در روزگاری نهچندان دور، مردی به نام علی در یک روستای کوچک زندگی میکرد. علی همیشه اطرافیانش را میدید که درگیر غیبت و گوبگویی بودند. هر روز، حرفهای ناپسند و غیبتهای بیپایه وارد گفتگوهای آنها میشد و آرامش روستا را برهم میزد.
یک روز، پیرمردی حکیم به روستا آمد و با دیدن این وضعیت، تصمیم گرفت چیزی بگوید. او از اهالی خواست تا در کنار او بنشینند و دربارهی زندگی سخن بگویند.
پیرمرد گفت: “در زندگی، شما فقط با فکر و عمل خودتان سر و کار دارید. غیبت و حرفهای ناپسند، نه تنها دیگران را آزار میدهد، بلکه روح شما را نیز زخم میزند. اگر میخواهید زندگیتان پر از آرامش و سلامت باشد، باید گوهخوری و غیبت کردن را ترک کنید.”
علی، جوانی که همیشه درگیر حرفهای دیگران بود، با تعجب به آنها گوش میداد. او در همان لحظه فهمید که چه قدر حرفهای بیمبنای او و دیگران، روح و روانشان را آزرده است.
از آن روز به بعد، علی تصمیم گرفت به جای غیبت، به ساختن و اصلاح خودش فکر کند و دیگران را نیز تشویق کند که در مسیر صداقت و اخلاق قدم بردارند. کمکم روستا آرامتر و پاکتر شد، و مردم فهمیدند که زندگی سالم و خوشبختی، در کنار صداقت و نبودن گوهخوری نهفته است.