مقدمه
سالهای 1403 و 1404 برای تاریخ کشور بازه ی زمانی خاصی است چرا که تحولات متعددی در این بازه ی زمانی کوتاه و به سرعت رخ داد و این تحولات بی شک در روند سیاسی، امنیتی و اقتصادی کشور در سالهای آتی موثر است. در این نوشته، هدف مروری بر این تحولات، درسهایی که باید از آنها گرفت و بررسی مسیرها و گزینه های پیش رو است. مخاطب این نوشته بیش از آنکه هم عصران ما باشند نسلهایی است که در نیم قرن آنرا خواهند خواند.
یکی از نکاتی که کمتر به آن توجه میشود، این حقیقت است که جنگ ایران با آمریکا و اسراییل سابقه ای طولانی و نزدیک به پنج دهه دارد. پس از انقلاب عهد شکنی آمریکا در بیانیه ی الجزایر، در دهه ی شصت کمک آمریکا به صدام در جنگ هشت ساله و غرق کردن ناوچه سهند و مداخله در نبرد نفتکشها که در میانه ی جنگ رخ داد. پس از جنگ نیز بوش پدر ناوهای هواپیمابر به خلیج فارس گسیل کرد تا ایران را تهدید کند. در دهه ی هفتاد قانون داماتو که توسط کلینتون به اجرا گذاشته شد، مصداق تدام مخاصمه با ایران بود. بعد از آن تحریمهای دیگری که آمریکایی ها اعمال کردند تا سالهای بعد ادامه داشت. در سال 2001 اتهام محور شرارت توسط بوش به ایران تحمیل شد. همچنین در آشوبهای 88 یکی از اقدامات وزارت خارجه ی آمریکا (خانم کلینتون) همکاری با پلتفرمهای شبکه های اجتماعی برای افزایش سطح آشوبها با هدف براندازی شکل گرفت. و در همان ایام خارج کردن تروریستهای منافقین از لیست تحریمهای آمریکا که اقدامی دیگر جهت براندازی و تامین ابزار ترور برای دانشمندان ما شد. پس از آن روزها، اقدامات تحریمی آمریکا سرعت گرفت و به رهبری اوباما فشارهای تحریمی بین المللی اقتصادی به کشور با بهانه ی پرونده ی هسته ای مضاعف شد. ترورهای مکرری که قبل و بعد از برجام در داخل و خارج از مرزها داشتیم همه موید همین مطلب است که جنگ ما با آمریکا و اسراییل از خیلی وقت پیش شروع شده بود. اوباما صراحتا اظهار داشت که اگر میتوانست، «پیچ و مهره های نظام هسته ای ایران» را باز میکرد. این یعنی اگر بتواند حقوق ملت ایران را از انها سلب کند حتما چنین خواهد کرد. پس از امضای برجام نیز، آمریکا انتظارات دیگری را عنوان کرد: حذف توانمندی موشکی، عدم حمایت از محور مقاومت و غنی سازی صفر. نهایتا هم از برجام -بدون هیچ هزینه ای- خارج شد و با برقراری تحریمهای ثانویه جنگ اقتصادی حداکثری را بر ایران روا داشت. اینها همه طبق تعریف اقداماتی خصمانه و جنگی هستند. (Act of War)
بر این اساس، حمله ی مسلحانه ی دوازده روزه ای که شکل گرفت هیچ کدام نباید دور از انتظار باشد. ایالات متحده در کمین بوده و هست و غفلت از این موضوع صورت مساله را تغییر نمیدهد. تنها چیزی که در حملات دوازده روزه نسبت به چند دهه قبل متفاوت است، افزایش سطح تنشها به سطح تنش مسلحانه بود. اینکه چرا سطح تنشها به این نقطه رسید موضوعی است که در همین متن به آن اشاره خواهد شد. شواهد متعددی وجود دارد که هدفی که اسراییل و آمریکا برای این حمله درنظر گرفته بودند، هدفی حداکثری در جهت فروپاشی ایران بود و محدود به مسایل هسته ای نمیشد. حمله به کلانتری ها، بیمارستانها و زندان اوین با استفاده از پهباد و ریزپرنده ها و تماسهای تلفنی متعددی که به مسولین ایرانی گرفته شد تا از کشور فرار کنند و همچنین عملیات روانی رسانه ای که توسط یگانهای رسانه ای آنها در جهت فروپاشی هدایت میشد، همگی موید همین مساله است که اصولا «مساله» غنی سازی و پرونده ی هسته ای نیست.
