای انگشتاش یا نیشگونش میگرفت که تنبیهش کنه، حسرتش شده بود طعم ساندویچ سوسیس مدرسه که پول نداشت بخره، اگه یه پاک کن براش میخریدن انگار کل دنیا رو بهش دادن انقدر ازش مواظبت میکرد که مبادا تموم بشه، رفت مقطع راهنمایی و گیر دادنای خانواده شروع شد که باید چادر سر کنی ما آبرو داریم، باید نماز بخونی و اگه ما وضعمون اینه به خاطر نماز نخوندن و روزه نگرفتن شماهاست ** باز خدا رو شکر بخاری مدرسه مشکلی نداشت** و سالم به مقطع دبیرستان رسید. زندگی ادامه داشت و از 18 سالگی به خاطر وضع خانواده شروع به کار کردن کرد، حالا بماند که چقدر سر این کار از پدر و برادراش کتک خورد. آخه غیرتشون فقط حجاب بود نه چیز دیگه. درس خوند و کار کرد مراحل رو طی کرد. از یه طرف خانواده ای که درک درست و حسابی از زن نداشتن و از یه طرف جامعه ای که زن توش آرامش نداره، تو راه دانشگاه و محل کار چقدر بهش پیشنهاد شد و چقدر از کار و درسش بابت قبول نکردن اون پیشنهادات حقش خورده شد **باز خدا رو شکر که اسید تو صورتش نپاشیدن ** باز خدا رو شکر که اتوبوس دانشگاه مشکل نداشت** و سالمه هنوز.

اینکه کار داره یا نه بماند. اینکه ازدواج تونست بکنه یا نه بماند. اینکه چقدر حقش خورده شد هم بماند. دزدان چرا جیبشان پر نمیشود موضوع دیگریست. این خاطره 90 درصد جوونایی که توی دهه شصت به دنیا اومدن و زندگی کردن البته زندگی که نکردن واقعا زجر کشیدن. کاش بشه هجرت کرد و رفت برای همیشه از سرزمین ...