داستان کوتاه «پازل ِ موفقیت»


من مقصر نيستم. تماس گرفتم چون ترسيده بودم. وقتي صحنه را ديدم، واهمه تمام بدنم را گرفت. پاهايم لرزيد. قلبم تندتند زد. احساس كردم بايد كاري بكنم. حالا شما مي گوييد فقط لباسش زير چرخ گير كرده بود. به راننده گفتم برو عقب، برو عقب. نمي دانم داد زدم، يا آرام گفتم. ميني بوس را خاموش كرده بود. هلش دادم كه برود عقب. تكان هم نخورد. راننده ميني بوس را برد عقب. من هم صحنه را ترك كردم. یاد گرفته ام که انسان موفق موقعیت هاي منفي را ترك مي كند.
وقتی دور می شدم، با خودم زمزمه كردم، شايد هم بلند گفتم: ‌زنگ بزنيد اورژانس. پشت سرم كسي جمله ام را تكرار كرد. انگار كائنات با من هم سو شده بود. 115 را گرفتم. تمام بدنم مي لرزيد. خانم كارشناس از پشت گوشي سوالاتی پرسيد. گفتم: يك بچه رفته زير چرخ ميني بوس. پرسيد: بي هوش است؟
واکنش مادر بچه یادم آمد. وقتي از دور متوجه بچه اش شد. تمام چادرش را رها كرد. جيغ زنان دويد سمت ماشين. لا به لاي جيغ هايش مي گفت:كشتي اش. بچه ام را كشتي. من هم به شما پاسخ دادم، به شما كه نه، به كارشناس پشت خط: بله بي هوش است. بي هوشِ بي هوش. اين جمله را وقتي گفتم كه از عرصه تصادف دور شده بودم. -انگيزه ام؟ خوب قانون كارما دارما تكليف من را روشن مي كند. اين دنيا مثل يك كوه مي ماند. هركار كني پژواك آن به سويت بر مي گردد. به خاطر اينكه بي تفاوت نباشم. دست به كار شدم. زنگ زدم به شما. شما كه نه، به واحد اورژانس. -اين ها؟ حرفهاي روز دنياي روان شناسي است. از خودم درنياورده ام. در سمينار انسان موفق، قطعات پازل موفقيت را یک به یک معرفی کردند. با كنار هم قرار دادن اين قطعات، موفقيت از آن شماست. يكي از اين قطعات هماني بود كه اول گفتم: انسان موفق موقعيت هاي منفي را ترك مي كند. تو تصادف هاي قبلي هم همين طور بود. من سريع صحنه را ترك مي كردم. بر اساس همين قانوني كه گفتم. با اورژانس تماس مي گرفتم. طبق قانون كارما دارما. من فقط براي رسيدن به موفقيت، قطعات پازل را كنار هم مي چيدم.