نکته ی آخر اینکه، درک درست از ریشه ی تعارض ایران با آمریکا مهم است. ریشه ی تعارض در ماهیت ایران و رژیم اسراییل و نفوذ بی حد و حصر صهیونیستها در بدنه ی سیاسی آمریکا است. ایران کشوری پهناور با ویژگیهای خاص ژیوپلیتیکی و تمدنی است. وجود چنین ماهیتی در فاصله ی اندک بارژیم اسراییل که رژیمی مبتنی بر برتری نژادی همراه با تمامیت خواهی و اشتها ناپذیری های ارضی است، ناسازگاری بنیادین دارد. بنابراین، الگوی کشورهایی مانند مالزی و اندونزی که ضمن عدم به رسمیت شناختن اسراییل، از تنشها با رژیم اسراییل دور هستند برای ایران کار نمیکند. (همچنین است برای سوریه و عراق و سایر کشورهایی که ویژگیهای مشابه ایران دارند. کما اینکه با وجود اینکه حاکم سوریه ی جدید اظهار تمایل التماس آمیزی برای برقراری روابط با رژیم اسراییل میکند، همچنان اکثر زیرساختهای آن توسط رژیم اسراییل نابود شده و بخش بزرگی از سرزمینش تحت اشغال رژیم اسراییل است و مشابه سیر تاریخی عراق، مسیر تجزیه و ایجاد بخشهای خودمختار در داخل سوریه در حال طی شدن است.)
درس آموخته:
1- ایران در جنگی دیرینه با آمریکا و رژیم اسراییل که «دشمن های وجودی» ایران یکپارچه اند، قرار دارد. آمریکا چه قبل از ایجاد پرونده ی هسته ای و چه پس از آن، نشان داده است که دامنه ی دشمنی آن با «ملت ایران» محدود به مساله ی هسته ای نیست. تا روزی که آمریکا تحت نفوذ صهیونیستها اداره میشود، آمریکا یک «دشمن وجودی» برای ملت ایران است: مساله «ایران یکپارچه» است، پرونده ی هسته ای و غنی سازی یک مساله ی جنبی و بهانه است و تدام یا عدم تداوم غنی سازی صورت مساله و موضع طرف مقابل را تغییر نمیدهد.
2- ایران جنگ کردن را انتخاب نکرده است. این تصور که گاهی مطرح میشود که چرا باید با آمریکا جنگید نادرست است. در تمامی این دهه ها جنگ به ایران تحمیل شد. ایران در این جنگ در حال دفاع است چون به ایران این جنگ چند ده ساله تحمیل شده. در ادبیات جنگ، به اینکار «دفاع» و «مقاومت» میگویند. بنابراین ایران در حال جنگ و در حال «مقاومت» است. در یک جنگ تحمیلی این عبارت که «میخواهی چکار کنی؟ میخواهی بجنگی؟» عبارتی ساده لوحانه است. در یک جنگ تحمیلی، آنروی سکه ی جنگ نکردن و دفاع نکردن، «تسلیم شدن» به خواسته ی دشمن است. در واقع، پاسخ به سوال فوق این است که «نمیخواهی بجنگی؟ میخواهی تسلیم شوی؟»
3- بنظر میرسد تا زمانی که اسراییل وجود دارد و تا زمانی که صهیونیستها سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه را راهبری میکنند، ایران در جنگ تحمیلی با آمریکا و اسراییل خواهد بود. بنابراین ایران باید خود را با این شرایط تطبیق داده و آماده کنیم. البته این جنگ تنها در شرایط خاصی به سطح حمله ی مسلحانه خواهد رسید که در نوشته ی بعدی «نبرد من 2» به آن اشاره خواهد شد و به نظر نمیرسد در آینده ی نزدیک رخ دهد.
