بغض داره خفهم میکنه.
اشک تا پشت پلکهام بالا اومده. اشک منتظره تا از چشمهام روون بشه. نه که بریزه، بپاشه بیرون...
غم، توی تمام وجودم ریشه دوونده.
حسش میکنم. توی چشمهام احساسش میکنم. توی قلبم، توی قفسهی سینهم. توی پاهام. توی بازوهام. توی انگشتهام. مثل مایعی که تویتکتک رگهای بدنم جریان داشته باشه. مثل چیزی که هیچ گریزی ازش نداشته باشم.
سرم داغ و سنگینه.
بدنم داره بیحس میشه.
بیصبرم برای تنها شدن و غمداری کردن.
بیصبرم برای خالی کردن این ظرفیت پر شده.
دارم تب میکنم از شدت غم.
و به ذهنم میرسه که حالا وقت گوش دادن «مریضحالی» رسیده.
باید بالای سر جسم تبدارم بشینم و تا صبح تیمارش کنم. باید براش بخونم و بگم میدونم که «مریضحالیات خوش نیست». و میدونم که «نه خواب راحتی داری و نه مایلی به بیداری.»
باید تبش رو بیارم پایین. باید زنده نگهش دارم.
باید این غم رو هرجور شده تکهتکه کنم. این غم منسجمی که تمام جونم رو گرفته باید از بین بره.
غم دارم. خیلی زیاد.
همه جای وجودم احساسش میکنم...