عبدالمالک ریگی در بیمارستان با اوباما

قرار بود با اوباما جلسه داشته باشه و بشینن در مورد انرژی هسته ای صحبت کنن دائما از شاه رحمان می پرسید که قراره جلسه کی برگزار بشه، جلسه ای که انقدر برایش مهم بود عقب افتاده بود.

همون موقع تلفن زنگ خورد و پشت گوشی دخترش بود.

  • سلام بابا حالت چطوره؟

-سلام اوباما تویی؟ پدر سوخته مگه نگفتم به موقع زنگ بزن، چی شد قرار بود در مورد بیلاخ هسته ای صحبت کنیم؟

  • دختر هر هر پشت گوشی میخنده و میگه: بابا خوب شدی جلسه میزاریم نگران نباش

-باشه ولی هنوز به عبدالمالک ریگی شام ندادن میگن تو شام نداری باید ناشتا باشی

  • بابا خودم برات میارم یه امشب رو هیچی نخور تا حالت بهتر بشه

-باشه خداحافظ.

تازه از اتاق عمل بیرون اومده بود تاثیر داروهای بیهوشی بود. آخه همش اخبار گوش میکرد و فکر میکرد عبدالمالک ریگی و به افغانی توی بیمارستان میگفت شاه رحمان و فکر میکرد با اوباما جلسه داره.