4- نگرش آمریکایی ها به ایران، نگرشی مشابه ژاپن در روزهای واپسین جنگ جهانی است و این را ترامپ به صراحت گفته است. اگر بدانند که ریسک قابل ملاحظه ای متوجه آنها نیست حتما از گزینه ی حمله ی هسته ای بر علیه ایران استفاده میکنند. همانطور که ترامپ به اینکه اولین رییس جمهوری است که دستور استفاه از بمبهای سنگرشکن و هواپیمای B2 را داده است، بارها و بارها افتخار کرده و همچنین گزینه ی حمله ی مجدد را هم بارها تکرار کرده است. بنظر میرسد حمله ی ما به العدید هزینه ی قابل توجهی برای آمریکا ایجاد نکرد و لذا باید سطح بازدارندگی خود در مقابل آمریکا و اسراییل را افزایش دهیم که در نوشته ی بعد «نبرد من 2» خواهد آمد.

هنوز تصویر رقت بار شادمانی مردمی که پس از امضای برجام به خیابانهای تهران ریختند در ذهن ها روشن است. بخش مهمی از تاریخ معاصر کشور حول معاهده ی برجام شکل گرفته و جا دارد که تاریخی که حول این معاهده شکل گرفت مثل عهده نامه های ترکمانچای و گلستان تحلیل و در کتب تاریخی برای عبرت آموزی آیندگان تدریس شود.
روحانی در تبلیغات انتخاباتی دو سال قبل از آن با این «جهان بینی» که «میتوان با مذاکره و توافق با آمریکا» تمامی مشکلات کشور را حل کرد و اینکه بدون توافق با آمریکا «آب خوردن» مردم هم دچار مشکل هست، به ریاست جمهوری رسید. تمرکز دولت روحانی بر برجام بود و تقریبا این تمام تاریخ دولت او بود. نحوه ی مدیریت روحانی در سایر بخشهای اقتصاد، یارانه ها، پیش بینی ناترازی ها، نحوه ی افزایش نرخ بنزین و ... خارج از مجال این نوشته است.
این «جهان بینی» که «کلید» حل مشکلات کشور در دست «آمریکا» است، انگیزه ی انعقاد بر برجام است و محور آن «اعتماد» به «آمریکا»، دشمن وجودی ملت ایران، بزرگترین نقدی است که میتوان به آن گرفت. پس از افشای محتوای برجام نیز نقدهای متعددی به ساختار این معاهده وارد شد که مهمترین آن بخش تضامین است. عبارت معروفی که برخی دولتمردان در آن زمان عنوان کردند که «امضای کری تضمین است» در آن زمان معروف شد.
نقطه ضعف دیگر برجام، تعهدات نامتوازن بود. عمده ی تعهدات ایران برگشت ناپذیر بودن یا سخت برگشت پذیر بودن آن و برگشت پذیر بودن تحریمها با خروج یا امضای هریک از اعضا است. این درحالی است که بازگشت به شرایط قبلی توسط ایران نیازمند زمان و هزینه ی طولانی و پس از افشا و سوختن مقدار زیادی اطلاعات است. بنابراین، ضمن اینکه اصل وضع تحریمها در دولت احمدی نژاد خسارت بار و نابخشودنی بود، اما ایران بازای این تحریمها دستآوردهای دیگری داشتیم: پیشرفت در زمینه های هسته ای و عدم افشای اطلاعات که زمینه ساز حمله شد. مضافا اینکه در دولت احمدی نژاد تحریمها غیرقانونی شناخته شد. در حالیکه معاهده ی برجام به منزله پذیرش حقانیت اتهامات وارده به ایران و پذیرش اصل این تحریمها توسط خود ایران بود. درست مثل تجویز یک داروی غلط برای یک بیماری است که نتایج خسارت بارتری داشته باشد.
نقطه ضعف دیگر، وجود مکانیزمی تحت عنوان مکانیزم ماشه در برجام است که یک عدم توازن مهم حقوقی است. اینکه طرفی که به تعهداتش عمل نکرده باشد بتواند طرف دیگر را «مجازات» کند، یک اشتباه بی نظیر در تاریخ معاهدات بین المللی و گناهی نابخشودنی است و جادارد کسانی که این اشتباه را کرده اند (1) از ملت عذرخواهی کنند و (2) مجددا در مسند امور خطیر سیاست خارجی کشور قرار نگیرند.
