پارسال همین موقع بود که من اولین جنگ عمرم را تجربه کردم این بار نه تو کتابها نه تو فیلم ها بلکه تو واقعیت
خوب یادم می آید صبح جمعه ای را که جنگ شروع شد.
من ساعت ده و نیم صبح بود که فهمیدم جنگ شده است مثل همه ی جمعه ها من تا ظهر خواب بودم بی خبر از هیاهوی دنیا و مسیر سرنوشت
در پی شوق تموم شدن امتحانات نهایی پرسه می زدم و خوشحال از پایان مدرسه ها و شروع تابستون بودم که جنگ با زندگی مان گره خورد
با صدای اخبارجنگ بیدار شده صدای اخبار به نسبت روزهای دیگر بلند تر بود.چشمم به نوار قرمز خبر فوری پایین تلویزیون افتاده بود و لحظه ای پلک نمیزدم
اخبار جنگ ، شهید شدن فرماندهها ، حمله اسرائیل به ایران .....
با صدای زنگ در، بابا را که با نون بربری از بیرون اومده بود دیدم ، راجب جنگ حرف میزد و من با چهره ای کاملا گیج و مبهوت پرسیدم :«راستی راستی یعین جنگ شده ؟»
شب عید غدیر بود و ما مهمون داشتیم مامان تو آشپزخونه داشت واسه مهمونی شب تدارک میدید ، استرس تو چهره همه نمایان بود ، آن شب به جز اخبار شبکه دیگری را نگاه نکردیم ،
من اما هنوز جنگ برایم گنگ بود ، هنوز اورا در دور دست ها می دیدم تا اینکه که اولین صدای موشک را برای اولین بار شنیدمبعد از مهمونی بود، تلویزیون را خاموش کرده بودیم ، خانه در سکوت کامل بود و مامان زیر لب ذکر میگفت .....
خواهر کوچک ترم که مثل گچ سفید شده بود گریه میکرد و تو آغوش مامان بود .اما من داشتم تو دفترم مینوشتم از اولین جنگ عمرم از اولین صدایی که شنیدم و قلبم رو مچاله کرد ، مینوشتم تا فراموش نکنم؛ جنگ فقط در کتابهای تاریخ زندگی نمیکند گاهی بیخبر وارد خانه آدمها میشود و زندگی ات را هم ویران میکند .....

را هم ویران میکند .....