زنی که به سختی رشد کرد چون ... (قسمت اول)

میخوام براتون از داستان زندگیم بگم و اتفاقاتی که نمیدونم چقدر توش مقصر بودم اما مینویسم شاید همزاد پنداری داشتیم و شاید تجربه ام به دیگران کمک کنه شایدم کسی پیدا شد و فهمید مشکل کجا بوده.

قبل از همه چیز از شرکت قبلیمون تشکر میکنم چون آنها باعث سوخته شدن مهره ای مثل من شد و توی داستان زندگیم اسم از کسی نمیبرم چون آبرویشان میرود و از نظر استراتژی اخلاقی خودم درست نیست.

تصمیم دارم مهاجرت کنم و از ایران برای همیشه برم که این تصمیم رو بازم مدیون همان شرکت قبلی هستم. الان هم در حال خوندن زبان هستم به شدت.

دوران نوجوانی من:

قبل 18 سالگی رو تعریف نمیکنم چون ما دهه شصتی ها تقریبا زندگیمون مثل هم بوده و خیلی زندگی خارق العاده ای اون زمان وجود نداشت که بخوام تعریف کنم.

دوران پس از 18 در شرکت اول:

از 18 سالگی سرکار رفتم و دوران تحصیلیم با دوران کاریم همزمان بود بماند که برای این کار کردن چقدر با خانوادم جنگیدم و گفتم که دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه با اینکه وضع مالی خانواده تعریفی نداشت و ما در منزل پدربزرگ زندگی میکردیم و الان که 34 ساله هستم هم هنوز مشغول به کارم و خداییش هم هزار تومان از پدرم و خانوادم نگرفتم و این رو با افتخار میگم چون روی پای خودم بودم. دوره فوق دیپلم رو تو شرکتی کار کردم که با اومدن سیم کارت های تالیا ورشکست شد و توی چهار سالی که اونجا کار کردم فوق دیپلمم رو گرفتم و مجبور شدم دنبال کار بگردم چون هر چهار ماه یکبار حقوق میدادن و به خاطر وضع خانوادگیم هم مجبور بودم حقوق به موقع داشته باشم حدود سال 84. در دوران تحصیل با خانومی به نام میم.صاد آشنا شدم که همکلاسی بودیم و ایشون کار برای من توی شرکت خودشون پیدا کرد. خب ایشون به دلایل شخصی از ادامه تحصیل صرف نظر کرد و همان فوق دیپلم را هم نگرفت.

سال 85 شرکت دوم:

وارد شرکت پ.آ که شدم درسمو ادامه دادم و پیشرفت های کاری داشتم و وضعیت همینطور ادامه داشت تا سال 88 که به دلایل مشکلاتی که برای انتخاب ریاست جمهوری وجود داشت شرکت ما یکسری از پروژه ها را از دست داد و حدود 50 نفر تعدیل نیرو داشت چون سردمداران شرکت سمت آقای موسوی بودن و خب هر کسی هم که با ایشان بود تکلیفش معلوم بود ازین قسمتش دیگه خیلی نمیگم. شوربختانه من رو به واحد دیگری انتقال دادن که مجبور نشن تعدیلم کنن اما من اون واحد رو دوست نداشتم و با سختی یکسال با یک آدم سپاهی و بسیار دو رو و دروغگو کار کردم ولی ایشان بلایی به سرم آورد که با اینکه از نظر مالی احتیاج داشتم به کارم اما استعفا دادم.

مدیرعاملمون قبول کرد اما ظرف یک هفته بهم اعلام کرد که یکی از شرکا در حال گرفتن نیرو برای پروژه سامسونگ هست و اگه موافقی تو رو بهشون معرفی کنم. من نیز قبول کردم.

سال 89 شرکت سوم: سال 89 تا 91 رو در این پروژه در مبین نت مشغول بودم. در پروژه نگهداری سامسونگ و به قدری کارم خوب بود که مبین نت بعد از دو سال که پروژه تمام شد ازم درخواست کرد که منو استخدام کنن با دو برابر حقوقی که میگرفتم اما .....

مدیر عامل شرکت به خاطر اینکه پروژه رو باهاش تمدید نکرده بودن گفت که من اجازه نمیدم نیروهام به استخدام مبین نت در بیان از 20 نفری که توی اون پروژه بودیم تنها سه نفر ما رو خواستن که یکی از دوستانم کلا استعفا داد و از طریق آشنا رفت رایتل. من موندم و یکی دیگه از همکاران. اون همکارم چون از بچه های قدیمی شرکت بود قبول نکرد و گفت که برمیگرده شرکت و فقط من موندم. من در ابتدا قبول کردم که مبین نت بمونم اما مدیرعامل شرکت و بقیه مدیران کلی با من تماس داشتند که شما نباید بمونی و آقای ه.کاف ازین موضوع خیلی ناراحت هستن و شما برگرد. من ابتدا قبول نکردم تا اینکه یکی از مدیران گفتن اگر برنگردید کاری میکنن که برگردید و شما حق ماندن در آن پروژه را ندارید. من واقعا مستاصل شده بودم. تصمیم گرفتم که جدای از تهدیدی که کردن دوستانه برخورد کنم و برگردم. (این داستان ادامه داره اما الان نمیتونم بنویسم...)