هر بار که به چشمانت نگاه میکنم جهان تازهای آغاز میشود،جهانی که در آن زمان معنایش را از دست میدهد ساعتها از حرکت میایستند. تو ،خورشیدی هستی که نه غروب میداند و نه خستگی و من هر روز، هزار بار به سوی تو میآیم بیآنکه قدمی بردارم، تنها با یاد تو ؛تو ریتم زندگیام شدهای مثل نبضی که بیوقفه میزند و مرزی میان بودن و نبودن باقی نمیگذارد دستهایت پناه امن روزهای بیقرار من است و چشمانت آغاز زندگی ام.اگر روزی همه چیز از من گرفته شود کافیست نام تو بر زبانم بماند تا دوباره معنی زندگی را بفهمم. با تو، حتی سکوت بامعنا میشود، حتی اشک یا لبخند، حتی فاصله راهی برای نزدیکتر شدن میشود ؛تو آغاز تمام معناهایی هستی که در زبان نمیگنجند ولی در دل خانه دارند و بدان اگر سرنوشت من این است، تو دلیل ماندن من در این سرنوشت هستی.