نکته ی دیگر ابهام در دلیل حضور سه کشور اروپایی در معاهده ی برجام است. اگر فرضیه ی روحانی این بود که قرار بود «آمریکا» مشکلات ایران را حل کند چه دلیلی داشته که اروپایی ها که در زمان خاتمی و احمدی نژاد اثر بخش نبودند و کارشکنی آنها در پیش برد تحریمهای بین المللی قبلا اثبات شده بود، در معاهده حضور داشته باشند؟ تنها اثر آنها در برجام امکان فعال سازی مکانیزم ماشه است، آنهم در شرایطی که اصولا ایران غنی سازی نمیکند!
نقطه ضعف دیگر پذیرفتن آژانس به عنوان ناظر فنی بی طرف بدون در نظر گرفتن ریسکهای اطلاعاتی و سیاسی آن بود. بیشتر ضربه هایی که از برجام به کشور خورد بخاطر شفافیت اطلاعاتی تعهد شده در برجام بود. این قرارداد به نحوی نوشته شده که اسراییل بتواند با یک اتهام ساده نسبت به کمد لباسهای زیر رییس دولت در مورد آن مکان کسب اطلاعات کنند و اگر ایران همکاری نکند، شورای حکام بتواند اقدام نماید. در اخباری که اخیرا در رسانه های دنیا منتشر شده، تصویر دقیقی از نقشه ی زیرزمینی تاسیسات فردو منتشر شده که رقت بار و تاسف برانگیز و ناشی از همین تعهدات در برجام است. دادن اطلاعات دقیق و صحه گذاری شده به آژانس یعنی دعوت به حمله به این نقاط.
همچنین مانند بسیاری سیاستمداران غربی در دنیا، موضع گیری مدیران آژانس به سادگی میتواند تحت تاثیر منافع شخصی کوتاه مدت آنها در تعامل با صهیونیستها قرار گیرد. اتفاقی که برای بسیاری سیاستمدارن در دنیا میافتد.
کوتاه آنکه در برجام ریسک سناریوهای واقع بینانه در نظر گرفته نشد.
امروز ده سال پس از امضای معاهده ی برجام، از غنی سازی هسته ای چیزی نداریم (قبل از برجام داشتیم)، تحریمها برداشته نشد، اطلاعات افراد و مکانهای تاسیسات مان را به دشمن دادیم (قبل از برجام نبود)، با دادن این اطلاعات مورد حمله نظامی واقع شدیم (قبل از برجام نبود)، هزاران شهید دادیم (قبل از برجام این خسارت نبود) و تا چند روز دیگر به وضعیت قرار گرفتن در فصل هفت یعنی شرایط قبل از برجام باز میگردیم. این نتیجه ی خسارت بار یک مذاکره ی نادرست توسط مذاکره کنندگان نادرست است.
درس آموخته:
1- برجام نه تنها تحریمها را بر نداشت، با ارایه ی اطلاعات دقیق از مراکز، سطح فناوری و افراد هسته ای، زمینه ی حمله ی دشمن را فراهم کرد. قراردادهایی مثل برجام را نبندیم حتی اگر گزینه های دیگر سخت تر باشد. حفظ امنیت کشوری با موقعیت و امکانات ژئوپلیتیکی ایران و تا زمانی که رژیم اسراییل وجود داشته باشد، «راه حل میانبر» ندارد. باید برای حفظ امنیت ملی، تحلیل و فکر کرد، هزینه کرد، توان خود را در ابعاد مختلف ارتقا داد، صبر کرد و از ابزارهای متنوع دیپلماتیک و سیاسی و نظامی توآمان کمک گرفت و از همه بالاتر به توان «ملت ایران» اعتماد کرد. در این مورد نوشته ی دیگر تحت عنوان «نبرد من 2» در دست نگارش است.
