مرگ را زندگی کردی؟ تجربه اش کن

تا حالا شده اتفاقی براتون بیفته و مرگ رو زندگی کنید؟

منظورم از مرگ اون مرگ ترسناکی که همه در نظر داریم نیست. منظورم اینه اتفاقی افتاده که فکر کنید خیلی وقتی ندارید و زود باید از همه چی دل بکنید؟ به زبان واضح مرگ رو زندگی کردید؟

وقتی قصد مهاجرت و رفتن رو داری یه حسی بهت دست میده تو همین حال و هوا که باید برای سالیانی که در سرزمینت زحمت کشیدی و ثمره هایی که بدست آوردی دل بکنی و بری، برای همه آرزوهایی که سی و اندی بهش فکر کرده بودی و برنامه ریزی کرده بودی؟ ولی یهو یه اتفاقی تو زندگیت میفته و مسیرت رو تغییر میده مثل مهاجرت.

تا حالا شده با خودت خلوت کنی و به این فکر کنی برای چه کسی خیلی دلت تنگ میشه؟ من خیلی خوب فکر کردم و نمیدونم چرا هیچ کسی رو به خاطر نمیارم. این لحظه ها فقط و فقط کسی میاد تو ذهنت که صادقانه کنارت بوده و با جون و دل برات مایه گذاشته.

اون کسی نیست جز: مادرم.

سرتون خلوت شد یه کم با خودتون فکر کنید و ببینید اگه یه حسی برای رهایی و دل کندن از همه چی داشتید برای چه کسی خیلی دلتون تنگ میشه؟