ویرگول
ورودثبت نام
وهم
وهم
وهم
وهم
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

بیشتر در خفا

من آدم رقیق‌القلبی‌ام.

این از معدود چیزهاییه که می‌تونم با اطمینان در مورد خودم بگم. چیزهای زیادی می‌تونن احساسات من رو برانگیخته کنن.

من راحت گریه می‌کنم. دلم خیلی زود نرم می‌شه. راحت می‌شکنه. راحت می‌سوزه.

من گریه می‌کنم. بیشتر در خفا. همیشه در تنهایی.

من با دیدن یک فیلم غمگین گریه‌م می‌گیره. من با گریه‌ی از ته دل شخصیت فیلم، با غمی که وجودش رو می‌سوزونه، با یک تراژدی غمگین، گریه‌م می‌گیره.

من با دیدن ناتوانی و ناهوشیاری مادربزرگم گریه‌م می‌گیره. با زل زدن به چشم‌های براق و زنده‌ی پدربزرگم، توی عکسی که به تازگی قاب شده و روی میز وسط خونه جا گرفته گریه‌م می‌گیره. من با دیدن لباس‌های نویی که متعلق به پدربزرگم بودن و حالا راهی می‌شن تا به دست نیازمند برسن، گریه‌م می‌گیره.

من برای جوون پرپر شده‌ای که نمی‌شناسمش گریه می‌کنم. برای کودکی که از بین رفت و پدر و مادرش جوونی و نوجوونی‌ش رو ندیدن گریه می‌کنم.

برای خونه‌ای که خراب شده گریه می‌کنم. برای مبلی با رنگ روشن که زیر آوار رنگش عوض شده گریه می‌کنم.

من برای جوونی خودم که داره تباه می‌شه گریه می‌کنم. برای این‌که سنم رو باور نمی‌کنم گریه نمی‌کنم. برای این‌که روزها پشت سر هم می‌گذرن و من به هیچ‌کدوم از آرزوهام نزدیک نمی‌شم گریه می‌کنم.

برای این‌که آغوش امنی ندارم و درد و دل کردن بلد نیستم، گریه می‌کنم.

من برای این‌که فهمیده نشدم اشک می‌ریزم. برای چیزهایی که هرگز نمی‌تونم تغییر بدم اشک می‌ریزم. برای چیزهایی که هیچ‌وقت نمی‌تونم داشته باشم، برای خیالاتی که هرگز به واقعیت تبدیل نمی‌شن و برای حسرتی که تا عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودم رو می‌سوزونه اشک می‌ریزم.

من برای اون چیزهایی که در گذشته اتفاق افتادن و امروزِ من رو شکل دادن اشک می‌ریزم. من با فکر کردن به اتفاقاتی که در آینده ممکنه اتفاق بیوفتن هم اشک می‌ریزم.

من امروز گریه کردم. امشب گریه کردم.

قبل از این‌که این متن رو بنویسم گریه کردم. وقتی با یک وقفه‌ی کوتاه ادامه‌ش دادم، گریه کردم.

من خیلی جاها گریه کردم.

زیر دوش، توی باشگاه، توی تاکسی، سر کار، روی تخت و...

من اون‌قدر در طول زندگی‌م برای دیده نشدن این همه اشک تلاش کردم که حالا یک موجود رقیق‌القلب حرفه‌ای‌ام.

من می‌تونم توی ماشین کنار کسی بشینم و در حالی‌که نیم‌رخم به سمتشه، با یک چشم اشک بریزم و با چشم دیگه یک چهره‌ی عادی داشته باشم.

من می‌تونم دم در خونه بایستم و در رو باز کنم. دستگیره‌ی در رو توی دستم نگه دارم. مکث کنم. اجازه بدم دو قطره اشک از چشم‌هام چکیده بشه و بعد از خونه بیرون بزنم.

من می‌‌تونم نفسم رو‌ حبس کنم که حتی صدای نفس‌های سنگینم رو نشنوی. حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌ها و ساکت‌ترین مکان‌ها.

من نمی‌خواستم شرایط این‌جوری پیش بره. نمی‌خواستم اونی باشم که مجبور به این همه تحمله. اما حالا دیگه حتی برام سوال نیست که چرا باید این اتفاقات رو تجربه کنم.

درسته. من گاهی اشک می‌ریزم. اما دیگه سر شدم. گاهی شدید گریه می‌کنم و نفس کم میارم، اما در سکون و سکوت ادامه می‌دم. من ادامه می‌دم، ولی نمی‌دونم برای چی.

من حتی نمی‌دونم چجوری دارم ادامه می‌دم.

من نمی‌خواستم این همه سیاهی از من و از نوشته‌هام بر بیاد. من رنگ می‌خواستم. من امیدواری می‌خواستم. من می‌خواستم مصمم و پرکار از امید بنویسم.

من نمی‌خواستم این متن رو بنویسم.

ولی نشد. نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم.

من آدم رقیق‌القلبی‌ام.

۱۵
۴
وهم
وهم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید