
صدای آلارم گوشی را میشنوم ، چقدر صدایش رادوست ندارم ، آلارمی تکراری با ملودی ارام که از آن زمانی که یادم می آید با آن بیدار میشدم البته بیدارم میکردند.
ساعت ۵ صبح را نشان میدهد هوا هنوز تاریک تاریک است بین دوراهی قرار میگیرم خاموش کردن الارم و ادامه دادن به خواب شیرین یا بیدار ماندن ، در نود درصد مواقع خوابیدن را انتخاب میکنم البته اگر امتحان نداشته باشم ،
خمیازه ای عمیق میکشم هنوز خوابم می آید ، چقدر خواب مزخرفی میدیدم ، خواب میدیدم که توی امتحان فارسی تاریخ ادبیات را یادم رفته و نمیدانم که قابوس نامه اثر عنصرالمعانی کیکاووس است یا اثر محمد ابن منور، بلند میشوم کتاب فارسی را که دیشب بالای سرم گذاشته بودم بر میدارم و بی صدا به آشپز خانه میروم ، چراغ را روشن میکنم ، شروع میکنم به خواندن نکات مهم تا خیالم راحت شود که آنها را بلد هستم و فراموش نمیکنم ، صدای نماز صبح را میشنوم به سمت پنجره میروم در را باز میکنم باد خنکی به صورتم میوزد و حالم را جا می آورد ، زیر لب با خدا صحبت میکنم ، زیر آسمون خدا مشغول صحبت با خدا میشوم زیر لب برای امتحان های بعدی ام دعا میکنم که آنها را خوب بدهم و دعا میکنم که امتحان های قبلی ام را خوب داده باشم دونه به دونه حتی برای کنکور نداده ام و ارامشم برای سال کنکور دعا میکنم
، مامان بیدار میشود از اینکه میبیند من بیدار هستم تعجب میکند سجاده ی سفیدش را پهن میکند و مشغول نماز خواندن میشود ، من هم وضویم را میگیرم و به نماز خواندن مشغول میشوم ، بعد از نماز ، مامان نگاهم میکند . نه با تعجب، با لبخندی آرام. چیزی نمیگفت ولی میدانستم که ته نگاهش میگوید انقدر خودت را اذیت نکن ، ولی من که خودم را اذیت نمیکردم ، داشتم درسم را میخواندم ، آرام و بی صدا چلی پر تلاطم
. چای دم میکند سفره صبحانه را پهن میکند و با صدای بلند می گوید چایی میخوری یا آب جوش ؟، من هم کتاب را می بندم و زیر لب میگویم چایی
با خود میگویم کاش فقط امتحان هایم را بدهم و راحت شم . کنارش مینشینم و صبحانه ام را میخورم و صبح را، در سکوتی که پر بود از چیزهایی که نیازی به گفتن نداشت آغاز میکنم
پ ن : این متن را در دوران امتحانات نوشتم خسته و بی حال وقتی که امتحانا طولانی شده بود ،،،
اما پستش نکردم تا امروز .....