ذهنمان پر است از “بایدها” و "نبایدها"یی که خانواده، جامعه و رسانه در وجودمان نهادینه کردهاند؛ انگار نوعی عصبکشیِ ذهنی. خیلی دردناک است که وقتی به خودت میآیی، میبینی تمامِ مسیر زندگیات را با ترازویِ دیگران سنجیدهای؛ زندگی نکردهای، فقط نقشِ آن «خوبِ مطلق» را بازی کردهای و آرزوهایت یکییکی خفه شدهاند.
امروز خبردار شدم یکی از آشنایان، به خاطر مشکلات خانوادگی، دست به خودکشی زده است. داشتم فکر میکردم که سازگاری با چیزی که با روحت در تضاد است، تا کجا ممکن است؟ یک آدم چقدر میتواند با این جنگِ درونی بجنگد و در نهایت، مرگ را به ادامه دادن ترجیح ندهد؟
خواهش میکنم بچههایتان را طوری بار نیاورید که فقط «چشم» بگویند. مبادا به خاطرِ حرفِ فامیل و در و همسایه، آنها را تحت فشارِ خردکننده بگذارید؛ که اگر طلاق بگیرند آبرویتان میرود، یا اگر فلان رشتهی پرطمطراق را نخوانند، در چشمِ بقیه کوچک میشوند. همه چیز که مادیات نیست!
خیلی از ما به خاطر ترس از قضاوتِ دیگران، در ذهنمان مدام در حالِ جنگ و سرکوبِ خود هستیم. کاش روزی از این جنگِ درونی رها شویم؛ زندگی همینطور هم پر از چالش و دغدغه است. نمیدانم این چه رقابتِ پوچی است که برای «کسی شدن» – آنهم کسی که دیگران به او افتخار کنند – حتی تا پایِ نابودیِ خودمان پیش میرویم.
پ.ن: من مخالفِ تلاش برای موفقیت یا رسیدن به جایگاههای اجتماعی مثل پزشکی و مهندسی نیستم؛ حرفِ من بر سرِ “رضایتِ قلبی” است. زندگی باید با میل و انتخابِ خودِ فرد باشد، نه برای جلبِ رضایتِ کسانی که سرشان به منفعتِ خودشان گرم است و خیلی وقتها حتی متوجهِ فشار و استرسی ک به ما وارد میکنند نیستند
استرسی که به ما تحمیل میکنند، نیستند