2- زود فریفته ی امضای یک معاهده نشویم. معاهده ای که با «دشمن وجودی» بسته میشود، ظاهری دارد و باطنی و باطن یک معاهده از ظاهر آن کاملا متفاوت است. چیزی که دولتمردان دولت روحانی به مردم فروختند ظاهر آن بود. از ابتدا باطن برجام برای تضعیف امنیت ملی ایران و اجرا نشدن بندهایی که به نفع ملت ایران بود، طراحی و ساخته شده بود.
3- افرادی که مرعوب یا مشعوف غربی ها هستند، فرزندان و بستگان آنها منافعی در غرب دارند یا دانش کافی نسبت به دینامیک سیاست داخلی آمریکا و اسراییل ندارند و علاوه بر این به داشته های «ملت ایران» اعتماد ندارند را پای میز مذاکره نفرستیم. بنظر میرسد نظام دیپلماسی ما به شکلی بدوی اداره میشود و افراد فریفته ی غرب همانطور که در دوران قاجار و پهلوی به سمت غربی ها گرایش پیدا می کردند، این گرایشات را در تعهدات بین المللی لحاظ میکنند. از اینگونه مذاکرات است که معاهداتی چون برجام در می آید.

مذاکره حتی با دشمن، اجتناب ناپذیر است. اما نسبت به ابعاد مذاکره و فهم ما از این ابزار مهم دیپلماسی باید توجه داشت.
پس از اتمام دوره ی دولت روحانی، دوگانه ای تحت عنوان «دیپلماسی» و «میدان» شکل گرفت. در این دوگانه، وزیرخارجه ی دولت روحانی اینگونه تصویر کرد که این دو روش در تعارض با یکدیگرند. یعنی اگر در «میدان» پیروزی حاصل شود منجر به کاهش توانمندی ما در «دیپلماسی» میشود و برعکس اگر بخواهیم در «دیپلماسی» موفق باشیم باید موفقیت های «میدانی» را حذف کنیم.
یکی از خاطرات تلخ من در دانشگاه صنعتی شریف مربوط به زمانی است که چند ساعت قبل از رونمایی از ماهواره ی شریف در دانشگاه، شریعتمداری که آن زمان معاون اجرایی روحانی بود (و در دولت پزشکیان رییس هولدینگ خلیج فارس) طی یک فکس هتاکانه به رییس وقت دانشگاه شریف از برگزاری رویداد رونمایی ماهواره که حاصل تلاش چندین سال نخبگان شریفی بود، جلوگیری کرد. به این بهانه که چون در حال «مذاکره» هستیم نباید در «میدان» در حوزه ی «موشکی» اقدامی بکنیم. هنوز رنج آن خاطره و دلسردی که دانشمندان جوان ما در آن رویداد داشتند، در سینه هست. کسانی که چنین تصویری از مذاکره دارند، مشخصا در موضع ضعف با طرف مقابل مذاکره میکنند و منافع کشور را به هر قیمتی خواهند فروخت.
موفقیت در مذاکره در شرایط جنگی تابع موضع و موقعیت ما در میدان است. این که ایران در حال مذاکره است به منزله ی تضمین برای عدم حمله نظامی دشمن یا عدم اعمال تحریمها یا سایر اقدامات بر علیه آن نیست. دشمن بسته به ضعف در موضع و احتمال پیروزی خودش تصمیم به حمله میگیرد نه اینکه در حال مذاکره است یا خیر. مهم تر این که نحوه ی مذاکره بخش مهمی از موضع و قدرت هر طرف را به طرف مقابل منعکس میکند و لذا این که چه کسی و با چه دیالوگی پای میز مذاکره میرود مهم است.
مشخصا در مذاکرات با آمریکا در دوره ی شهید رییسی موضع و موقعیت ما به گونه ای تصویر شده بود که برای اسراییل هزینه ی حمله به سرزمین اصلی بسیار بالا مینمود. احتمالا در دوره ی پزشکیان چنین تصویری از ایران در ذهن دشمن وجود نداشت و ای بسا پیام انتخاب پزشکیان برای دشمنان هم این بود که موقعیت مناسبی برای حمله ایجاد شده است. در هر حال، پذیرش مذاکره در زمانی که یک طرف در موضع ضعف است، معمولا منجر به نتایجی ضعیف میشود. شاید به همین دلیل است که مذاکره در این شرایط «هوشمندانه، عاقلانه و شرافتمندانه نیست.» مگر اینکه از موضع اقتدار و تهدید با ضمانت های عینی انجام شود.
