
اگر پنج سال پیش کسی به من میگفت ممکن است وسط یک روز عادی، تمام برنامههایم به خاطر تمام شدن شارژ گوشی به هم بریزد، احتمالاً میخندیدم.
بالاخره گوشی که فقط یک وسیله است.
چند ساعت خاموش باشد چه اتفاقی میافتد؟
اما یک روز فهمیدم ماجرا خیلی جدیتر از چیزی است که فکر میکردم.
همه چیز از یک سفر کوتاه شروع شد.
قرار بود فقط چند ساعت بیرون باشم.
گوشی را از شارژ جدا کردم و بدون اینکه درصد باتری را چک کنم از خانه بیرون زدم.
همه چیز عادی بود.
چند تماس ، چند پیام، کمی مسیریابی، کمی موسیقی.
و البته چند دقیقه بیهدف چرخیدن در شبکههای اجتماعی.
حدود ظهر بود که برای اولین بار متوجه درصد باتری شدم.
۲۳ درصد.
نگران نشدم.
گفتم تا عصر دوام میآورد.
اما انگار گوشی برنامه دیگری داشت.
هر بار که صفحه را روشن میکردم، چند درصد دیگر کم میشد.
۱۸ درصد.
۱۵ درصد.
۱۲ درصد.
و کمکم آن حس آشنا سراغم آمد.
حسی شبیه وقتی که میدانی زمان زیادی نداری اما هنوز کارهای زیادی باقی مانده است.
در مسیر برگشت نیاز داشتم آدرس جایی را پیدا کنم.
گوشی را باز کردم.
۹ درصد.
چند دقیقه بعد تماس مهمی داشتم.
۷ درصد.
بعد از تماس شد ۵ درصد.
و درست همان لحظه بود که متوجه شدم تقریباً تمام کارهای روزمرهام به این مستطیل کوچک وابسته شدهاند.
شماره تلفنها.
مسیرها.
یادداشتها.
قرارهای کاری.
حتی پرداختهای بانکی.
همه چیز داخل همان دستگاه بود.
گوشی فقط یک وسیله ارتباطی نبود.
به نوعی بخشی از زندگی روزانه من شده بود.
وقتی باتری به ۲ درصد رسید، ناخودآگاه شروع کردم به صرفهجویی.
نور صفحه را کم کردم.
اینترنت را خاموش کردم.
برنامههای اضافی را بستم.
انگار آخرین قطرههای آب یک بطری در بیابان را مدیریت میکردم.
اما فایدهای نداشت.
چند دقیقه بعد صفحه خاموش شد.
سیاه.
کاملاً سیاه.
و ناگهان احساس کردم ارتباطم با بخش بزرگی از دنیای اطراف قطع شده است.
شاید عجیب به نظر برسد.
اما در آن لحظه متوجه شدم چقدر به وجود انرژی در گوشی عادت کردهایم.
ما معمولاً تا زمانی که چیزی را از دست ندهیم، ارزش واقعی آن را درک نمیکنیم.
دقیقاً مثل برق خانه.
مثل اینترنت.
یا حتی سلامتی.
چند ساعت بعد به خانه برگشتم.
گوشی را به شارژ زدم.
و در همان زمان به چیزی فکر میکردم که تا قبل از آن روز اهمیت زیادی برایش قائل نبودم.
پاوربانک.
همان وسیلهای که خیلی وقتها در فروشگاهها میدیدم و از کنار آن رد میشدم.
همان وسیلهای که همیشه فکر میکردم خریدنش ضروری نیست.
اما حالا نگاه متفاوتی به آن داشتم.
چون فهمیده بودم مسئله فقط شارژ کردن گوشی نیست.
مسئله آرامش خاطر است.
اینکه وسط یک مسیر طولانی نگران خاموش شدن تلفنت نباشی.
اینکه در سفر، جلسه کاری یا حتی یک روز شلوغ شهری، همیشه یک منبع انرژی همراهت داشته باشی.
جالب است که بسیاری از کالاهای دیجیتال دقیقاً همین ویژگی را دارند.
تا زمانی که به آنها نیاز پیدا نکنیم، اهمیتشان را درک نمیکنیم.
پاوربانک هم یکی از همان وسایل است.
وسیلهای که شاید روی میز فروشگاه خیلی ساده به نظر برسد اما در موقعیت مناسب میتواند به یکی از کاربردیترین ابزارهای روزمره تبدیل شود.
امروز تقریباً در هر کجا که برویم، آدمهایی را میبینیم که گوشی، ساعت هوشمند، هندزفری بیسیم یا تبلت همراه دارند.
همه این دستگاهها یک نقطه مشترک دارند.
همه به انرژی نیاز دارند.
و وقتی انرژی تمام شود، امکانات آنها هم از بین میرود.
شاید به همین دلیل است که پاوربانک در سالهای اخیر از یک کالای جانبی ساده به یکی از ضروریترین ابزارهای دیجیتال تبدیل شده است.
حالا هر بار که قبل از خروج از خانه وسایلم را بررسی میکنم، سه چیز را فراموش نمیکنم.
کیف پول.
کلید.
و پاوربانک.
نه به این خاطر که وسیله عجیب و خاصی است.
بلکه به این دلیل که یک بار نبودنش را تجربه کردهام.
و بعضی چیزها را فقط وقتی قدرشان را میفهمیم که یک روز جای خالیشان را ببینیم.