
خانه چوبی، تنها در میان زمینهای پر از علفهای بلند و آفتابسوخته ایستاده بود. نه حیاطی داشت، نه باغچهای. فقط دیوارهایش، که رنگشان با خاک و آسمان یکی شده بود، و سقف شیروانیاش که گویی با دست باد ساخته شده بود. درِ چوبیاش، با لولاهای زنگزده، به سختی باز میشد.
داخل، تاریکی مطلق بود. بوی چوب کهنه و نم، و کمی هم خاک، فضای اتاق را پر کرده بود. نور کم و ناقصی از شکاف پنجرهها به داخل میتابید و بر گرد و غبارِ روی مبلمان چوبی، سایههای رقصانی میانداخت.
یک زن، با موهای سپید و چشمانی پر از داستانی که در سکوتِ خانه خوابیده بود، در گوشهای نشسته بود. دستهایش، که با خطوطی عمیق و حکایتگر عمر پر از کار و رنج بود، روی پارچهای کهنه و پُر از سوراخ، قرار داشت. او، سالها بود که تنها در این خانه چوبی زندگی میکرد.
شب، با سر و صدای جغدها و وزش باد، آرام آرام به خانه نزدیک میشد. زن، با نگاهی به بیرون، به آسمان پر ستاره خیره شد. ستارهها، گویی از سرنوشتِ او، داستانهایی را بر زبان میآوردند. و او، در تاریکیِ خانه چوبی، به سکوتِ آسمان، گوش میسپرد.
در آن شب، ستارهها، نه تنها آسمان را روشن کرده بودند، بلکه داستانِ خانه چوبی و ساکنِ تنها و غمگینش را نیز، در تاریکیِ شب، به گوشِ خودشان و به گوشِ ابدیت، زمزمه میکردند.