نکته ی دیگر، اثار داخلی انجام مذاکره با دشمن است. انعکاس رسانه ای و انتظارات داخلی که از مذاکرات میشود بسیار مهم است. باید مراقب بود که باور عمومی به هیچ وجه به این سمت منحرف نشود که مذاکرات با نیت پیدا کردن راهی برای «مصالحه»، با هدف برون رفت و پایان جنگ (و تحریمها به عنوان بیک ابزار جنگی) است. اصولا جنگها زمانی پایان می یابد که در «میدان» موازنه ی نسبی قدرت به گونه ای باشد که طرفین از هزینه ی ادامه ی تنشها در میدان بپرهیزند و منافع خود را در تعهد به مفاد معاهده ببینند.
انعکاس نتایج مذاکرات در رسانه های بین المللی نیز بسیار مهم است. ورود به مذاکرات و عدم توافق به سادگی میتواند از ایران چهره ای سرکش و خارج از چهارچوب به نمایش بگذارد. و مذاکره بدون پیش شرط میتواند یک تئاتر برای سیاه کردن ایران شود. بنابراین ابعاد روانی و افکار عمومی در مذاکرات هسته ای به اندازه ی خود مذاکرات مهم است.
امروز برخی جبهه های سیاسی بر طبل مذاکره میکوبند. این در حالی است که تاسیسات غنی سازی ما از کار افتاده است و لذا کسی از طرف غربی بر سر میز مذاکره نیست چرا که چیزی برای مذاکره وجود ندارد (جز اطلاع از محل اورانیوم 60 درصد). مگر اینکه انتظار این جبهه های سیاسی این باشد که ایران بر سر سایر داشته های غیر هسته ای کشور معامله ای ضعیف تر از برجام را رغم زند و بیش از پیش امنیت کشور را معامله کنند.
درس آموخته:
1- دوگانه ای به اسم «مذاکره» یا «جنگ» و یا «دیپلماسی» یا «میدان» وجود ندارد. در مورد ایران، مذاکره بخشی از جنگ است و جایی است که برتری هایی که در میدان بدست آمده، با امتیازاتی از طرف مقابل معامله می شود. متاسفانه بنظر میرسد این ادبیات در میان دولتمردان عمومیت ندارد.
2- اصولا اگر نگرانی از «مذاکره» وجود داشته باشد، از اصل مذاکره نیست بلکه از «مذاکره کنندگان» و چهارچوب فکری حاکم بر مذاکرات است. مذاکره کنندگانی که ضعف را مخابره میکنند، فضا را برای فشار، تحریم بیشتر و حمله ی مسلحانه دشمن باز میکنند. روندی که از سال 1392 در کشور توسط دولت روحانی آغاز شد و به تحریمهای بیشتر و حمله ی نظامی آمریکا منجر شد.
3- به فرض که طرف مقابل پایبندی به تعهدات خود داشته باشد (که تاریخ نشان داده چنین فرضی ساده لوحانه است)، قاعدتا مذاکره باید با هدف رفع تحریمها باشد، حال که حاصل مذاکرات قبلی حذف ظرفیت غنی سازی از طریق حمله ی مسلحانه شد، قبل از اینکه وارد مذاکره بشویم باید دید که در ازای رفع تحریمها، ایران چه چیز دیگری را باید پای میز مذاکره برای معامله حاضر کند؟ آیا (پس از اتمام غنی سازی) ایران حاضر است اینبار امنیت ملی، استقلال و تمامیت ارضی خود را با «احتمال» رفع تحریمها معامله کند؟
4- یکی از اشتباهاتی که طیف دولت روحانی داشتند این بود که تصور میکردند «مذاکره» و معاهده میتواند «تحریمها را بالمره» از کشور بر دارد یا «سایه ی جنگ» را از سر کشور بر دارد بدون توجه به اینکه مذاکره بخشی از جنگ است؛ ایران در یک جنگ تحمیلی است و تا زمانی که سطح اقتدار آن توازن کافی با دشمنان نداشته باشد این جنگ ادامه خواهد داشت. مردم با از دست دادن نزدیک به هزار شهید و ده ها دانشمند و سردار این درس را آموختند که مذاکره و معاهده لزوما شرایط جنگی را عوض نمیکند و «بالمره» دشمن را به دوست تبدیل نمیکند. برای دشمن وجودی، مذاکره و معاهده ابزاری مقطعی است و تا زمانی که موثر باشد کارایی دارد و هر زمان دشمن تحلیل کند که جایگزین بهتری نسبت به پایبندی به تعهدات وجود دارد، از آن خارج میشود و سلاح گرم یا تحریم مضاعف را بدست میگیرد. این قانون بازی است.

