زاینده رود بی آب و مردمان خواب

یه چیزی این روزا گم شده و بهتره بگردیم عمیق دنبالش بلکه جزیی ازش رو بشه پیدا کرد من اسمش رو میزارم فرهنگ یا پیشینه فرهنگ که البته کاش نداشتیمش که حداقل دلمان نمیسوخت یا حداقل برایش تلاش میکردیم.

دو روز پیش رفتم اصفهان آب و هوایی تازه کنم، آبی که نبود و زاینده رود خشک بود و هوای تازه ای هم وجود نداشت و آلوده بود بی آنکه آب و هوایی تازه کنم با کلی فکر مشغولی برگشتم.

کاش دغدغه ما مثل شاه عباس اول صفوی بود و میتوانستیم برای هزار سال آیندگان تاریخی به جا بزاریم. تاریخ به جا گذاشتیم از بی لیاقتیمان. ما همان بی عرضه گان تاریخ هستیم که سرمان را کردیم داخل زندگی خودمان و نمی خواهیم ببینیم چه به سرمان می آید.

اصفهان شده یک بیابان که دو طرفش خانه ساخته اند، به راستی اگر زاینده رود زبان داشت چه ها میگفت. من اگر جای او بودم حتما لعن میکردم مردمانی خودخواه و بی رگ را که فقط غیرتشان در حجاب زنها گم شده است مردمانی که بی غیرتیشان را در تاریخ ثبت خواهند کرد ما که نه، آیندگان.

تاریخ ثبت کند و ما مصرف کنیم به نظرتان شبیه چه چیزی هستیم؟ انگل نه؟!