جهانی نسبت به یک دهه ی پیش تعارضاتی به مراتب بیشتر و پیچیده تری دارد. نظام تک قطبی به طور نسبی فروپاشیده و قدرتهای شرقی توانسته اند موقعیت به مراتب بهتری را بدست آورند. در این میان به بررسی چند رخداد در سالهای اخیر پرداخته میشود و چند نتیجه گیری که در جهت گیری های آتی میتواند سودمند باشد:
1- کره ی شمالی
کشوری که امنیت را بر مذاکره با غرب ترجیح داد و در حال حاضر امنیت بیشتری نسبت به گزینه ای که ایران انتخاب کرد دارد. غرب سعی داشت اینگونه تصویر کند که تحریمهای بین المللی که بر علیه کره ی شمالی اعمال شد این کشور را به قطحی و زوال میکشاند. چنین اتفاقی نیافتاد. بی شک در این دهه فشار زیادی به مردم کره وارد شد اما امروز انتظاراتی که کره از امریکا دارد با اقتداری کم نظیر است و بنظر میرسد ترامپ حاضر است بسیاری از این موارد را بپذیرد و کره پس از چند دهه «مقاومت» به نتیجه ی مطلوب خود خواهد رسید. در ضمن، به عنوان یک مساله ی جانبی، ترامپ که نماینده ی فکری طیف غالب در آمریکا است از کره ی شمالی به عنوان کشوری مقتدر و تحسین برانگیز یاد میکند و آرزو میکند که با رییس جمهور آن دیدار کند. در مورد ایران نسبت به شکست ایران افتخار میکند.
2- غزه، کرانه ی باختری
رخدادهای رقت باری که در غزه رخ داد و واکنشهای محدود جهانی نشان از این دارد که در دنیای کنونی هر قساوتی در مقایس بزرگ «ممکن» است. هر کشور و ملتی باید برای حفظ امنیت خود به تنهایی تلاش کند و بر اساس داشته های خود هوشمندانه امنیت خود را ارتقا دهد. امتیاز دادن به دشمن وجودی ممکن است تا مدت محدودی که در آن مدت دشمن آمادگی بیشتری پیدا کند، نتایجی داشته باشد. اما این نتایج صرفا با حفظ امنیت به شکل درون زا و واقعی تثبیت میشود.
کرانه ی باختری در دو سال اخیر بیش از هر زمانی تحت هجوم بی سروصدای رژیم اسراییل بود. تا جایی که در ماه گذشته قانونی توسط پارلمان اسراییل مصوب شد که کلا این بخش را به اسراییل ملحق کند. این با وجود «مذاکرات» و «معاهده ها صلح» متعددی است که در سالهای اخیر میان سران تشکیلات خودگردان و رژیم صهیونیستی امضا شد. در غزه در دو سال اخیر، حملات رژیم نتوانسته حماس را از بین ببرد و با وجود شهادت بیش از 60 هزار فلسطینی هنوز این کشور پابرجا است. محمود عباس رییس دولت خودگردان که بیشترین کوتاه آمدن و مذاکره را با آمریکایی ها داشته نیز مجاز به ورود به نشست سالانه ی سازمان ملل نشد.
بی شک فشار شدیدی به مردم غزه و فلسطین اعمال میشود ولی نتیجه ی این مبارزه ها از بین بردن اعتبار رژیم اسراییل در افکار عمومی دنیا و جلوگیری از مرگ قطعی و تدریجی یک «ملت» بود. امروز بی تردید رژیم اسراییل منفور ترین رژیم دنیا است و در خود آمریکا مخالفت آحاد مردم با این رژیم به بیشترین سطح خود در هفتاد سال گذشته رسیده است. رژیم صهیونیستی در این دو سال نشان داد که منبعث از ظلمی که در هولوکاست به یهودیان شده نیست، بلکه منبعث از یک تفکر عمیق نژاد پرستانه است که سایر انسانها را در برابر قوم یهود نا انسان میپندارد.
3- سوریه
سوریه (پس از لیبی) مصداق عینی و به روز انتخاب گزینه ی «تسلیم» است. در حال حاضر این کشور عملا به چند بخش خود مختار کوچکتر تقسیم شده و بسیاری از زیرساختهای نظامی و حتی زیرساختهای حیاتی خود را با حملات رژیم اسراییل از دست داده است. ملاقات جولانی با ترامپ و تمکین و تسلیم تمام عیار این تروریست شناخته شده در مقابل ترامپ صد البته منجر به خارج شدن وی از لیست تحریمها شد اما برای ملت سوریه ارمغانی جز آشوب و درد و رنج و تجزیه ی کشورشان نداشته است. بسیاری از افرادی که هم اکنون ساکن سوریه هستند امروز ترس، نا امنی و خفقانی را تحمل میکنند که در یکصد سال اخیر تجربه نکرده بودند.
4- اوکراین
کشوری که پس از انقلابهای نارنجی جبهه ی ناتو را به مرزهای روسیه نزدیک کرد و بخاطر گرایشهای غرب گرایانه ای که در سیاستهای خود دنبال کرد، امروز در خط مقدم جنگ ناتو با جبهه ی شرق است. پس از سالها جنگ فرسایشی با روسیه و صدها هزار کشته و از دست دادن زیرساختهای مهم کشورش امروز بر سر دادن خاک خود با مهمترین حامی خودش یعنی آمریکا به خفت بار ترین شکل ممکن مذاکره میکند.
در زمان نوشتن این نوشته، بیش از 25 درصد از اوکراین در تصرف نیروهای روسی قرار گرفته و این کشور برای مدیریت جنگ بیش از صد میلیارد دلار به کشورهای غربی بدهکار است که بازای آن باید امتیاز بهره برداری از بخش اعظم معادن و خاک خود را برای سالها به غربی ها واگذار کند.
سرنوشت اوکراین برای بسیاری از دولتمردان و سیاستمداران ایرانی غربگرا حاوی عبرتهای متعددی است. تسلیم لزوما امنیت و آرامش نمیآورد. ایالات متحده همانطور که رضا و محمدرضا پهلوی را فروخت، زلینسکی و مردم اوکراین را تحقیر و به جوخه های مرگ میفرستد.
عبرت دیگری که در این کشور باید جستجو کرد، نابودی ظرفیتهای هسته ای اوکراین پس از جنگ سرد است. این کشور که بخش خوبی از زرادخانه ی هسته ای شوروی سابقه را نگهداری میکرد پس از جدایی از شوروی این زیرساختها را از بین برد و امروز اگر به این تسلیحات مسلح بود مطمانا برای حفظ استقلال خود نیازمند دادن خاک خود به روسیه و آمریکا نبود.
درس آموخته:
دنیای معاصر دنیای رقابتهای و معارضه های اقتصادی و امنیتی مضاعف نسبت به دهه ی گذشته است. تعداد جنگها بیشتر شده و بودجه ی نظامی کشورها به مراتب بیشتر شده است. نهادهای متحدی مانند ناتو ضعیف تر و گسسته تر بنظر میرسند. همچنین بنظر میرسد میزان و عمق تقابلات و تعارضات در دهه ی پیش رو مضاعف است بنظر میرسد در این شرایط فرصتهای بیشتری برای تثبیت موقعیت ایران در نظام بین المللی وجود دارد.

با وجود مطالبی که گفته شد، مسیرهای امیدبخشی فراروی ایران است. این مسیرها را در نوشته ی دیگری که بعدا اضافه خواهد شد تحلیل خواهیم کرد. انشالله.